طلوع امید، غروب آزادی

صبح با پیچش صدای اذان در گوش‌هایم، به امید دیدن بامدادی زیبا چشمانم را باز کردم. تا روشن شد هوا، مصروف بعضی کارها و به خصوص نیایش و دعا شدم. بعد از آن، با شادی وصف‌ناشدنی و با کنار زدن پرده‌ی اتاق، نور خورشید در فضای دلم تابید. با گفتن “صبح بخیر” به اعضای خانواده، […]

Read More

طلوع آفتاب و شروع زندگی تازه

طلوع یعنی آغاز دوباره و شروعی تازه. هر صبح، همه چیز می‌تواند از نو آغاز شود و این تنها به خاطر طلوع آفتاب است. طلوع یعنی کشیدن نفسی عمیق و به حرکت درآوردن دوباره‌ی امیدها. طلوع برای یک دختر، یعنی لحظه‌ای که پس از گذر از آزمونی سخت، توانسته دوباره بایستد و با امید به […]

Read More

طلا در دست یا عشق در دل؟

یکی بود، یکی نبود. دختر کوچک و فقیری بود که مادرش بسیار سخت کار می‌کرد تا بتواند فیس دخترش را پرداخت کند؛ اما نمی‌توانست. او دو دختر و دو پسر دیگر داشت و فقط می‌توانست مقدار کمی غذا برای آن‌ها تهیه کند. آگنس در یک مکتب طراحی بسیار پرهزینه درس می‌خواند؛ زیرا مادرش باور داشت […]

Read More

صنف‌های خونین و آزمون‌های پی‌هم کانکور

در روزهای دوری که هنوز مشغله‌های زیادی نداشتم و اغلب بیکار بودم، پس از برگشت از مکتب، کچالو و پیاز پوست می‌کردم تا مادرم غذا بپزد. سپس خانه را مرتب می‌کردم و بعد از آن، درس‌هایم را مرور می‌کردم. در همان روزها، خاله‌ام شکریه، از منطقه‌ی ما به کابل آمد تا برای کانکور آماده شود. […]

Read More

از درد تا امید؛ مسیر دخترانه‌ی من

من مریم امیری، شانزده ساله از یک خانواده‌ی متوسط هستم. در صنف نهم مکتب بودم که حکومت سقوط کرد و زندگی من دیگرگون  شد. این تحول نه تنها برای من، بلکه برای هزاران دختر دیگر دنیای جدیدی ساخت؛ اما من مسیر زندگی‌ام را یافتم و هم‌چنان در حال تحصیل هستم. در این مسیر با افراد […]

Read More