با شوق بهسوی مکتب میرفتم. در صحن حویلیِ مکتب، با استادان مهربان و دوستان خوش و خندانم روبهرو میشدم. درس شروع میشد و با شوخیها و تفریحهای کودکانه، آن روز هم میگذشت. با تمام خستگی بهسوی خانه روانه شدم.
وقتی وارد حویلی شدم، مادرم را دیدم که آماده میشد برای رفتن به خانهی پسرخالهام. با مادرم احوالپرسی کردم و خوشحال بودم. هنوز یونیفورمم را از تن بیرون نکرده و کتابهایم را روی زمین نگذاشته بودم که پسرِ همسایهی ما با شتاب وارد حویلی شد و خبری را آورد که تمامِ آن خندههای کودکانه را از روی لبانم محو کرد.
آری، او خبر جهنمی شدن کشورم را آورده بود؛ جمهوریت سقوط کرده بود!
تمام بدنم از ترس میلرزید. فوری تلویزیون را روشن کردیم. وقتی دیدم مردمِ کشورم با ترس و چهرههای رنگپریده بهسوی میدانِ هوایی میدوند و هرکس برای نجاتِ جانش تلاش میکند، دلم به درد آمد. چقدر غمانگیز است که انسان از کشور خودش با ترس فرار کند!
اما چندی نگذشت که بدترین و دردناکترین خبر را شنیدم؛ گزارشگرِ اخبار میگفت که دختران دیگر اجازه رفتن به مکتب را ندارند و دروازههای مکاتب به روی دختران بسته شده است.
آنقدر در شوک فرو رفته بودم که حتی متوجه لرزش بدنم نبودم. نمیدانستم چه عکسالعملی نشان دهم؛ گریه کنم؟ به این حال بیچاره و درمانده چه کنم؟ فرار کنم؟ اگر فرار کنم، کجا بروم؟
به یونیفورمم نگاه کردم. در یک لحظه، تمامِ آرزوهایم از جلوی چشمانم گذشتند و اشکهایم راهِ خود را باز کردند. درست پنج سال پیش، در یک لحظهی ناگوار، آرزوها و زحمتهایم نابود شدند و تمامِ رویاهایی که بافته بودم، تاربهتار از هم گسستند.
اما باز هم با خودم گفتم: «شاید مدت کوتاهی دروازههای مکاتب بسته بماند.»
اما کاش اینطور میبود!
درست پنج سال میشود که فقط از جلوی دروازههای بستهی مکاتب میگذرم و برای خودم و دخترانی که مثل من سالها در قفس ماندهاند، افسوس میخورم. وقتی پسری را میبینم که کتاب در دست دارد و با دوستانش با خوشحالی بهسوی مکتب میرود، دلم میگیرد. چرا باید جلوی چشمانم حقم را از من بگیرند؟ چرا آرزویی که من داشتم، اکنون برای دیگران دستیافتنی باشد؟
گاهی احساس میکنم جای خالیام را در حویلیِ مکتب حس میکنم؛ جای خالیام را روی چوکیِ صنفم. درست پنج سال است که حق درس خواندن از من گرفته شده است.
پنج سال قبل، با پسرانی که همصنفیام بودند، در یک صنف و حتی گاهی روی یک چوکی مینشستم. حالا شاید بعضی از آنها در دانشگاه درس میخوانند، اما من هنوز نتوانستهام حتی کتابِ صنفِ هفتمم را آنطور که باید، تمام کنم.
از آن روز نحس و جهنمی پنج سال میگذرد. در این مدت تغییرات فراوانی کردهام؛ دیگر آن کودک ذوقزدهی پنج سال قبل نیستم. بزرگ شدهام، تغییر کردهام و دنیا را طور دیگری میبینم؛ جز یک چیز که تغییر نکرده است: هنوز همانقدر به آرزوهایم نزدیک نشدهام!
میدانی چقدر سخت است که حقت را بدون هیچ دلیلی از تو بگیرند و پر آرزوهایت را جلوی چشمانت ریزریز کنند؟
پنج سال است که بر لبان دختران در افغانستان برچسب سکوت زدهاند؛ اما کسی نیست بپرسد چرا؟ مگر دختران بخشی از جامعه نیستند؟ مگر حقوقِ انسانها نباید برابر باشد؟ پس چرا دختران نمیتوانند درسشان را ادامه دهند؟
چقدر غمانگیز است که برادرت از رشتهاش فارغ شود؛ اما تو همان دختر صنف ششم بمانی؛ در حالی که پنج سال قبل با برادرت در یک صنف و روی یک چوکی مینشستی!
پنج سال است که بسیاری از ما فقط رویاهای خود را در خواب دنبال میکنیم. در این سالها حقِ زندگی و پیشرفت از بسیاری از مردم گرفته شده است. حتی بعضی از پسران نیز بهخاطر پیدا کردنِ پول و کم کردنِ نگرانیهای مادرشان مجبور به ترکِ تحصیل شدهاند. چرا آن پسر پنج سال قبل میتوانست درسش را ادامه دهد، اما در این پنج سال نتوانست؟ چون خانوادهاش به پول نیاز داشت!
این سالها با روح و روان جوانان افغانستان کاری کرده که گاهی دیگر ذوقی برای جوانی کردن و ادامه دادن زندگی باقی نمیماند. با این حال، من هنوز آرزو دارم روزی برسد که همهی جوانان کشورم با حسی سرشار از شادی، بهسوی آرزوهایشان قدم بگذارند. امیدوارم آن روز زیاد دور نباشد.
پنج سال شاید برای دیگران زمان زیادی نباشد، اما برای ما جوانانِ افغانستان، گویی پنج قرن گذشته است.
ای کاش روزی برسد که با حسی سرشار از خوشحالی و افتخار، روی صحنه نامم را در میانِ فارغالتحصیلانِ رشتهام بشنوم، با افتخار مدرکم را در دست بگیرم و به دنیا نشان دهم که ما جوانان افغانستان، با وجود محرومیت، گرسنگی، تنگدستی و بیکاری، توانستیم دوام بیاوریم و دوباره به رویاهای خود برسیم. اما چه حیف که در ابتدای بسیاری از جملههایمان کلمهی «کاش» قرار گرفته است!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه