به تاقچهی کوچک کنار پنجرهیشان نگاه کردم: عکس، باز هم عکس دیگری، تقدیرنامه، یکی، دوتا، چندین تا، چند کتاب و چند دستهگل. به آن زن نگاه کردم؛ گریان، خسته و رنگپریده. چادر سفیدی را در بغل گرفته بود و میگفت این چادر دخترش است، چادری که در آخرین روز زندگیاش به سر انداخته بود. زنگ […]
Read More