باد آرامی میوزید. شهناز، دختری چهاردهساله، با پنسیل کوچکش در حال نوشتن انشایی با این موضوع بود: «وقتی بزرگ شدم میخواهم چهکاره شوم؟» با چشمانی براق و ذهنی پر از رویا نوشت: «میخواهم داکتر شوم. میخواهم مادربزرگم را درمان کنم. میخواهم آنهایی را که بیمار هستند درمان کنم. میخواهم…» اما هنوز جملهاش کامل نشده بود که صدای مادرش آمد: «شهناز، پدرت با تو کار دارد.»
با پاهای لرزان به اتاق رفت. پدرش با چهرهای جدی نشسته بود. نگاهی سرد انداخت و گفت: «برای تو خواستگار آمده. خانواده حاجیعبدالله گفتهاند تو را میخواهند. من هم جواب مثبت دادهام.» سکوت همهجا را فرا گرفت. شهناز حتی نفهمید نفس میکشد یا نه. ذهنش خالی شد و فقط یک جمله را تکرار کرد: «اما من بچهام… من هنوز بازی میکنم… مکتب میروم…» پدرش بلند شد و گفت: «زن باید در خانه شوهرش بزرگ شود. همسنوسالهایت همه ازدواج کردهاند.»
شهناز آن شب نخوابید و چشمهایش از اشک سرخ شد. دفترش را در بغل گرفت و خواب دید در حال فرار است؛ اما پاهایش سنگین شده بود، زمین اجازه دویدن نمیداد و صدایی از پشت سر فریاد میزد: «تو زن شدهای… دیگر راه برگشتی نیست!»
چند هفته بعد، شهناز با لباس عروس اما دلی پر از وحشت بر سر سفره عقد نشست. حاجیعبدالله چهلوپنجساله بود؛ با چشمانی بیاحساس، صدایی سنگین و نگاهی سرد. شهناز زیر لب گفت: «بله»، اما در دلش هزار بار فریاد زد: «نه!»
روزها شبیه خوابی تاریک میگذشتند، خانهای غریبه، شوهری که او را نمیشناخت و زنانی که از او میخواستند مطیع باشد. دیگر نه مکتبی بود، نه دوستی و نه دفترچهای برای نوشتن، فقط آشپزخانه بود و خدمت کردن و سکوت. هر شب به گوشهای پناه میبرد، دستش را روی شکمش میگذاشت و با بغضی فروخورده با خود میگفت: «من هنوز بچهام… چرا بچگیام تمام شد؟ چرا کسی نپرسید من چه میخواهم؟»
یک سال بعد، شهناز مادر شد. نوزادی را در آغوش گرفت، در حالی که خودش هنوز دختربچهای بیش نبود. او را از بازی با عروسکهایش جدا کرده بودند و حالا باید برای کودکی واقعی مادری میکرد.
شهناز امروز زنده است، اما نه آنطور که باید. راه میرود، حرف میزند و میخندد؛ اما رویاهایش را سر سفره عقد دفن کرده است. گاهی دفترچه قدیمیاش را برمیدارد، همان انشای نیمهتمام را میخواند و لبخندی تلخ میزند.
در هر گوشه و کنار افغانستان، هزاران دختر مانند شهناز زندگی میکنند؛ دخترانی که بی آنکه کودکیشان تمام شده باشد، از مکتب به خانه شوهر فرستاده شدند. این روایتها تلخاند، اما واقعی. آنها صدای خاموش نسلی هستند که اگر دیده و شنیده میشدند، میتوانستند دنیایی بهتر بسازند. ما باید صدای آنها باشیم؛ نه از روی ترحم، بلکه با حس مسئولیت؛ برای اینکه فردا هیچ دختری با دفترچه مشق در دست، ناگهان با سفره عقد روبهرو نشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه