لبخند دخترک در جا خشکید وقتی که لتوکوب مادرش را دید. در کنار دیوار ایستاده بود و از پشت پردهی اشک، قامت بلند پدرش را که روی مادر خم شده بود، تماشا میکرد. چوب کلفتی زیر گلوی مادر بود؛ اما او دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی افتاده و چرا پدرش این کار را میکند. دخترک کوچک […]
Read More