می‌ترسم دخترانم هم مثل من شوند

با امسال سی‌وپنج سال تمام است که قالین بافته‌ام. از سال ۱۳۷۰ که یازده‌ساله بودم در دشت برچی غرب کابل به قالین‌بافی شروع کرده‌ام تا حالا که چهل‌وشش ساله‌ام. دو ناخن هر دو دستم کمی تغییر شکل داده و باریک‌تر شده است. از همان سال‌های نوجوانی تا حالا غذایم را و آب و نانم را با گردوخاک قالین خورده‌ام. مدام عجله داشته‌ام. همیشه دویده‌ام که سروقت قالین را تمام کنم و مدام زیر امر بوده‌ام.                                    بیست‌وهفت سال پیش، زمانی که نوزده ساله بودم پدرم مرا به شوهر دادند. خانواده‌ی شوهرم، که تازه آن روزها از منطقه‌ی سرچمشه‌ی ولایت میدان‌وردک به کابل آمده بودند، شلوغ بود. خسر و خسرمادر بودند، خواهران و برادران شوهرم بودند و هر روزِ خدا مهمان هم داشتیم.

من خردسال بودم و چندان کارِ خانه بلد نبودم. در خانه‌ی پدرم کار می‌کردم، اما بیش‌تر از آن که مصروف دیگ‌تاوه و کارهای خانه باشم، مصروف قالین‌بافی بودم.

در خانه‌ی شوهر هم از بد روزگار قالین بود. این‌جا قالین بزرگ‌تر و بافنده بیش‌تر بود. در ماه خزان سال ۱۳۷۸ در کابل عروسی کرده بودم و تمام زمستانی که نوعروس بودم قالین بافتم. صبح‌های زمستان ساعت شش قالین‌بافی را شروع می‌کردیم. خسرمادرم اولین نفری را که از خواب بیدار می‌کرد من بودم. بی‌رحم و بی‌مروت مرا از خواب بلند می‌کرد تا با او پیش‌تر از دیگران سر قالین برویم. یادم است بعضی صبح‌ها آن‌قدر خانه سرد بود که دستم کار نمی‌کرد تار و چنگگ را بگیرم.

آن سال‌ها قالین‌بافی کم‌تر رواج بود. تعداد زیادی از مردم قالین‌بافی را بلد نبودند. مردم آموزش قالین‌بافی می‌رفتند. ما که بلد بودیم شدیم آموزشگاه قالین‌بافی.

دقیق یادم نیست که چه تعداد، اما چند دختر پیش من قالین‌بافی می‌آمدند. من در بدل یک مقدار مزد ناچیز به آنان قالین یاد می‌دادم و آنان برای این‌که یاد بگیرند، تمام روز در خانه‌ی ما قالین می‌بافتند.

آن زمستان سرد و صبح‌های بی‌خوابی گذشت. بهار شد و دختران هم‌چنان می‌آمدند. از یادم نمی‌رود که در پیش چشم آنان خسرمادرم مرا بسیار اذیت می‌کردند.

حالا خسرمادرم مرده است. هرچه بود گذشت، اما من نمی‌توانم فراموش کنم که مرا چقدر لت‌وکوب می‌کرد. در پیش چشم دختران از مویم می‌گرفت و مرا سیلی‌کاری می‌کرد. با چنگگ قالین می‌زد، با کفش می‌زد، با هرچیزی که دم دستش برابر می‌شد می‌زد.

من علاوه بر آن که درد می‌کشیدم، خجالت هم می‌کشیدم. از یک طرف نگران بودم که شاگردانم خبرِ خانه را بیرون نبرند، از طرف دیگر اما خسرمادر هر روز جنجال پیدا می‌کرد. من تمام تلاشم را می‌کردم، کارم را سر وقت خلاص می‌کردم، قالین را بی‌وقفه می‌بافتم، خوب بلد بودم و خراب هم نمی‌کردم، در کنار آن‌ها از آن دختران پول هم می‌گرفتم و به خسرمادرم می‌دادم، اما با آن هم هر روز سیلی می‌خوردم. فکر می‌کنم در همان یک سال اول عروسی یک سوم موهایم را از دست دادم.

این وضعیت سه سال ادامه داشت. بعد از سه سال خسرم، که مرا دوست داشت و در دعواهای خسرمادرم طرف مرا می‌گرفت، تصمیم گرفت که باید جدا شویم. خسرمادرم راضی نمی‌شد و با آن که سه دختر جوان و نوجوان در خانه داشت، می‌گفت اگر من نباشم کار خانه را کِی می‌کند.

اما خسرم قبول نکرد. به خسرمادرم گفت عروس نمی‌تواند هم این‌همه کار کند و هم او هر روز جنجال پیدا کند. باید او را جدا کنیم تا برود به کار و زندگی‌اش برسد.

از همان سالی که جدا شدیم گوشم بی‌غم شد. دیگر خسرمادری نبود که مرا هر روز جلو شاگردانم لت‌وکوب کند؛ هرچند که زحمت و مزاحمت‌های او هنوز از سر ما تماما کم هم نشده بود. هر از گاهی به خانه‌ی خالی و اتاق تنگ ما می‌آمد و امر و نهی‌های خودش را می‌کرد، ولی دیگر به من زیاد مهم نبود.

یک سال دوسالی گذشت تا این که من بچه‌دار شدم. شوهرم تنبل بود و چندان کار نمی‌کرد. منتظر میراث خانه‌ی پدرش بود. پدرش هم پول‌دار نبود، فقط یک مقدار زمین خالی و یک خانه‌ی معمولی داشت. شوهرم به امید این‌که میراثی از پدر به او می‌رسد و وضعش خوب می‌شود نه کاری می‌کرد و نه کسبی یاد می‌گرفت. این‌بار من به تنهایی قالین می‌بافتم.

به نظر می‌رسید عمر روزهای خوشم کوتاه بود. تازه از زیر سیلی خسرمادر خلاص شده بودم که بی‌نانی از راه می‌رسید. هنوز مثل دیروز یادم است که ماه‌های اول بارداری بسیار وضعم بد می‌شد. نیاز داشتم که یکی در خانه کنارم باشد. شوهرم خانه بود. اما هم‌زمان از خانه‌نشستن او بیش‌تر نیاز داشتیم که او برود و کار کند.

آن وضع ادامه داشت تا که اولین فرزندم پیدا شد. مصارف بالاتر و نیاز ما به کار بیش‌تر شد. اما شوهرم دنبال کار نمی‌رفت. حالا کم‌کم اهل خشونت هم شده بود و دیگر نمی‌توانستم بگویم که دنبال کار برود. باید می‌گذاشتم هر کاری که دلش می‌شد می‌کرد.

من دیگر نمی‌توانستم به تنهایی تمام روز قالین ببافم. اما بدون هیچ کار و درآمدی زندگی هم نمی‌شد. باید کاری دست‌وپا می‌کردم. من سواد نداشتم و در غرب کابلِ آن روزها برای کسانی مثل من به جز قالین‌بافی دیگر هیچ کاری میسر نبود. من اما از قالین‌بافی آن‌قدر بدم آمده بود که تا نام قالین پیش می‌آمد به یاد سیلی‌های خسرمادر و آن درد و خجالت می‌افتادم. حاضر بودم هر کاری کنم ولی دیگر در آن وضع از صبح تا شب قالین نبافم.

به شوهرم گفتم لاقال نصف روز می‌روم در خانه‌های مردم و لباس‌های کرایی می‌‌شویم. انتظارم این بود که او آن‌قدر هم بی‌تفاوت نیست. حتما می‌گوید نه من با کودک پنج‌شش ماهه نمی‌توانم بروم، بگذارم خودش برود. اما او راحت قبول کرد که من بروم و کار کنم.

من اکنون سه پسر و سه دختر دارم. دو پسرم جوان و دخترانم نوجوان‌اند. از همان پنج‌شش ماهگیِ اولین فرزندم تا حالا یک‌دم دویده‌ام. حتا در همان ماه‌های اول بارداری نصف روز قالین بافته‌ام و نصف روز در خانه‌های مردم لباس کرایی شسته‌ام. این شش نفر را من خودم بزرگ کرده‌ام و مخارج شوهرم هم تقریبا مدام به گردن من بوده است.

از همان سال‌ها بی‌وقفه قالین هم بافته‌ام. پس از سال‌ها هنوز وحشت سیلی‌های خسرمادر یادم نرفته است. گاهی بی‌اختیار سرم را دور می‌دهم تا سیلی‌ای به صورتم نخورد.

در سال‌های اول شوهرم فقط کار نمی‌کرد. بعدها اما او جای خسرمادرم را گرفت و با هر بهانه‌ای یک دل سیر مرا لت‌وکوب می‌کرد. یک‌بار جایی مهمانی می‌رفتیم. یکی از بچه‌ها کوچک بود و خودش رفته نمی‌توانست. در بغل من بود. راه پیاده‌روی داشت و من کم‌کم از نفس می‌افتادم. به شوهرم گفتم بچه را بغل کند که من از خستگی حالا زمین می‌افتم. خوش‌خوش طرفم آمد که بچه‌اش را بغل کند، اما وقتی بچه را از بغلم گرفت بچه ناگهان باصدای بلند گریه کرد. شوهرم چنان سیلی‌ای به صورتم زد که تا ساعت‌ها سرم گیج می‌رفت. هیچ دلیل‌اش را نفهمیدم، فقط گفت که وقتی می‌دانم بچه با او نمی‌رود چرا می‌گویم که بغل کند.

در تمام آن سال‌ها از همین بهانه‌ها برای زدن من بسیار بود. اما گذشت. حالا هم او موسفید شده و هم من. دیگر صفاکاری نمی‌کنم، دیگر شوهرم مرا نمی‌زند، فقط هنوز قالین می‌بافم که مهم نیست. از بابت خودم نگرانی ندارم.

اکنون نگرانی من از سرنوشت دخترانم است. آن سال‌ها را که به یاد می‌آورم و با خودم که فکر می‌کنم، یا گاهی که با پسرانم از آن روزها درد دل می‌کنم، می‌گویند که آن خشونت یکی هم از خاطر بی‌سوادی بوده است. می‌گویند لااقل اگر من اندکی هم سواد می‌داشتم و چشم و گوشم باز می‌بود از چنگ آن همه خشونت خانوادگی یک راه فراری پیدا می‌کردم.

من حتا سواد خط خوانی ندارم. ولی برای دخترانم هر کاری کردم تا آن‌ها بروند درس بخوانند. حالا که هیچ زمینه‌ای برای آنان فراهم نیست، نه درس است، نه کار است، نه راهی برای سفر، می‌ترسم که همان چرخه تکرار شود: درست مانند من زود شوهر کنند و تا دیرها عذاب بکشند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000