روز ۲۴ اسد، کابل دیگر آن شهری نبود که مردمش شب قبل در آن خوابیده بودند. صبح با اضطرابی سنگین آغاز شد. کوچهها پر از رفتوآمد بود؛ مردم با عجله از اینسو به آنسو میرفتند، دکانها یکی پس از دیگری بسته میشد و در نگاه همه یک پرسش مشترک دیده میشد: «حالا چه خواهد شد؟»
با ورود طالبان، ترس آرامآرام به خانهها راه پیدا کرد. صدای شهر هنوز به گوش میرسید، اما در خانهی ما سکوتی تلخ و سنگین حاکم بود؛ سکوتی که گاهی از صدای فریاد هم ترسناکتر میشد. خواهرم کنار پنجره ایستاده بود. نگاهش به بیرون دوخته شده بود؛ اما معلوم نبود واقعاً چه چیزی را میبیند. شاید کوچه را، شاید شهری را که سالها در آن خدمت کرده بود و شاید آیندهای را که ناگهان در برابرش مبهم شده بود.
او افسر پولیس بود. یونیفورم کشورش را با افتخار میپوشید و کارش را فقط یک وظیفه نمیدانست. برای او خدمت به مردم معنای دیگری داشت؛ نوعی مسئولیت، نوعی تعلق به سرزمینی که در آن بزرگ شده بود. مادرم مدتی از دور نگاهش کرد، بعد آهسته به طرفش رفت. نگرانی در چهرهاش آشکار بود. صدایش آرام اما لرزان بود: «دخترم! حالا چی میکنی؟ اگر تو را بگیرند، زنده نمیگذارند.»
خواهرم چیزی نگفت، فقط لحظهای به مادرم نگاه کرد. در آن نگاه، هم ترس بود، هم اندوه و هم تصمیمی که گرفتنش آسان نبود. آن شب همهچیز تغییر کرده بود. ماندن دیگر برای او ساده نبود. خانهای که همیشه پناهش بود، شهری که سالها در آن زندگی کرده بود و سرزمینی که برایش خدمت کرده بود، حالا میتوانست برایش خطرناک باشد. بالاخره روز رفتن فرا رسید.
لحظهی خداحافظی برای همهی ما سخت بود. هیچکس نمیدانست این جدایی چقدر طول خواهد کشید. مادرم نمیتوانست نگرانیاش را پنهان کند و فاطمه هم میدانست که پشت سر گذاشتن خانه و خانواده آسان نیست. اما چارهی دیگری نداشت؛ او راهی ایران شد.
پس از رسیدن به ایران، مدتی در خانهی مادرکلانم ماند. فاصله زیاد بود، اما مادرم تقریباً هر روز با او تماس میگرفت. گاهی بیشتر از آنکه حرف بزنند، صدای همدیگر را میشنیدند. مادرم از نگرانیهایش میگفت و فاطمه از دلتنگی برای خانه، برای مادر و برای وطن. شش ماه گذشت.
یک روز ناگهان خبر رسید که فاطمه در خانهی خالهام است. ابتدا باور نکردم. خودم رفتم تا ببینم. وقتی وارد شدم و او را دیدم، برای چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد بیاختیار همدیگر را در آغوش گرفتیم. شش ماه جدایی، برای من مثل شش سال گذشته بود. بعد از مدتی که آرامتر شدیم، نشستیم و حرف زدیم. از او پرسیدم: «چطور برگشتی؟ چه شد؟»
او تعریف کرد که سربازان ایرانی او را گرفته بودند. بعد او را به کمپ مهاجران افغان انتقال داده بودند و پس از چند روز دوباره به کابل فرستاده بودند. بازگشت به کابل برای او پایان راه نبود. پس از حدود یک ماه تلاش، دوباره تصمیم گرفت راهی ایران شود. اینبار مسیر آسانتر نبود؛ برعکس، سختتر و خطرناکتر بود. شبها و روزها در مسیر مرز، در هوای سرد و برفی، پیش میرفت. سرمایی که تنها یک دشواری ساده نبود؛ سرمایی بود که جان بسیاری از مهاجران را گرفته بود. هر قدم در آن راه میتوانست با خطر همراه باشد، اما خواهرم به رفتن ادامه داد.
پس از حدود یک ماه، بالاخره به ایران رسید. با این حال، ایران آخرین مقصدش نبود. مدتی بعد راه ترکیه را در پیش گرفت. راه ترکیه هم آسان نبود. هوای مرز سرد بود و مسیر پر از دشواری. اما سرانجام، بعد از تحمل روزهای سخت، خود را به ترکیه رساند.
زندگی در یک کشور غریب از نو شروع شد. او پس از مدتی توانست کار پیدا کند. صبحها با امید از خانه بیرون میرفت و شبها خسته برمیگشت. دور از خانواده، دور از کابل و دور از سرزمینی که سالها در آن زندگی کرده بود، تلاش میکرد زندگیاش را دوباره بسازد. اما گذشته از یادش نرفت. روزهایی را که در افغانستان پولیس بود، فراموش نکرد. آن سالها برایش فقط یک خاطره نبودند؛ بخشی از هویت و قدرت او بودند. شاید خیلی چیزها از دست رفته بود، اما چیزی در وجودش هنوز باقی مانده بود: توان ایستادن.
اکنون پنج سال از آن روزها گذشته است. وقتی به راهی که خواهرم پیموده نگاه میکنم، میبینم داستان او فقط داستان فرار از یک کشور به کشور دیگر نیست؛ داستان کسی است که بارها مجبور شد از نو شروع کند، اما هر بار دوباره ایستاد. او یک زن بود؛ زنی که در برابر ترس، جدایی، سرما، غربت و بیثباتی ایستاد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه