اعتماد (۳۰): «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم!»

در یادداشت پیشین گفتم که دو نوشته‌ی آخرینم در نشریه‌ی «بشارت» در حقیقت، دو سند از یک «آستانه» بودند؛ آستانه‌ای که من و هم‌نسلانم با زبان ایدئولوژیک دهه‌ی شصت بر لب و با ایمانی هنوز ناپخته در دل، بر آن ایستاده بودیم و از آن‌سو، به افقی چشم دوخته بودیم که هنوز روشن نشده بود. […]

Read More

کوتل اونی؛ مرد کوچی و شترش در مسیر بهسود

بهار که از راه می‌رسد، پیامش سرسبزی، تغییر، شروع تازه برای زندگی بهتر و امید به نوآوری‌های بیشتر است؛ اما برای مردم بهسود و بخش‌های بزرگی از هزاره‌جات، بهار هم‌زمان فصل ترس، اضطراب و نگرانی نیز هست. هوا هنوز گرم هم نمی‌شود که کاروان‌های کوچی‌ها با رمه‌های بزرگ گوسفند، شتر و مواشی، از مسیرهای مختلف […]

Read More

میراث خزان؛ از تبار آفتاب و خاکستر

من از تبار «چرا»های بی‌پاسخم؛ از نسل سکوت‌های بلندی که در دل صخره‌های بامیان طنین‌انداز شده است. من یک دختر هزاره‌ام؛ از قلب جغرافیایی که در آن، «بودنِ» من برای بسیاری یک سوالِ بزرگ و هویت من برای برخی دیگر، گناهی نابخشودنی است. زندگی من نه یک مسیر خطی، که رقصِ دشوارِ برگی است در […]

Read More

رویاهایی که به خاطر فقر خاموش شدند!

در زندگی هر انسان، رویاهای بی‌شماری وجود دارد. هر کس در ذهن خود آینده‌ای را تصور می‌کند و می‌کوشد به جایگاهی برسد. برخی می‌خواهند داکتر شوند، برخی معلم و برخی دیگر آرزوهای متفاوتی در سر دارند. این رویاها برای انسان بسیار حیاتی هستند، چرا که انگیزه‌ی تلاش کردن و چشمه‌ی امید را در دل زنده […]

Read More

دروازه‌های خاموش، رویاهای بیدار

در کوچه‌هایی که روزگاری از صدای خنده و هیاهوی دختران جان می‌گرفت، اکنون سکوتی سنگین نشسته است، سکوتی که از پشت دروازه‌های بسته‌ی مکاتب سرچشمه می‌گیرد. این دروازه‌ها زمانی تنها یک ورودی ساده بودند؛ اما حالا به نمادی از فاصله میان «خواستن» و «نرسیدن» تبدیل شده‌اند. هر صبح که خورشید بالا می‌آید، انگار هنوز هم […]

Read More