امسال، سال آخر مکتبم است

در این پنج سال من مکتب می‌خواندم و صنفِ ششم را دارم تمام می‌کنم. دختری هستم در صنف ششمِ یک مکتب دولتی و با تمام وجود درس می‌خوانم.

امروز در صنف، استاد مضمون دری بود و از آرزوهای خود به یکدیگر می‌گفتیم و استاد می‌گفت: «عالی، عالی! شما می‌توانید…» لحظه‌ای فکر کردم و با خودم گفتم: «من که سالِ آینده اجازه ندارم مکتبم را ادامه دهم، چطور می‌توانم به آرزوهایم برسم؟»

تمامِ وجودم از غم، اندوه، آه، دوری و ناکامی پر شد؛ اما نگذاشتم اشک‌هایم بریزد و با خودم گفتم: «اگر گریه کنم، تمامِ هم‌صنفی‌هایم هم گریه می‌کنند و این روز خراب خواهد شد.» تمامِ اندوه را در درونِ خودم ریختم؛ انگار هیچ چیزی نشده و پشتِ غم‌هایم تبسم بر لب آوردم.

امروز هم‌صنفی‌ام که با او خیلی صمیمی هستم، گفت: «من می‌خواهم حقوق بخوانم.» دوست دیگرم گفت: «می‌خواهم متخصصِ معده شوم.» یکی دیگر از دوستانم گفت: «داکترِ دندان» و دیگری: «متخصصِ مغز و اعصاب…»

وقتی نوبت به من رسید، گفتم: «می‌خواهم روابط بین‌الملل بخوانم و برای کشورم خدمت کنم.»

خلاصه همه هدف داشتند و برایش زحمت می‌کشیدند؛ اما یک واقعیت را امروز همه فراموش کرده بودند: این‌که سالِ دیگر آن‌ها را به مکتب آمدن نخواهند گذاشت و به دست و پای‌شان زنجیرِ نامرئی خواهند بست.

نمی‌دانم امسال مثل من چقدر دختر هستند که سال آخر مکتب‌شان خواهد بود! تمام تجربیات و خاطرات مکتب شیرین است؛ نمی‌دانم چطور ما این همه رؤیا، هدف و خاطره را ترک خواهیم کرد؟ آن روز که ما را دیگر به مکتب نگذارند، چگونه روزی خواهد گذشت؟ بعد از آن من چه کار کنم؟ و صدها «چرا»ی دیگر که در ذهنم می‌تپید و همه انباری از غم شده بودند.

امروز واقعاً از تهِ دل دخترانی را که سال‌های قبل از مکتب بازماندند، درک کردم؛ غم‌های‌شان را حس کردم که چگونه خداحافظی کردن با مکتب سخت است. از خانه‌ی خود آدم دل کندن و رفتن در دلِ جهل، کاری آسان نیست و قطعاََ بعضی‌ها را متوقف خواهند کرد.

بغضی شد در گلویم و دیگر نتوانستم گریه‌هایم را کنترل کنم و در همان صنف گریه کردم. استاد فهمیده بود؛ او هم غمگین شد و حرفی نزد. چشم‌های دخترانِ دیگر همه پر از آب شد و ساکت ماندند.

آن لحظه تمامِ خوشی‌ها و خاطراتم در مکتب پیشِ چشمانم می‌آمد و از همه مهم‌تر، هدفی که تعیین کرده بودم. انگار همه‌چیز طوری می‌شد که من به آن رسیدن نخواهم توانست و هرچند من بدوم، زنجیرها گریبانم هستند؛ زنجیرهایی از جهل و نادانی که بینِ دختران و پسران فرق می‌گذارند.

در همان لحظات، زهرا دوستم که در کنارم نشسته بود، ایستاد شد و در صنف گفت: «دختران! امسال شاید آخرین سالی باشد که ما درس می‌خوانیم و مکتب را ادامه می‌دهیم؛ اما قول بدهید برای خواسته‌های‌تان و این هدف‌هایی که امروز گفتید، از هیچ راهی برای رسیدن به آن‌ها دریغ نکنید. تا آخرین خط پیش بروید؛ درس‌تان را آنلاین ادامه دهید یا زبان بخوانید؛ مگر هیچ‌کدامتان نباید متوقف شوید!»

و به من گفت: «امروز این دختر گریه می‌کند؛ این گریه نباید غم تعبیر شود، باید شروعِ مبارزه تعبیر شود؛ چون مسیرِ موفقیت همین راه است و ما باید از این راه پیش برویم. راهی که اسمش علم است؛ چون تنها راهِ ما همین است. باید علم و دانش را بیاموزیم تا به آرزوهایمان برسیم.»

امروز صدها دختر بعد از صنفِ ششم متوقف شده‌اند؛ یا به دلیلِ عدمِ دسترسی به تجهیزات نتوانسته‌اند ادامه دهند، یا خانواده‌های‌شان اجازه نداده‌اند. اما ما امروز تجهیزات داریم، ما در کابل هستیم، ما در یک منطقه‌ی دورافتاده‌ی افغانستان نیستیم که انترنت نداشته باشیم. پس درس بخوانید. راه‌ها زیاد است و این تنها راهی است که ما می‌توانیم به روشنایی برسیم تا دیگر دختری نباشد که مانند ما در صنفِ ششم گریه کند و ناامید شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000