سرم را به شیشهی موتر تکیه داده بودم و چشمانم به موترها و مردمی که میگذشتند خیره شده بود؛ یکی کتاب در دست داشت، یکی ناچیزی غذا، و دیگری کراچیای که دنبال لقمهنانی برای فامیلش میکشید. سرِ چهارراه موتر ایستاد. راه بندان بود و به دلیل ازدحام، موتر برای چند لحظه متوقف شد. دشتِ برچی […]
Read Moreپنج سال میشود که دختران افغانستان از حق آموزش و رفتن به مکتب محروم شدهاند. این پنج سال تنها عددی در تقویم نیست، بلکه سالهایی است که هزاران دختر، روزهای کودکی، نوجوانی و آرزوهای خود را در انتظار گذراندند. من نیز یکی از همان دختران هستم؛ دختری که هر صبح با امید بیدار میشد و […]
Read Moreمیدانید، همهی ما انسانها تا زمانی که از طرف یک عامل بیرونی آسیب نبینیم، قدر و ارزش واقعیِ خود را نمیدانیم. بعد از آن آسیبدیدگی است که یاد میگیریم محتاطتر از قبل عمل کنیم؛ اما شاید هیچوقت بهدرستی درک نکنیم که چگونه باید از خود در برابر این عوامل محافظت کنیم و راه نجات ما […]
Read Moreعقربهی زمان، ساعت سه بعد از ظهر را نفس میکشید. آفتاب بساطش را کامل پهن کرده بود و با نور و روشناییاش خودی نشان میداد. سایهها آرام بر روی دیوارهای شهر خزیده بودند و من آهسته در کوچهها و پسکوچههای کابل قدم میزدم. قدمهایم آهسته بود، چون برخلاف هر روز، امروز زودتر از خانه بیرون […]
Read More