مادر، فرشته‌ی زندگی

مادرم، تو فرشته‌ای هستی که خداوند برای روشن کردن مسیر زندگی‌ام به من بخشیده است. فرشته‌ی بی‌بال؛ اما با قلبی از طلا و عشقی بی‌کران. تو تنها کسی هستی که می‌توانم در هر لحظه از زندگی‌ام به تو تکیه کنم، همان پناه امنی که همیشه کنارم بوده‌ای. تمام خستگی‌هایت را پشت لبخندت پنهان می‌کنی و […]

Read More

ما همه انسانیم، باید احترام شویم!

در سرزمین من، در افغانستان، جایی‌که هر روز زندگی برای دختران و زنان به مبارزه‌ی نابرابر تبدیل شده‌است، من، دختری از همین وطن، با قلبی مملو از امید و آرزوهای بزرگ، زندگی می‌کنم. از کودکی آموخته‌ام که رویاهایم را بزرگ‌تر از مشکلاتم ببینم، هرقدر که شرایط سخت باشد، نور امید را در دل روشن نگه‌دارم. […]

Read More

ما می‌توانیم هر آن چیزی که می‌خواهیم باشیم

از پنجره‌ی اتاقم بیرون را نگاه می‌کردم. برف‌ها آرام و بی‌صدا از آسمان به زمین می‌نشستند. دنیا در سکوت فرو رفته بود و زمین با لایه‌ی سفید پوشیده شده بود. دلم در این سکوت، زیر سایه‌ی ناامیدی می‌لرزید. انگار هر دانه برف، حرفی ناتمام و سوالی کهنه را در ذهنم زنده می‌کرد: چرا دختر بودن […]

Read More

ما زنجیر را باور نخواهیم کرد

با قدم‌های آهسته به سوی کلاس نقاشی می‌رفتم. در راه، دخترانی ناراحت به نظر می‌رسیدند، هرکدام کتاب در دست داشتند و آرام اشک می‌ریختند. با خودم فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده است. وقتی به کلاس نقاشی رسیدم، بهترین دوستم زهرا را دیدم. سرش را روی میز گذاشته بود و نقاشی نمی‌کرد. وقتی به او نگاه […]

Read More

ما به رویاهای خود قول رسیدن داده‌ایم

سال اول حکومت طالبان بود. من در یکی از مراکز آموزشی برای آموختن زبان انگلیسی می‌رفتم. روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و روز به روز محدودیت‌ها بر ما بیشتر می‌شد و ما نگران‌تر می‌شدیم. استادان هر روز به ما می‌گفتند که حجاب خود را رعایت کنیم. دیگر از این جمله خسته شده بودم؛ ولی […]

Read More