پنج سال رنج و آینده‌ی نامعلوم؛ پنج‌سال محرومیت دختران از کانکور

در جهان امروز، دیگر کمتر کشوری پیدا می‌شود که هنوز بر سر حق آموزش زنان بحث کند. جهان مدرن سال‌ها پیش به این نتیجه رسیده است که حذف زنان از آموزش، حذف نیمی از ظرفیت انسانی یک جامعه است و هیچ کشوری بدون زنان باسواد، آگاه و مستقل، به توسعه، ثبات و آینده‌ی روشن نمی‌رسد. […]

Read More

آبرو؛ طنابی دور گردن یک دختر

جامعه‌ی ما از انسان‌هایی تشکیل شده که هنوز درگیر قوم‌پرستی، زن‌ستیزی و بی‌عدالتی‌اند. در کنار تمام این زخم‌ها، یک درد دیگر هم در زندگی ما خیلی پررنگ است: فرق گذاشتن میان دختر و پسر… فرقی که نه از دین آمده است و نه از انسانیت، بلکه از ذهن‌های کهنه و باورهای پوسیده‌ای ساخته شده که […]

Read More

خانمی که با همه‌ی مشکلات هنوز ادامه می‌دهد…

در عمق‌ رنج‌ها، مشکلات و ناهمواری‌های زندگی، جرقه‌ای از امید می‌تابد که راه را به تو نشان می‌دهد. اگر قرار باشد همیشه راه صاف و هموار باشد، موفقیت‌ دیگر معنایی ندارد. همین چالش‌ها و مشکلات هستند که انسان‌ها را قدرتمندتر و قوی‌تر از قبل می‌کنند. همین راه ناهموار باعث می‌شود که تو قوی‌تر عمل کنی […]

Read More

تپش قلم در میانه‌ی سکوت

نام من ستاره است؛ هفده سال سن دارم و در شهری زندگی می‌کنم که دیوارهایش بوی تاریخ و خاک می‌دهند. هفده‌سالگی در این‌جا سن رویاپردازی‌های دور و دراز نیست، سن انتخاب میان تسلیم شدن یا ایستادن است. در جغرافیایی که من در آن قد کشیده‌ام، گاهی حس می‌شود که خورشید برای طلوع کردن باید از […]

Read More

تا آستانه‌ی مکتب؛ تا مرز حسرت

هر صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل از پشت کوه‌ها بالا بیاید، دخترک چادرش را آرام روی سرش می‌اندازد و دست کوچک خواهرش را می‌گیرد. کوچه هنوز نیمه‌خواب است؛ صدای دروازه‌ها آهسته باز و بسته می‌شود و بوی نان تازه از تنور نانوایی به هوا می‌پیچد. خواهرش با کیف رنگی و گام‌های سبک راه می‌رود؛ […]

Read More