حس میکردم کسی به دروازه میزند. چشمانم از خواب سنگین بود، اما وقتی هوشیارتر شدم، خبری از صدای دروازه نبود و ترسی که وجودم را فرا گرفته بود، کمکم از بین رفت. آن صدا فقط آوای باد بود. هر بار که باد میوزید، شیشههای لق پنجره به هم میخوردند و صدا میدادند. باد از درزهای کنار شیشه به داخل میآمد و نوایی غریب در خانه میپیچید.
چند دقیقه به تکتک آن صداها گوش سپردم و بعد متوجه شدم از شدت سرما، ناخودآگاه خودم را جمع کردهام. دیگر خواب از چشمانم پریده بود. بالشم را برداشتم و کنار پنجره تکیه دادم. تاریکی همهجا را در خود فرو برده بود و چیزی بهجز سایه کوهها دیده نمیشد؛ کوههایی که در دل شب گم شده بودند. نه از برق خبری بود و نه از روشنایی خانههایی که با فاصله از هم قرار داشتند. همه خواب بودند، جز ستارهها که با نور زلال خود در آسمان میدرخشیدند. آسمان پر از ستاره بود و در میان آن، نواری روشن همچون کهکشان راه شیری دیده میشد: پولکهای ریز و درشتی که سقف آسمان را آراسته بودند. گرچه آسمان روشن به نظر میرسید، اما زمین در تاریکی مطلق فرو رفته بود و فقط خط منحنی کوهها از دور پیدا بود. گاهی وقتی موتری از کوتل پایین میآمد، چراغ کوچک آن از دور سوسو میزد و در دل آن همه تاریکی، به انسان امید میبخشید.
مادرم گاهی قصه میکند و میگوید: «وقتی شبها تنها در اینجا مینشستم و به چراغ موترها نگاه میکردم، منتظر بودم ببینم فرزندانم چه وقت میآیند.» شاید همان چراغهای دوردست برایش نشانهای از امید بودند؛ امیدی که شب را به صبح و صبح را به شبی دیگر پیوند میداد. تنهایی در دل این کوهها واقعاً سخت است. نه کسی هست که با او حرف بزنی و نه همدمی که حرفهایت را بفهمد. پدرم در خانه حضور دارد، اما مردی تندخو و کمحرف است؛ نه با کسی زیاد صحبت میکند و نه بهسادگی کسی را درک میکند. اگر گفتوگویی آغاز شود، گاهی به مشاجره ختم میشود. به همین دلیل سکوت را انتخاب میکنی؛ نه از روی میل، بلکه از سر ناچاری. با خودت حرف میزنی و صدای درونت تنها همدم تو میشود.
مادرم همچنین میگوید: «وقتی شما کودک بودید و پدرتان در ایران کار میکرد، من در همین خانه که از هر طرف با کوهها احاطه شده، شبها کنار چراغ الکین مینشستم و دستدوزی میکردم. آن زمان دلم خیلی قوی بود و از هیچچیز نمیترسیدم. گاهی از پشت پرده سایه حیوانی یا حتی گرگی را میدیدم، اما ترسی به دلم راه نمییافت. بعضی وقتها بیرون میرفتم تا ببینم چه چیزی آنجاست. شبهایی که نوبت آب به ما میرسید، نیمهشب با چراغ به سرِ زمینها میرفتم. اطرافم فقط درختان بودند، زمینها و سکوت مطلق. گندم، رشقه و شبدر تشنه آب بودند و باید آبیاری میشدند.» این روایت زنی است که برای بزرگ کردن فرزندانش هر سختیای را به جان خرید؛ داستان استقامت، پایداری و مادری که رنج کشید تا فرزندانش در آسودگی قد بکشند.
این خانه گِلی قدیمی شاهد آمدن و رفتن آدمهای بسیاری بوده و خاطرات بیشماری را در دل خود نگه داشته است. اینجا مالستان است. زمانی که از اینجا به کابل کوچ کردیم، چهار یا پنجساله بودم و بسیاری از آن روزها را به یاد ندارم. پدر و مادرم تنها از فصل بهار تا خزان برای زراعت به اینجا میآمدند. از سال ۲۰۲۰ گاهی همراه مادرم میآمدم، اما پس از آن دیگر فرصت سفر پیش نیامد. حالا بعد از شش سال دوباره به اینجا برگشتهام.
زندگی در اینجا واقعاً دشوار است. هنوز زمستان نرسیده، سوز سرما بیداد میکند و خدا میداند زمستان تا چه اندازه سخت خواهد بود. اینجا نه از امکانات آموزشی خبری است و نه از تکنالوژی؛ اما شاید زیباترین دارایی این دره این باشد که نه طالبی در آن دیده میشود و نه امر به معروفی. کسی نیست که به تو بگوید حق نداری درس بخوانی، حق نداری این لباس را بپوشی، یا حق نداری از خانه بیرون بیایی.
زندگی در این کوهستان بر پایه کار و تلاش برای بقا میگذرد. در اینجا یک دختر به اندازه یک مرد زحمت میکشد و زنان حتی برای جمعآوری علف و هیزم راهی قلهها میشوند. شاید این زندگی برای من سخت و دور به نظر برسد، اما برای مردم این دیار بخشی از جریان طبیعی روزگار است. با تمام دشواریهایش، زندگی به همین سادگی زیباست: به آسمان پرستارهاش، به خانههای گِلی، به امیدهای کوچک و به مردمی که با وجود تمام رنجها همچنان پایدار ایستادهاند.
در میان همین فکرها بودم که چشمانم از خستگی روی هم افتاد و همانجا کنار پنجره، در آغوش شب و زیر نگاه آرام ستارهها، به خواب رفتم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه