دستم را جلو بردم. خواهرم نگاهی انداخت و شروع به نقش زدن کرد. به هنرش باور داشتم. از طرحهایی که روی کاغذ میکشید و از خطوط بیروح، تصاویری سرشار از معنا میآفرید، معلوم بود که در دنیای ماندالا بیهمتاست. طرحها روی دستم شکل میگرفت و من، مات و مبهوت، تماشا میکردم. در ابتدا قصد نداشتم […]
Read More