سه روز است وقتی بیرون میروم، احساس میکنم، مدام از جلوی چشمانم دخترانِ همسنام را مأموران امر به معروف با خود میبرند. آنها با موترهای سفید میآیند و همیشه حرف از محرم میزنند. اما امروز با چشمان خودم دیدم که دست یک دختر را گرفتند، به زور به طرف موتر کشیدند و او را آنجا نشاندند. اشکهایم جاری شد و کاری نتوانستم، چون اگر خودم پیشتر میرفتم، حتماً با یک بهانه یا بیبهانه مرا نیز دستگیر میکردند.
در روز اول که از خانه بیرون میشدم و میرفتم تا بعضی از مخارج خانه را تهیه کنم، دیدم چند تا از مأموران امر به معروف در سرک عمومی ایستادهاند و هر دختری را که میبینند با خود میبرند. آنها نمیگفتند حجاب کنید، بلکه خیلی واضح میگفتند که دیگر از خانه بیرون نشوید؛ زنان حق بیرون شدن ندارند که به بیرون از خانههایشان بیایند و نقشی در جامعه ایجاد کنند. ترس تمام وجود دختران و مردم هرات را فرا گرفته است. وقتی در روز دوم از خانه بیرون رفتم تا برای معالجه به داکتر مراجعه کنم، با نزدیک شدنِ گروه امر به معروف، ترس تمام جانم را فرا گرفت و دست و پایم را گم کردم. اما وقتی میدانستم که آنها هر کسی را با دلیل و بیدلیل دستگیر میکنند، با تمام عجله به کوچه نزدیکی که آنجا بود دور زدم و با تمام سرعت به خانه بازگشتم. واقعاً برایم غمانگیز بود؛ من نتوانستم برای مراجعه به داکتر بروم، فقط به خاطر اینکه زن بودم و بیرون رفتن و قدم زدن در آنجا بزرگترین جرم به حساب میرود. دیگر زندگی کردن برایم خیلی تنگ شده است؛ اینکه نتوانی بیرون بروی، روی خورشید را نبینی و از زمینی که خدا برایت داده است مستفیض نشوی.
دختران خیلی زیادی را از جلوی چشمانم بردند. چندین موتر بزرگ را دیدم که در آنها دختران بیگناه نشسته بودند و آنها را میبردند. شایعات به قدری زیاد است که مجبور میشوم برای اینکه زنده بمانم به خودکشی فکر کنم تا شاید حالم بهتر شود. شایعاتی که میگویند دختران را میبرند و برای ادامه نسلشان استفاده میکنند. من میخواهم بمیرم تا این حرفها را دیگر نشنوم، اگرچه شاید هم درست باشند؛ چون در سالهای گذشته دختران زیادی بودند که داستانهایشان را بعد از بیرون آمدن از زندان طالبان بیان کردند، داستانهایی که حتی گوش دادن به آنها خطرناک است، از ترس اینکه نفر بعدی تو باشی.
امروز در هرات غوغایی است که دلم را ذرهذره میکند و هر یک از امیدهای زندگیام را پس از پنج سال، دانهدانه از من میگیرد. این وضعیت طنابی شده که نمیتوانم با آن از این قفس بیرون بیایم. نمیتوانم فریاد بکشم که آزادم؛ حتی کلمهی آزادی را نمیتوانم به زبان آورم چون خیلی غیرممکن شده است. هر سال این دولت دختران زیادی را با خود میبرد و دیگر برایشان هیچ عزتی روا نمیدارد. من از روزی میترسم که دیگر دختری در خیابانهای شهر دیده نشود و همه خانهنشین شوند. من از همان روزی میترسم که دیگر نتوانم به آرزوهایی نگاه کنم که قولِ رسیدن به آنها را به خودم داده بودم.
امروز پدر و مادرم اجازه نمیدهند از خانه بیرون شوم که مبادا تو را با خودشان ببرند. خسته شدم از اینکه مردم خیلی ساکت اند؛ حتی تمام پدر و مادران خود ما که تا جایی حق دارند، ما را دیگر بیرون نمیگذارند. تظاهراتی که اینجا صورت گرفت هم باز بیفایده شد، چون تمام مردم از جا بلند نشده بودند تا برای حقشان، برای دخترانشان، برای همسرانشان و برای مادرانشان مبارزه کنند.
امروز این وضعیت در هرات است، فردا در کابل، پسفردا در مزار و فرداهای دیگر در تمام افغانستان؛ اینکه زن بودن جرم است و زن باید در خانه بنشیند، فرزند به دنیا بیاورد و آن را بزرگ کند. اگر پسر بود که خیلی خوب؛ اما اگر دختر بود، باز هم همان وضعیت و باز هم همان زنجیرها که یک دختر دیگر را هم گره میزند.
امروز حرفهایی را شنیدم که طاقتفرساترین بود. در هرات میگویند همان دخترانی را که دستگیر شده بودند، امروز یا فردا در ملأ عام سنگسار میکنند. میخواهم در آن لحظه نباشم که دیدنِ آنها را تماشا کنم. من نمیتوانم به خودم اجازه دهم که ببینم همجنسام را بیدلیل از جامعه و از زنده بودنِ طبیعیاش حذف میکنند.
من دیگر نمیتوانم در افغانستان طاقت بیاورم. زنده بودن در اینجا بزرگترین جهنم زندگیام شده است. این جهنم گلویم را چنان میفشارد که شاید فردایی برایم رقم نخورد. من از جنسیتم خیلی خسته شدم؛ از اینکه در افغانستانم، از اینکه مسلمانم و مسلمان بر مسلمان رحم ندارد.
وقتی در روز دوم از خانه بیرون رفتم تا برای معالجه به داکتر مراجعه کنم، با نزدیک شدنِ گروه امر به معروف، ترس تمام جانم را فرا گرفت و دست و پایم را عرق گرفته بود. اما وقتی میدانستم که آنها هر کسی را با دلیل و بیدلیل دستگیر میکنند، با تمام عجله به کوچهی نزدیکی که آنجا بود دور زدم و با تمام سرعت به خانه بازگشتم. واقعاً برایم غمانگیز بود. من نتوانستم برای مراجعه به داکتر بروم، فقط به خاطر اینکه زن بودم و بیرون رفتن و قدم زدن در آنجا بزرگترین جرم به حساب میرود. دیگر زندگی کردن برایم خیلی تنگ شده است؛ اینکه نتوانی بیرون بروی، روی خورشید را نبینی و از زمینی که خدا برایت داده است مستفیض نشوی.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه