زبان پنهان رنج

اولین فحشی که شنیدم نه در کوچه بود و نه در میان دعوای چند مرد، بلکه در خانه بود. آن‌قدر کوچک بودم که معنای واژه را نمی‌فهمیدم؛ اما از لرزش صدای مادرم و سکوت سنگین بعد از آن فهمیدم بعضی کلمات فقط کلمه نیستند، زخم‌اند. سال‌ها بعد وقتی بزرگ‌تر شدم، دیدم در افغانستان فحش فقط […]

Read More

روزی که رویاهایم جان گرفت

امروز برای من یک روز متفاوت و خاص بود؛ روزی که حس کردم زندگی‌ام وارد مرحله‌ی نوینی شده است. وقتی صبح از خواب بیدار شدم، یک انرژی عجیب در وجودم جریان داشت؛ انگار همه‌چیز آماده بود تا اتفاقی بزرگ رخ دهد. همیشه آرزو داشتم روزی بتوانم تدریس کنم و امروز نخستین تجربه‌ی من در این […]

Read More

آینده‌ای که مرا نگران می‌کند

گاهی وقت‌ها در سکوت با خودم فکر می‌کنم. به آینده، به روزهایی که هنوز نرسیده‌اند و به زندگی‌ای که قرار است در سال‌های بعد داشته باشم، می‌اندیشم. با خود می‌پرسیدم آینده‌ام چگونه خواهد بود؟ آیا روزی به زنی مستقل و توانمند تبدیل خواهم شد یا مانند هزاران زن و دختر دیگر مجبور خواهم بود زندگی‌ام […]

Read More

من حسود نیستم، فقط حقم را می‌خواهم

آیا من حسودم؟ شاید… اما من به زندگی راحت حسادت می‌کنم، به حقی که از من گرفته شده است. من به پسران کشورم حسادت می‌کنم؛ آن‌ها حق درس خواندن دارند، آزادند و می‌توانند آینده‌ی‌شان را بسازند. اما ما چه؟ ما مانند پرنده‌هایی با بال‌های شکسته در قفسی نادیده پرپر می‌زنیم. ما بال‌های‌ خود را با […]

Read More

من؛ ستاره‌ای که همیشه پشت ابر پنهان نمی‌مانم

امشب در حویلی نشستم تا کمی حال و هوایم تبدیل شود. چشمانم به ستاره‌ها خورد و به فکر فرو رفتم. ستاره‌ها از طلوع آفتاب تا غروب، بی‌تاب شب می‌مانند و لحظه‌ها را سپری می‌کنند تا دوباره آسمان را با نور خود روشن سازند. هر ستاره با درخشش خود، گوشه‌ای از آسمان را زیباتر می‌کند و […]

Read More