کتاب مکتب و خاطره‌ی تلخ روزهای گذشته

برای خرید کتاب به بازار رفته بودم. در حال جست‌وجو بودم که یک کتاب مکتب توجه‌ام را جلب کرد. ناخودآگاه کتاب را برداشتم و با ورق زدن آن به یاد روزهای مکتب و لحظه‌ی توزیع کتاب‌ها برای دانش‌آموزان افتادم. انگار خاطرات دوران مکتب دوباره زنده شده بود. من در مکتب دولتی درس می‌خواندم و آن‌جا، […]

Read More

گاهی باید کبریت گم شود…!

دست خورشید را به دست آسمان داد. تارهای صوتی حنجره‌ی پرنده را تنظیم کرد و شعاع‌های آفتاب را از پنجره‌ی کوچک به درون خانه بدرقه کرد. کودکی را که به سمت مدرسه روان بود، با شخصی که پوقانه‌های هوایی می‌فروخت، رو به‌رو ساخت و لبخند را بر لب‌های زیبای او نقاشی کرد. پدری را که […]

Read More

کانکور برایم یک آرزو ماند…

من دختری هستم که اگر طالبان با سرنوشت ما  بازی نمی‌کرد، امسال باید امتحان کانکور می‌دادم. حالا با توجه به این وضعیت،  می‌خواهم حقیقتی را نه‌تنها درباره‌ی خودم، بلکه درباره‌ی تمام دختران افغانستان بنویسم. من در طول زندگی‌ام مشکلات زیادی را تجربه کرده‌ام و این برای یک دختر در افغانستان چیز عجیبی نیست. دخترانی که […]

Read More

کابوس شب‌هایم 

از مکتب رخصت شده بودم و با دوستانم سوار بر موترهای شهری شدم تا راهی خانه شوم. ما خوش و با نشاط بودیم، نه‌تنها ما، بلکه همه‌ی مسافران داخل بس خوشحال بودند؛ می‌گفتند و می‌خندیدند. تعدادی از زنان و مردان مسن با نواسه‌های‌شان مصروف بازی بودند و برخی دیگر، که تنها بودند، از سرگذشت زندگی‌شان […]

Read More

کابل؛ جایی که درد می‌بارد و امید می‌روید

می‌خواهم از خاطره‌ی روزی بنویسم که چشم‌دیدهایم مرا از تغییر مثبت وضعیت کشورم ناامید کرد و در حال حاضر جز امیدواری، صبر و استقامت مردم سرزمینم چیز دیگری به نظرم نمی‌رسد. برای اصلاح تذکره‌ام به کابل رفتم؛ چون در شهر خودم امکان این کار وجود نداشت. در کابل در خانه‌ی پدربزرگم اقامت داشتم. روزی که […]

Read More