کودکی زیر برف‌های کابل

صدایی در گوشم می‌پیچید. احساس خستگی می‌کردم و چشمانم سنگین شده بود. نمی‌توانستم از خواب صبحگاهی دل بکنم. صدا کم‌کم واضح‌تر شد، صدای هشدار تلفنم بود که مرا برای یک شروع جدید بیدار می‌کرد. از جایم بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم، وضو گرفتم و نماز خواندم. چند دقیقه‌ای با خدایم خلوت کردم؛ همان خدایی که […]

Read More

از خانه تا مکتب؛ مبارزه برای حقوق زنان

از خواب بیدار شدم و چشم‌هایم را باز کردم. بعد از انجام برخی از کارهای خانه، صبحانه آماده کردم و همراه با اعضای خانواده نشستم. آن روز، ۲۵ نوامبر ۲۰۲۴، روز جهانی محو خشونت علیه زنان بود. دیگران مشغول صحبت درباره‌ی موضوعات مختلف بودند؛ اما ذهن من همچنان درگیر این مسأله بود که با شاگردانم […]

Read More

فقر و تنگ‌دستی، من را قربانی ازدواج کرد!

این دل تنگم کمی خلوت و اندکی گوشه‌نشینی می‌خواهد. میل دارد بال بگشاید و به خراش‌های آسمان پرواز کند. می‌خواهد به هوای سرزمین کهن، افغانستان، برود و از فرهنگ و طرز تفکر مردمش کلام به قلم جاری سازد. می‌خواهد در دل کاغذ، هنر را به عدالت و برابری پیوند بزند. چه زیباست سخن کسی بودن؛ […]

Read More

فصل تازه‌ای در مکتب

پاییز ۱۴۰۲ برای من و خواهرم شروعی دوباره بود؛ زمانی که با خود گفتم: باید کاری کنم، باید مسیری را آغاز کنم که همیشه در قلبم حس می‌کردم. عصر یکی از روزهای پاییزی بود که تصمیم گرفتیم به دنبال فرصتی برای تدریس در مکاتب و مؤسسات آموزشی باشیم. به مکاتب و مؤسسات مختلف مراجعه کردیم […]

Read More

فریادهای خاموش را سرخواهیم داد!

در سرزمینی که خورشید از پشت کوه‌های بلند و خشن بیرون می‌آید و بادهای سرد و سوزان روزگار را می‌گذرانند، من دختری از افغانستان، داستانم را با قلبی پر از درد و روحی پر از امید برای‌تان بازگو می‌کنم. زندگی ما در سرزمین‌ پر از خشونت و محدودیت، گویی که صدای‌مان در بادها گم شده […]

Read More