گرداب ناهم‌سان

هر بار که باران می‌بارد، مرا به یاد روزی می‌اندازد که از کوچه‌ای می‌گذشتم؛ آن روز باران بی‌وقفه می‌بارید، آسمان تاریک بود و هر گوشه‌ی آن حرفی برای گفتن داشت. آفتاب جایی پشت ابرهای سرگردان می‌درخشید، ولی از دیدِ جهان پنهان شده بود. قدم‌های من تندتر از همیشه بود؛ فقط راه می‌رفتم، به زمین نگاه […]

Read More

سرباز افغانستان؛ چکمه‌های جفت‌شده با امید

حس غریبی تمام وجودم را فراگرفته است؛ احساس بیگانه بودن دارم. گه‌گاهی فکر می‌کنم از همان روزی که کابل به دست اهل خودش فروخته شد، من به یک بیگانه تبدیل شدم. بیگانه شدم در همان روزی که دختری در گوشه‌ی تاریک خانه‌ای خود را حلق‌آویز کرد؛ روزی که پدری دخترش را به قصد نانِ شب […]

Read More

زمین می‌خوردم؛ ولی در آخر باز هم می‌ایستم

با دردی خفیف در ناحیه‌ی شکم به خواب رفتم؛ خوابی عمیق و آرام بود تا اینکه ساعت پنج صبح بیدار شدم. قصد داشتم برنامه‌ی «کورسیرا» را تنظیم کنم تا درس‌های امروز را بخوانم، اما دردی عمیق در درونم احساس می‌کردم؛ دریافتم که دوران عادت ماهوارم آغاز شده است. به سختی از جا برخاستم و به […]

Read More

«هدیه‌ای در فراخوان خدا»؛ به مناسبت ماه مبارک رمضان

روایت تکمیلی: 8 اشاره: متن «هدیه‌ای در فراخوان خدا» شرحی است بر آیه‌ی رمضان در قرآن کریم. این نوشته به تاریخ ۲۹ حوت ۱۳۷۰ در نشریه‌ی «بشارت» نشر شد و اکنون در اینجا، به عنوان نمونه‌ای از زبان، نگاه و جهان‌بینی نسل ایدئولوژیک دهه‌ی شصت، بازنشر می‌شود؛ نسلی که در آستانه‌ی ورود به دهه‌ی هفتاد […]

Read More

تولدِ دختر؛ بارشِ غم

قطراتِ باران یکی‌یکی بر روی صورتش می‌ریختند. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود؛ اما حاضر بود این سرمای استخوان‌سوز را به جان بخرد ولی تن به گرمای خانه‌ای ندهد که سرمایش، روح او را به یغما می‌برد. انگار این سرما، هرچقدر هم بی‌رحم، از آن سرمایی که در میان دیوارهای خانه‌شان جریان داشت، مهربان‌تر […]

Read More