روز به پایان میرسید و آفتاب کمکم رخت غربت میبست و پشت قامت بلند کوهها ناپدید میشد. ابرهای آسمان با آخرین پرتوهای آفتاب به رنگ نارنجی گراییده بودند. صدای پرندهها در فضا میپیچید و نسیم ملایمی شاخههای درختان را آرام تکان میداد. بوی گلها در هوا پخش شده بود و طبیعت چنان آرام و دلپذیر به نظر میرسید که گویی همهچیز در صلح و آرامش فرو رفته است. اما وقتی حال دل انسان خوب نباشد، حتی اگر در زیباترین جای دنیا هم ایستاده باشد، باز هم درونش آرام نمیشود.
آن روز، روز زیبایی بود. آسمان همچون دل دخترک، پاک و شفاف به نظر میرسید؛ اما دل دخترک آرام نبود، امروز اولین روزی بود که از مکتب محروم شده بود، اولین روزی که دیگر اجازه نداشت به جایی برود که سالها خانهی دومش بود. برای دیگران شاید فقط یک روز عادی بود؛ اما برای او همان یک روز به اندازهی یک سال طول کشیده بود، دلش قرار نداشت. هر لحظه در اقیانوس اندیشههایش غرق میشد. سیلاب ناامیدی بر دلش هجوم میآورد و طوفان خاطرات مکتب، دوستانش، استادانش و تکتک لحظههایی که در مکتب سپری کرده بود، ذهنش را پر کرده بود. گاهی بیاختیار لبخند میزد، لبخندی تلخ برای خاطرات شیرینی که دیگر تکرار نمیشد. لحظههایی را به یاد میآورد که با دوستانش در صحن مکتب میخندیدند، باهم درس میخواندند و برای آیندهی روشن خوابهای شیرین میدیدند؛ اما چند لحظه بعد، همان لبخند در میان اشکهایش گم میشد. اشک میریخت برای روزهایی که دیگر قرار نبود دوباره آنها را زندگی کند.
دلش بیقرار بود. قلبش از این درد تازهای که به آن عادت نداشت، بیرحمانه به سینهاش میکوبید. هر لحظه آسمان دلش ابری میشد و اشکهایش آرامآرام میبارید. احساس میکرد چیزی در وجودش شکسته است؛ چیزی که با هیچ کلمهای نمیتوانست توضیحش دهد. ساعتها در گوشهای از خانه نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. مادرش چند بار صدایش زده بود؛ اما او پاسخی نداده بود. ذهنش جای دیگری بود؛ در حویلی مکتب، در میان نیمکتهای چوبی صنف، در کنار تختهی سیاه و میان خندههای دوستانش…
دیگر طاقت نداشت. ناگهان جرقهای در گوشهی ذهنش روشن شد، با خود گفت: کمکم آفتاب غروب میکند و تا چند دقیقه دیگر شاگردان مکتب رخصت میشوند. دلش پرپر میزد برای دیدن دوبارهی آن ساختمان کهنه و فرسودهی مکتب، برای دیدن دخترانی که لباسهای سیاه به تن و مقنعههای سفید بر سر داشتند. بیدرنگ از جا برخاست. نمیخواست آن لحظهی نایاب را از دست بدهد.
با قدمهای تند از خانه بیرون شد. خانهیشان فاصلهی چندانی با مکتب نداشت؛ اما آن چند قدم برایش طولانیتر از همیشه به نظر میرسید. هر قدمی که برمیداشت، خاطرهای در ذهنش زنده میشد. خاطرهی روزی که برای اولین بار به مکتب رفته بود، خاطرهی روزی که نخستین بار خواندن را یاد گرفته بود. خاطرهی روزهایی که با شوق فراوان دفتر و قلمش را در بغل میگرفت و به سوی مکتب میدوید. پاورچینپاورچین خود را به دروازهی مکتب رساند. در گوشهای ایستاد، جایی که کسی متوجه حضورش نشود. اشکهایش را با لبهی آستینش پاک کرد، بینیاش را بالا کشید و با چشمانی که حسرتی خاموش در آن فریاد میزد، به دختران خردسالی خیره شد که از مکتب رخصت میشدند. دختران با خنده و شوخی از دروازه بیرون میآمدند. بعضیهایشان دست در دست هم داشتند و بعضی دیگر با عجله به سوی خانههایشان میرفتند صدای خندههایشان در فضا میپیچید.
دخترک با حسرت به آنها نگاه میکرد. آنقدر اشک در چشمانش حلقه زده بود که همهجا را تار میدید. چشمانش را محکم بست و دوباره باز کرد، این بار با دقت به اطراف نگاه کرد، به دیوارهای قدیمی مکتب، به حویلی خاکی، به دروازهای که سالها هر روز از آن عبور میکرد. او خوب میدانست شاید دیگر هیچگاه نتواند دوباره از آن دروازه عبور کند. با شوق و حسرت به دخترکهایی نگاه میکرد که هنوز فرصت داشتند درس بخوانند. آنقدر محو تماشایشان شده بود که حتی پلک هم نمیزد. در دل با خود گفت: شاید تا سال دیگر دختران زیادی درست مانند من از مکتب و درس محروم شوند. فکر این موضوع قلبش را بیشتر فشرد. دلش سوخت، برای خودش، برای آن دختران و برای تمام دختران سرزمینش.
آفتاب دیگر کاملاً غروب کرده بود و آرامآرام تاریکی بر زمین مینشست. حویلی مکتب کمکم خالی میشد. دروازهی مکتب آهسته بسته شد. دخترک آخرین نگاهش را به آنجا انداخت. نگاهی طولانی، پر از حسرت و دلتنگی، آهی آرام کشید. در دلش زمزمه کرد: شاید روزی دوباره به اینجا برگردم، روزی که هیچ دختری پشت دروازه مکتب نماند و هیچ دلی به خاطر درس خواندن نشکند. با همین امید کوچک، اشکهایش را پاک کرد و آهسته از آنجا دور شد؛ اما در دلش هنوز نوری کوچک روشن بود؛ نوری از امید که شاید روزی دوباره دروازههای مکتب به روی همهی دختران باز شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه