ندایی از قلب زخم‌دیده و پرامید

نمی‌دانم از کجا و چگونه این روایت را شروع کنم؛ از نسلی که همیشه مظلوم بودند، از جمعیتی که همیشه خواستند صدای‌شان را خاموش کنند یعنی «دختران» و یا از زندگی خودم که همیشه به این قلب خسته‌ام با یادآوری این دردها امید می‌دهم. وقتی از این دردها سخن می‌گویم، فشار عمیقی را روی قلبم […]

Read More

کودکانی که باید آینده می‌شدند؛ اما دوباره خاطره شدند

گاهی یک خبر، فقط یک خبر نیست. گاهی چند کلمه روی صفحه‌ی تلفن، تمام چیزی را که سال‌ها در دل پنهان کرده‌ای دوباره زنده می‌کند: انفجار در مکتب شمع هدایت در دشت برچی.» همین چند کلمه کافی است تا آدم لحظه‌ای ساکت بماند و از خودش بپرسد: چرا باز هم مکتب؟ چرا باز هم کودک؟ […]

Read More

چگونه زندگی خود را تغییر دهیم؟

می‌خواهم مقاله خود را با پرسشی آغاز کنم: آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید که چرا بعضی انسان‌ها با وجود سختی‌ها، شکست‌ها و محدودیت‌های فراوان، زندگی خود را متحول می‌کنند؛ اما برخی دیگر سال‌ها در همان نقطه باقی می‌مانند؟ آیا تفاوت آن‌ها در شانس است؟ در شرایط زندگی است؟ یا در تصمیم‌هایی که می‌گیرند؟ […]

Read More

پنج‌سال در سایه‌ی تاریکی

پنج سال گذشت… امروز نمی‌خواهم فقط درباره‌ی یک تاریخ صحبت کنم؛ می‌خواهم درباره‌ی پنج سال از زندگی یک نسل صحبت کنم. پنج سالی که برای بعضی‌ها فقط یک عدد بود؛ اما برای دختران افغان، پنج سال انتظار، درد، غم، ناامیدی و رویاهایی بود که به تعویق افتاده یا فراموش شده‌اند. روزی که یک ملت، آرزوهایش […]

Read More

به تو نیاز دارد، افغانستان؛ دختر جان!

صبح بود. آفتاب آرام‌آرام از پشت کوه‌ها بالا می‌آمد و کوچه هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود. دختری کنار پنجره نشسته بود و به آسمان نگاه می‌کرد. یک کتاب در دستش بود، اما چند دقیقه‌ای می‌شد که حتی یک خط هم نخوانده بود. در ذهنش یک سوال می‌چرخید: آیا واقعاً من می‌توانم کاری برای […]

Read More