به اندازه‌ی غم‌های دلم پیر شدم

گاهی آدم‌ها در آینه فقط چهره‌شان را می‌بینند؛ اما من هر بار که به خودم نگاه می‌کنم، ردِ سال‌هایی را می‌بینم که هیچ‌وقت زندگی‌شان نکردم، بلکه فقط تحملشان کردم. سن من روی کاغذ شاید هنوز جوان باشد، اما درونم چیزی هست که خیلی زودتر از موعد، خسته و فرسوده شده است. من به اندازه‌ی غم‌های […]

Read More

بازی‌های سرنوشت

سرنوشت چه بازی‌های عجیبی با ما می‌کند. روزگاری پسری در کابل زندگی می‌کرد که از هر نظر با هم‌سالانش متفاوت بود؛ گویی روحی لطیف و دخترانه در کالبدی پسرانه داشت. سلیقه‌ای خاص داشت و همیشه در انتخاب لباس، ساعت، دستبند و کفش‌هایش دقت می‌کرد تا همه‌چیز با هم سِت و آراسته باشد. وقتی به ۱۸ […]

Read More

آگاهی در عصر انزوا

در هر خانه‌ی بی‌آوا و خاموشِ شهرم که مردمانش علاقه‌ای به شنیدن صدای دختران ندارند، بیایید با رقصِ قلم‌ خود فریاد بکشیم، بنویسیم و زندگی‌ کنیم. این یک مبارزه‌ی خاموش و آهسته، اما آگاهانه و پرمعناست. وقتی درِ کتابخانه‌ها، درس و تعلیم را به روی ما بستند، من یاد گرفتم که  توانمندسازی (Empowerment) به معنای […]

Read More

از دلِ پر‌هیاهوی من تا برگ‌های آرام‌بخش کتاب

در بعضی از لحظات زندگی به جایی می‌رسیم که همه‌چیز در ظاهر آرام است؛ اما از درون آن‌چنان غوغایی برپاست، غوغایی که نه شنیدنی است و نه دیدنی. من هم گاهی لحظاتی را سپری کرده‌ام که دلم آمیخته با فریاد بود؛ انگار درونم شهری شلوغ و پر‌ازدحام بود. فکرها، نگرانی‌ها، سوال‌ها و حس‌هایی که یکی […]

Read More

«نگاهی به تاریخ جهان»؛ تاریخی که جواهر لعل نهرو در زندان آن را نوشت

در افغانستان امروز، حرف‌زدن از کتاب هیچ مقبول مردم نیست، گاهی شبیه حرف‌زدن از چیزی دور، غیرواقعی و غیرضروری به نظر می‌رسد. مردم و جوانان افغانستان طوری رفتار می‌کنند که ضرورت به آگاهی و کتاب را در رفتار خود حس نمی‌کنند. بهتر است بگوییم که در افغانستان هیچ‌گاهی فرهنگ ضرورت به آگاهی و کتاب آن‌چنان […]

Read More