روایت من؛ از یادگرفتن خیاطی تا رویای مستقل شدن

مستقل شدن آرزویی برایم شده بود. می‌خواستم از هر طریقی که شده به خودم اتکا کنم. چه از طریق درس یا مهارت، برایم فرق نمی‌کرد؛ چون می‌خواستم تنها به خودم متکی باشم.

برای همین، فکر می‌کردم باید خودم را در یک کورس خیاطی ثبت‌نام کنم. این تصمیمم را با مادرم در میان گذاشتم؛ اما مادرم جوابی را که من منتظرش بودم، نداد. مادرم گفت: «دخترم! خیاطی به درد نمی‌خورد. برادرت که این چهار سال خیاطی رفت، چه شد که حالا تو می‌خواهی خیاطی یاد بگیری؟»

مادرم حق داشت؛ چون برادرم قبل از ظهر مکتب می‌رفت و بعدازظهر در یک خیاطی شاگردی می‌کرد. برادرم حدود چهار سال در دکان خیاطی شاگردی کرد، اما در این چهار سالی که آن‌جا بود، هیچ چیزی یاد نگرفت؛ بهتر است بگویم خلیفه‌اش هیچ‌چیزی به او یاد نمی‌داد.

برادرم می‌گفت: «هر بار خلیفه می‌خواست لباس برش کند، مرا می‌گفت: “پیشِ دکان را جارو کن!” یا مرا دنبال تار می‌فرستاد – در صورتی که در دکان تارهای رنگارنگِ زیادی بود – یا برای دکمه‌دوزی می‌فرستاد. مرا به هر بهانه‌ای از دکان بیرون می‌کرد تا برشِ لباس را یاد نگیرم!»

همیشه و هر روز همین حال بود. من هم از این وضعیت خسته شده بودم و به مادرم می‌گفتم: «مادر! من دیگر خیاطی نمی‌روم.»

اما مادرم می‌گفت: «پسرم! به‌جای این‌که هر روز سر کوچه بنشینی و خدای نکرده با آدم‌های بد آشنا شوی، بهتر است خیاطی بروی.»

برادرم به حرفِ مادرم گوش داد، اما خودش راضی نبود؛ فقط به‌خاطرِ مادرم می‌رفت تا خیالِ مادرم از او راحت باشد. بالاخره چهار سال تمام شد و خواست خیاطی را ترک کند. به مادرم گفت: «مادر جان! من در این چهار سالی که خیاطی رفتم، خلیفه‌ام هیچ‌چیزی به من یاد نداد؛ فقط اتوکاری و دکمه‌دوزی را انجام می‌دادم.»

مادرم گفت: «پسرم! من که این مدت به تو می‌گفتم “برو خیاطی!” دلیلش این بود که کسب‌وکاری داشته باشی و روی پاهای خودت بایستی. حالا که تو در این مدت طریقه‌ی برش کردن و دوختنِ لباس را یاد نگرفته‌ای، پس نیاز نیست دیگر بروی. این چهار سالی که رفتی، باز هم از بیکاری بهتر بود!»

در آن وقت، مادرم دلش برای برادرم می‌سوخت؛ چون نزدیکِ عید که می‌شد، بیشترِ شب‌ها برادرم خانه نمی‌آمد و در دکان مصروفِ اتوکاری و بقیه کارها بود. برادرم می‌گفت: «ما تا ساعت ۳ شب کار می‌کردیم؛ فقط آن زمانی که خلیفه اجازه می‌داد، می‌توانستم استراحت کنم.» مادرم به همین خاطر از خیاطی خوشش نمی‌آمد و به من می‌گفت: «خیاطی فایده ندارد!»

اما من خیلی اصرار کردم و بالاخره مادرم راضی شد تا به کورسِ خیاطی بروم. کورسی که از خانه‌ی ما دورتر بود، انتخاب کردم؛ حدود نیم ساعت راه بود. من هر روز به درس‌های خیاطی‌ام حاضر می‌شدم. استاد ما خیلی خوب درس می‌داد؛ برش لباس را روی ورق به ما یاد می‌داد. من چهار و نیم ماه به آن کورس رفتم؛ بعد از آن، استاد ما به دلیل مشغله‌هایش نتوانست بیاید و استاد جدیدی آمد. من از طریقه‌ی آموزش استاد جدید راضی نبودم؛ چون هیچ نمی‌فهمیدم. به‌خاطر همین دیگر خیاطی نرفتم.

بعد از آن، در خانه لباس‌های خودم را می‌دوختم. اولین بار روی لباسِ خودم امتحان کردم. با خودم گفتم: «اگر خراب شود، چه کار کنم؟» اما باز هم لباس خودم را برش کردم. چون برای اولین بار بود روی تکه برش می‌کردم، دستانم می‌لرزید. با دستان لرزان قیچی را در دست گرفتم و برش کردم؛ درست برش شده بود، خیلی خوشحال شدم.

کم‌کم شروع به دوختنِ لباسِ خودم کردم. من در یک روز به سختی توانستم لباسِ خودم را بدوزم، اما هرگز خسته نشدم؛ چون به خیاطی علاقه‌ی زیادی داشتم، اما بیشتر به امیدِ روزی که به خودم متکی باشم. لباسِ من دوخته شد؛ درست همانی شده بود که می‌خواستم. برای اولین بار فکر کردم من واقعاً می‌توانم یک خیاط شوم!

بعد از آن روز، لباس‌های هر دو خواهرم، مادرم و خودم را می‌دوختم. کم‌کم خانم‌های همسایه هم لباس برای دوختن پیش من می‌آوردند. من در اوایل رایگان می‌دوختم، بعد لباس را ۲۰ یا ۳۰ افغانی می‌گرفتم. خانم‌های همسایه با خوشحالی لباس‌های‌شان را می‌آوردند؛ چون با قیمت ارزان می‌دوختم، در صورتی که بقیه خیاط‌ها از یک لباسِ معمولی ۲۵۰ افغانی می‌گرفتند. ماهانه حدود پنج لباس می‌دوختم و ۱۰۰ افغانی کار می‌کردم. این ۱۰۰ افغانی به من نشان می‌داد که گام‌های کوچکی به‌سوی رویای مستقل شدنم برداشته‌ام!

با ماشینِ دستی کار می‌کردم و ماشینِ خیاطی‌ام خیلی کهنه بود؛ ماشینی که با آن لباس می‌دوختم، از جهیزیه‌ی مادرم مانده بود. مادرم می‌گفت: «این ماشینِ خیاطی نشانه‌ی دست پدر مرحومم است.» من با ماشینِ کهنه‌ی مادرم شروع کردم و با همان توانستم طعم شیرین درآمد داشتن را بچشم.

من خیاطی می‌کنم، اما درس‌هایم را رها نکردم؛ همچنان به خواندنِ درس‌هایم ادامه دادم، چون می‌خواهم از طریق درس‌ها و نوشتن به جایی که لیاقتش را دارم، برسم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000