امید به آینده

وقتی مهاجر باشی، می‌فهمی کسی که در هر کجای دنیا مهاجر و دور از وطن است چه حسی دارد. شاید بعضی‌ها از خانه، خانواده و هم‌وطنان خود دور باشند. آیا شما که در داخل کشور پیش خانواده‌ی خود نشسته‌اید، احساس آن‌ها را درک می‌کنید؟ شاید کمی بتوانید خود را به جای آن‌ها بگذارید، اما احساس […]

Read More

مهتاب و کارت عروسی‌اش

روزها در فکر آینده‌ای درخشان برای خودم و دوستانم بودم. برنامه‌ای برای آینده‌ی خود و دوستانم طرح‌ریزی کرده بودم که لحظه‌به‌لحظه‌ی زندگی‌ ما سرشار از علم، موفقیت و امید باشد. امروز من و دوست عزیزم، به سوی کورس می‌رفتیم و در راه صحبت می‌کردیم که چگونه یک سخنرانی خوب برای دختران صنف ارایه کنم. بعد […]

Read More

کابل؛ جایی که رویاها پرپر می‌‎شوند

بازارها از شلوغیِ مردم و موترها پر شده بود و هر کسی در راهِ خود با عجله حرکت می‌کرد. صدای بوقِ موترها، فریادِ فروشنده‌ها و رفت‌وآمدِ مردم در هم آمیخته بود. من هم در میان این شلوغی در حرکت بودم که ناگهان متوجه شدم تعداد زیادی از مردم با نگرانی به طرف شفاخانه‌ی «امام زمان» […]

Read More

رویای صلح؛ حتی از واژه‌‎ی جنگ بی‌زارم

من از جنگ و پیامدهای آن متنفرم. این واژه هر بار که در وطنم اتفاق افتاد، روحم خسته، تنم زخمی‌تر از زخمیان واقعی، گلویم پر از بغض و چشمانم اشک‌‌بار شد. از زمانی که به دنیا آمدم، صدای انفجار، باروت و تفنگ، موسیقی زندگی‌ام بوده است. هر زمانی که از خانه بیرون می‌شوم، آماده‌ی خداحافظی […]

Read More

دلتنگی، بهای سنگینِ زندگی ما

قطره‌های اشک با لجبازی تمام از چشمانش سقوط می‌کردند و آسمان ابری و آرام چشمانش برخلاف همیشه طغیان کرده بود؛ طوری که اثرات این طغیان دامن ابرهای سفید را هم گرفته بود و تماماً به رنگ سرخ گراییده بودند. قهوه‌ایِ غلیظ نگاهش زیر نور آفتاب روشن‌تر از همیشه رخ نشان می‌داد و قطرات اشک نیز […]

Read More