آخرین روز امتحان که مدیر مرا به خاطرِ نداشتن فیس از مکتب اخراج کرد، به یاد زمانی افتادم که پدر هنوز معلول نبود. ما خانه داشتیم، موتر داشتیم، مکتب شخصی میرفتیم، به سیال و خیال میرسیدیم، قدر و عزت داشتیم و دل ما جمع بود. ماجرا اما از زمانی شروع شد که پدردیگر نتوانست کار کند.
در خانوادهی ما هشت نفر است. پنج دختریم، یک برادر داریم و پدر و مادر ما است. برادرم کوچک است، مادر میانسال، ما دختران جوان و پدر از روزی که معلول شد و بدروزیهای ما را دید، یکراست پیر شد. چنان که صحبت میکنند پدر زود عروسی کرده بود و ما هم پشت سر هم زود تولد شده بودیم. میگویند دل پدر خوش بود که فرزندانش زود بزرگ میشوند و به تعبیر عامیانه «با خودش یک میرسند». یادم میآید او خستگیناپذیر تلاش میکرد، به هر کدام ما به موقع میرسید و امیدوار بود که خانوادهی متفاوتی باشیم.
در بهار سال ۱۳۹۸ اما پدر غرق در رویاهایش یک روز از طبقهی سوم یک ساختمانی که آن را کار میکرد به زمین افتاد. سروصورتش پر از خون شد، دو دندانش افتاد و کمرش شکست.
در آن سال و در تمام سالهای پیش از آن که من به یاد میآورم، پدر پیمانکار بود. هر سال چندین طبقه ساختمان میگرفت و آن را از پایه درست میکرد. ساختمانها را تمیز و شیک تحویل صاحبان کارشان میداد.
در اوایل سال ۱۳۹۸ در کارتهچهار کابل یک ساختمان سه طبقه گرفته بود تا مانند سالهای قبل آن را نیز کار کند. اما در اواخر بهار همان سال یک روز بعد از ظهر، در حالی که طبقهی سوم همان ساختمان را خشتچینی میکرد، پایش بند شد و به زمین افتاد.
پایین ساختمان پر از خشت و سیمان و وسایل کارگری بود. او از بالا یکراست روی همان سنگ و خشت افتاده بود. مرد میانسال، با وزن متوسط و لباس کارگری به محض خوردن به زمین پر از خون و بیهوش شده بود.
وقتی به ما زنگ زدند و به شفاخانه رفتیم، پدر هنوز بیهوش بود. ساعتها در حالت کما تحت تداوی ماند. از وقتی که به هوش آمد و ما را شناخت، اولین چیزی که به زبان آورد از درد و شکستگی خودش نبود، از ما بود.
درست به یاد دارم همین که به هوش آمد، گردن مرا که دختر بزرگش بودم، بغل کرد اما گریه نکرد. هنوز با دل پر، امیدواری داد که زود خوب میشود و همهچیز را روبهراه میکند.
سالها بعد اما آن وعدهها هیچ کدام عملی نشد. صاحب کار پدر که یک پشتون تجار بود، پول تداوی او را تکمیل نداد. ما هم هرچه داشتیم، از موتر تا خانه، همه را فروخیتم و خرچ دوا و درمان کردیم، آن هم فقط همانقدر نتیجه داد که پدر نمیرد. دیگر او جور نشد، کار نتوانست و بعدها زیر بار غم و نگرانی حافظهاش را نیز از دست داد. درست بعد از همان اتفاق، مادر زود پیر شد و ما هم یکی یکی از مسیری که میرفتیم باز ماندیم.
سه سال بعد از افتادن پدر، در پایان سال تحصیلی ۱۴۰۱، زمانی که مرا از مکتب اخراج کردند، یک بعد از ظهرِ تمام اشک چشم پدر ایستاد نشد. او که دندانش افتاد گریه نکرد، کمرش شکست گریه نکرد، عملیات جراحی شد گریه نکرد، اما وقتی که دید دخترانش یکی یکی از راهی که میرفتند باز ماندهاند، مویش سفید شد.
اکنون بعد از هفت سال، پدرم آن روزها را دیگر به یاد نمیآورد. چندسال خوابیدن در بستر معلولیت، آنقدر بیتابی و بیقراری برای خانواده، هر روز نگرانی از آیندهی ما رفتهرفته او را دچار فراموشی کرد. تراکم غم حافظهی او را ازبین برد و حالا از بابت خودش و رنجی که میکشید آسوده شده است. اما ما ماندهایم، یک خانوادهی بیسرپناه و پدر معلولی که زیربار غم همه چیزش از دست رفت.
در حال حاضر کار به جایی رسیده است که مادرم در بدل پول بسیار ناچیز، در یک خانهای در دشت برچیِ غرب کابل تمام روز صفاکاری میکند. از قضا آن خانه در نزدیکی همان مکتبی هم است که مدیرش مرا به خاطر نداشتن فیس از آنجا اخراج و غم پدر را چندبرابر کرده بود.
بعد از معلولیت پدر، مادر هر روز ضعیفتر شد. او بلندپرواز، خوشتیپ و بااعتماد به نفس بود. به کم راضی نمیشد. برای فرزندانش مکتبِ خوب، معلم خوب، غذای خوب و منابع و امکانات خوب میخواست. اما اکنون از بد روزگار به زنی تبدیل شده است که برای فرزندانش فقط صاحبخانهی خوشاخلاق و غذای کافی آرزو میکند.
او هر روز از ساعت نُه قبل از ظهر تا ساعت چهار بعد از ظهر صفاکاری میرود و شب خسته و مضطرب برمیگردد. پدرم هیچ به یاد نمیآورد که تمام روز چه کسی در خانه نیست و کسی چه میکشد.
ما گلدوزی میکنیم. اما گلدوزی زیاد نیست. گاهی است و گاهی نیست. آخرینباری که از گلدوزی معاش گرفتیم سه ماه پیش بود. بعد از آن به دلیلی که میگویند فروش لباسهای گلدوزی هزارگی کم شده و بازار نیست، صاحب کار به ما گلدوزی توزیع نکردند.
نان ما از هر طرف قطع شده و زمستان هم پیش رو است. اما بسیار سختتر از آن شرمندگی از چشمان پدری است که نتوانستیم درمان کنیم.
او با آن که بسیار خودداری میکرد تا ما متوجه نشویم، روزها از غم ما تپید. تنها همان یک بعد از ظهری که نتوانست غمش را پنهان کند، چند ساعت تمام اشکاش ایستاد نشد. اکنون ما از غم او میتپیم.
روزها به چهرهی مردی خیره میشوم که از غم ما سلامت و حافظه و هوشیاریاش را از دست داد. دلم آب میشود. شبها که دور هم جمع شویم و نان بخور نمیری میخوریم، گاه آرزو میکنیم ای کاش جایی میبود که گروهی گم میشدیم. هیچ ردپایی، هیچ بد و خوب و نام و خاطرهای از ما نمیماند. اما رفتن نیز برای ما ممنوع است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه