فریاد در سکوت و آواز ناتمام

لبخند دخترک در جا خشکید وقتی که لت‌وکوب مادرش را دید. در کنار دیوار ایستاده بود و از پشت پرده‌ی اشک، قامت بلند پدرش را که روی مادر خم شده بود، تماشا می‌کرد. چوب کلفتی زیر گلوی مادر بود؛ اما او دقیقاً نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و چرا پدرش این کار را می‌کند. دخترک کوچک […]

Read More

مادرم؛ کلید رویاهایم

روزی خوبی بود. کلاس تقریبا تمام می‌شد که صدای فریادی را شندیم. دیگر از خود بی‌خود شده بودم. فریاد می‌زد: «فرار کنید، فرار کنید!» از محوطه‌ی کورس بیرون آمدیم. دیدم استاد با حالتی شوک‌آور وارد شد و گفت: «فرار کنید، طالبان کشور را تصرف کرده‌اند.» وقتی بیرون بودم، دیدم که سراسیمه در میان مردم شایعه […]

Read More

نوروز؛ پیامی از امید و زندگی نو

نوروز آمد و خستگی‌های سال کهنه‌ را از بین برد، امیدهای خاموش شده‌ی ما را دوباره روشن ساخت و مانند نام خود که زندگی کهنه و تاریک‌ ما را با روز امید تازه بخشید. اگرچه نوروز به‌طور رسمی عید محسوب نمی‌شود؛ اما مردم در این روز بیشتر از هر زمان دیگری خوشحالی و آمادگی خود […]

Read More

فرار به سوی سکوت؛ ما اینجا جایی نداریم!

شهر پر از صداست. پر از فریادهایی که هرگز خاموش نمی‌شوند، پر از بوق‌‌های که انگار خشم خود را به زمین و زمان می‌‌پاشند، پر از آدم‌‌هایی که با عجله از کنار هم می‌گذرند، بدون آن که حتی به چشمان یک‌دیگر نگاه کنند. هر جا که می‌روی، یا کسی در حال فریادزدن است یا در […]

Read More

طلوعی در سایه‌ی ناامیدی

در گوشه‌ای مظلومانه نشسته بود و خیره به آسمان و ستاره‌های آن نگاه می‌کرد. قطره‌های اشک همچون دانه‌های مروارید از گوشه‌ی چشمانش می‌غلتیدند. کنارش نشستم و با لحن آرامی گفتم: «خیلی هم جدی نگیر.» نگاهی بلند و پر از نکوهش سویم انداخت و دوباره چشم دوخت به ستاره‌ها. با آه سوزناکی که از اعماق قلبش […]

Read More