حسرتِ نشستن روی سفره‌ی خانوادگی

بعضی از دردها صدا ندارند. کسی آن‌ها را نمی‌بیند، اما سال‌ها در قلب انسان زندگی می‌کنند. درد من از کودکی آغاز شد؛ از روزی که فهمیدم در خانه‌ی خود ما، دختر بودن یعنی کمتر دیده شدن، کمتر دوست داشته شدن و کمتر ارزش داشتن. من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم. دو خواهر بزرگ‌ترم، در سیزده و […]

Read More

از سختی‌ها پله بسازیم

در عمق سختی‌ها و در عمق غم و اندوه، دقیقاً جایی است که مسیر زندگی ما تعیین می‌شود که چگونه انسانی باید باشیم. در حقیقت سختی و محدودیت چیزی نیست که از آن بترسیم، بلکه چیزی است که ما را انسان کامل می‌سازد، قوی‌تر و قدرتمندتر می‌سازد؛ پس باید محدودیت‌ها را به چشم مثبت ببینیم […]

Read More

زبان پنهان رنج

اولین فحشی که شنیدم نه در کوچه بود و نه در میان دعوای چند مرد، بلکه در خانه بود. آن‌قدر کوچک بودم که معنای واژه را نمی‌فهمیدم؛ اما از لرزش صدای مادرم و سکوت سنگین بعد از آن فهمیدم بعضی کلمات فقط کلمه نیستند، زخم‌اند. سال‌ها بعد وقتی بزرگ‌تر شدم، دیدم در افغانستان فحش فقط […]

Read More

روزی که رویاهایم جان گرفت

امروز برای من یک روز متفاوت و خاص بود؛ روزی که حس کردم زندگی‌ام وارد مرحله‌ی نوینی شده است. وقتی صبح از خواب بیدار شدم، یک انرژی عجیب در وجودم جریان داشت؛ انگار همه‌چیز آماده بود تا اتفاقی بزرگ رخ دهد. همیشه آرزو داشتم روزی بتوانم تدریس کنم و امروز نخستین تجربه‌ی من در این […]

Read More

آینده‌ای که مرا نگران می‌کند

گاهی وقت‌ها در سکوت با خودم فکر می‌کنم. به آینده، به روزهایی که هنوز نرسیده‌اند و به زندگی‌ای که قرار است در سال‌های بعد داشته باشم، می‌اندیشم. با خود می‌پرسیدم آینده‌ام چگونه خواهد بود؟ آیا روزی به زنی مستقل و توانمند تبدیل خواهم شد یا مانند هزاران زن و دختر دیگر مجبور خواهم بود زندگی‌ام […]

Read More