قفسِ طلایی

شاید بعضی‌ها فکر کنند این روزها برای دختران بهترین فرصت است؛ فرصتی که بدون زحمت و تلاش در خانه بمانند، زندگی آرامی داشته باشند و بیشتر وقتِ خود را صرفِ خانه‌داری و بزرگ کردنِ فرزندان کنند. شاید از بیرون چنین زندگی‌ای آرام و بی‌دغدغه به نظر برسد؛ اما آن‌ها نمی‌دانند که آرام بودنِ یک زندگی همیشه به معنای خوشبخت بودن نیست. گاهی ممکن است یک انسان در خانه‌ای امن و زیبا زندگی کند؛ اما در دلش احساس کند چیزی کم دارد، چیزی که نمی‌تواند به آسانی آن را توضیح دهد. قفس، اگر هم از طلا ساخته شده باشد، باز هم قفس است؛ قفسی که می‌تواند کم‌کم نور، رنگ و شوقِ زندگی را از یک انسان بگیرد.

دختری را تصور می‌کنم که روزی مانند پرنده‌ای رنگارنگ، پر از آرزو و امید بود. هر روز برای آینده‌اش نقشه می‌کشید و درباره‌ی چیزهایی فکر می‌کرد که می‌خواست در زندگی به آن‌ها برسد. صدایی داشت که از هدف‌هایش می‌گفت و از دنیای بزرگی که دوست داشت آن را ببیند. شاید می‌خواست معلم شود، داکتر شود، نویسنده شود یا در هر جای دیگری که دلش می‌خواست، برای خودش آینده‌ای بسازد. او می‌خواست درس بخواند، چیزهای تازه یاد بگیرد و روزی به خودش ثابت کند که می‌تواند از چیزی که امروز هست، بهتر شود.

اما حالا همان پرنده در قفسی نشسته است و تنها می‌تواند دنیا را از پشتِ میله‌های آن تماشا کند. هر روز از پنجره بیرون را می‌بیند و دخترانی را تصور می‌کند که با کیف‌های‌شان به مکتب می‌روند. شاید صدای خنده‌ی آن‌ها را بشنود و برای چند لحظه به گذشته برگردد؛ به روزهایی که خودش هم با شوق کتاب‌هایش را برمی‌داشت و راهی مکتب می‌شد. شاید در دلش بگوید: «اگر من هم می‌توانستم ادامه بدهم، امروز کجا بودم؟»

گاهی به دخترانی نگاه می‌کند که آزادانه در مسیرِ آرزوهای‌شان قدم برمی‌دارند؛ درس می‌خوانند، مهارت یاد می‌گیرند، برای آینده‌ی‌شان تلاش می‌کنند و برای ساختنِ زندگی‌ای که خودشان انتخاب کرده‌اند، قدم به قدم جلو می‌روند. خوشحال است که آن‌ها فرصت دارند، اما در همان لحظه دلش برای فرصت‌هایی که خودش از دست داده است، می‌گیرد. شاید او هم روزی می‌توانست یکی از همان دختران باشد؛ شاید امروز می‌توانست در صنفی بنشیند، کتابی در دست داشته باشد و درباره‌ی آینده‌اش با دوستانش صحبت کند.

گاهی قفس فقط از دیوار و میله ساخته نمی‌شود؛ گاهی قفس از ترس، محدودیت و باورهایی ساخته می‌شود که به انسان می‌گویند: «تو نمی‌توانی، تو نباید، یا این آرزو برای تو خیلی بزرگ است.» سخت‌ترین قفس شاید همان قفسی باشد که انسان کم‌کم به وجودش عادت کند و بعد حتی فراموش کند که زمانی آرزوی پرواز داشته است.

خانه و خانواده می‌توانند جای عشق، آرامش و امنیت باشند و هیچ‌کس نمی‌خواهد این ارزش‌ها را نادیده بگیرد. اما آرامش نباید به قیمتِ از دست دادنِ آینده و آرزوهای یک دختر تمام شود. دختر هم حق دارد رویا داشته باشد، درس بخواند، انتخاب کند، کار کند و برای آینده‌اش تلاش کند. او می‌تواند هم خانواده‌اش را دوست داشته باشد و هم برای ساختنِ آینده‌ی خودش قدم بردارد؛ این دو موضوع دشمنِ یکدیگر نیستند.

شاید روزی برسد که هیچ دختری مجبور نباشد میانِ آرامشِ خانواده و آرزوهای خودش یکی را انتخاب کند؛ روزی که خانواده‌ها به جای بستنِ درها، راه را به دختران‌شان نشان بدهند و به آن‌ها بگویند: «برو، یاد بگیر و برای آینده‌ات تلاش کن؛ ما به تو باور داریم.» شاید آن روز، بسیاری از پرنده‌هایی که سال‌ها در قفس مانده‌اند، دوباره جراتِ باز کردنِ بال‌های‌شان را پیدا کنند.

من باور دارم که ارزشِ یک زندگی فقط در داشتنِ سقفی بالای سرِ انسان نیست. خوشبختیِ واقعی زمانی است که انسان بتواند در کنارِ خانواده، خودش هم باشد؛ بتواند فکر کند، یاد بگیرد، انتخاب کند و برای چیزی که دوست دارد تلاش کند. هیچ دختری نباید به خاطرِ دختر بودن، از حقِ داشتنِ یک آینده محروم شود. شاید یک قفسِ طلایی از بیرون زیبا به نظر برسد، اما هر پرنده‌ای حق دارد روزی آسمانِ خودش را ببیند و بفهمد که زندگی فقط ماندن در یک جای امن نیست؛ گاهی زندگی یعنی جرات کردن برای پرواز.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000