قلبم؛ جایی‌که پرچم سه رنگ کشورم در اهتزاز است

امروز بازهم دلم هوای نقاشی کشیدن کرد. پنسل‌های رنگه و ورقه‌های سفید در کنار دستانم هرکدام معنای خاصی برایم دارند. از مدت‌ها پیش نقاشی نکرده بودم. هر وقت خوشحال یا غمگین می‌شدم، سراغ پنسل‌های رنگه‌ام می‌رفتم. آنها حس و حالم را تغییر می‌دادند. امروز وقتی دوباره خواستم آنها را در دستانم بگیرم، خاطرات روزی که […]

Read More

قصه‌ی سمیه و بریدن از امید و آرزوهایش

کابل، این شهر پرهیاهو، دیگر آن درخشندگی و زیبایی پیشین را ندارد. پس از قدرت‌گیری دوباره‌ی طالبان، شکوه و عظمت این شهر در خاک دفن شده‌است. من نیز، مانند هزاران دختر دیگر، خانه‌نشین شدم. دیگر نمی‌توانستم مانند گذشته برای فراگیری علم و دانش از خانه بیرون شوم، حتی نمی‌توانستم آزادانه و بدون ترس در کوچه‌ی […]

Read More

قصه‌ی یک دوستی ماندگارقصه‌ی یک دوستی ماندگار

با او درست هفت سال قبل آشنا شدم. صنف هفتم بودم و تازه واردِ کلاس‌شان. خودم به یاد نمی‌آورم؛ ولی او همیشه داستان اولین دیدارمان را تعریف می‌کند و می‌گوید: “در دیدار اول، تو را دختری بداخلاق، جنگ‌جو، چابک و زرنگ یافتم. در عین حال، با موهای کوتاه پسرانه، جذاب و خیره‌کننده بودی.” با گذشت […]

Read More

قصه‌های نا تمام در دنیای خاموش

با من ای آسمان گریه کن گل و لاله و ارغوان گریه کن صبحی بود که سردی و تاریکی آن قلبم را فشرد. نسیمی از پنجره‌ی نیمه‌باز به داخل اتاقم خزید و مرا از خواب نیمه‌شب بیدار کرد. با چشمانی نیمه‌باز و دستانی لرزان به سوی گوشی‌ام دست دراز کردم. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم […]

Read More

بیشتر مردم مزار شریف را به خاطر لاله‌های گل سرخ، مراسم باشکوه نوروزی، «جهنده بالا» (منسوب به حضرت علی)، بستنی‌های خوش‌طعم و مهمان‌نوازی در ایام سال نو می‌شناسند؛ اما در دل این شهر، قصه‌های عاشقانه و تاریخی نوروزیِ ناگفته‌ی زیادی نهفته است. آیا تاکنون آهنگ زیبای «بیا که بریم به مزار، مُلا ممد جان / […]

Read More