آهوی گریزپا

راستش را بگویم؛ این روزها به آهوی گریزپا تشبیه می‌شوم، شناخته می‌شوم و خطاب می‌شوم. می‌دانید چرا؟

همه می‌گویند چشمانم زیباست؛ چشمانی سیاه، کشیده و اما با رازی نهفته. آنان چشمانم را به چشم‌های یک آهو تشبیه کرده‌اند و خودم را آهوی گریزپایی که در جمع و میانِ دیگران نیست. تو مرا در خلوتِ خودم پیدا خواهی کرد؛ من همیشه جایی هستم که چیزی جز کتاب و قلم نباشد و کسی جز خودم.

شاید شنیده باشید که می‌گویند: «در جایی که دیده و شنیده نمی‌شوی، نیازی نیست حضور داشته باشی.» من هم همان‌گونه شده‌ام. مرا هیچ‌کسی در هیچ جایی و در هیچ زمانی نشناخت، نفهمید، نه درک کرد و نه شنید. آن‌قدر گوشه‌گیر و منزوی شده‌ام که فکر می‌کنم هیچ‌گاه نتوانم با کسی صحبت کنم و معاشرت داشته باشم.

آدم‌ها هر یک به قسمی به بدن بی‌جانم زخم زدند و روحم را خراشیدند. پدر می‌گوید کسی شیر یا حیوان درنده‌ی دیگری نیست که من چنین از آدم‌ها فراری باشم؛ اما او نمی‌داند من چه دردهایی را که مستحق هیچ‌یک نبودم، متحمل شدم.

در کودکی شبیه به یک مادر شدم؛ هر کاری را باید انجام می‌دادم، هر چیزی را می‌شنیدم و صدا بلند نمی‌کردم. من سکوت را به فریاد ترجیح دادم. دردهایم روی دلم تلنبار شد و شبیه به یک تیزاب روح و روانم را تخریب کرد. پدر می‌خواست دخترش مطیع، کوشا، درس‌خوان، کدبانو و همه‌کاره باشد؛ به کارها رسیدگی کند و با لبخند به هر چیزی پاسخ‌گو باشد. نمراتش بد نباشد، اما زیاد وقت هم برای درس خواندن نگذارد؛ چون او یک دختر است و باید از پسِ همه‌ی کارها برآید!

رؤیای پدر به حقیقت مبدل شد؛ دخترش دختر خوب خانواده شد، اما نتیجه‌اش تروما و خستگیِ روانی برای خود او بود. تمام کوشش و تلاشش برای این بود که دیگران از او راضی باشند، اما نشد. نه کسی راضی بود و نه خوشحال از داشتنش، هر کسی را که می‌شناخت زخمی به جانش گذاشت و بس. نتیجه‌ی خوب بودنش، ناراضی بودن دیگران و تروما برای خودش شد!

پزشکان تروما را چنین تعریف کرده‌اند: «تصور کنید زخمی در بدن دارید که هنوز باز است؛ چه او را نوازش کنید و چه محکم بکوبید، درد دارد. اما اگر بدن‌تان سالم باشد، درد زیادی را حس نمی‌کنید.» آغاز ترومای من از خوب بودن و مطیع بودنم بود. این‌جاست که باید گفت: با هر کسی و هر چیزی سازش نکنید!

موجودیتِ این زخم‌ها و این تروما باعث شد وجود خیلی از آدم‌ها برایم زنگ خطر باشد و زود آن‌جا را ترک کنم؛ هرچقدر کسی بعد از پیدا نکردن و ندیدنم سرگردان باشد. برای من تنها بودن و تنها نشستن لذت ندارد؛ اما دغدغه‌ی شنیدنِ هر چیزی یا تحمل کردنش را هم ندارم.

تنها بودن این روزها برایم شبیه به یک روز بارانی و ابری است؛ شاید چون وقتی تنها هستم می‌نویسم، کتاب می‌خوانم، فلم می‌بینم، نقاشی می‌کشم و در نهایت روی زمین سرد دراز می‌کشم، خیره می‌شوم به سقف و خیال‌پردازی می‌کنم. تنها بودن این روزها زیبا و بی‌دغدغه است؛ درد دارد، اما دردی است که درمان است برای زمانی که نباید بشنوی و ببینی و کاری از دستت ساخته نباشد. پس سکوت و فرار را بر قرار ترجیح دادم و این شد که با دردی لانه‌کرده در چشمان شرقی‌ام، شدم آهویی گریزپا؛ آهویی که نامش نه آهو است و نه غزال، اما تقدیرِ زندگی‌ای به او نصیب کرد که از شنیدنِ هر صدایی بیزار بود و ناچار به گریز.

شاید همه برایش آسیب‌رسان نبودند، اما او بارها زخم خورده بود و برایش درس عبرت شده بود. ضرب‌المثل‌ها برایش معنا نداشت، اما زندگی وجود ضرب‌المثل‌ها را برایش روشن و قابل‌باور ساخت؛ چون او خود دیگر همانی بود که نیشِ یاران و نیشِ دوستان خورده بود و می‌توان گفت: «مارگزیده از ریسمانِ سیاه و سفید می‌ترسد.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000