آفتابِ سرظهر، گرمتر و سوزانتر از همیشه میتابید. دستانش به عرق نشسته بود و تارهای مویش از شدت گرما به پیشانی چسبیده بودند. صدای بوقهای ممتدِ موترهایی که در ترافیک گیر کرده بودند، فضا را پر کرده بود. کمی آنطرفتر، پیرمردی بساط میوهفروشیاش را بر روی آسفالتِ داغ سرک پهن کرده بود و فریادهایش در […]
Read More