زنی که نمی‌میرد…!

سال‌هاست دنبال جوابی می‌گردم که پاسخِ خویش را گم کرده است. از هر کس که می‌پرسم، تنها یک جواب دارد: «زن یعنی مادر فرزندانم. یعنی خانم خانه‌ام؛ کسی که همیشه برای ما آشپزی می‌کند، می‌شوید، می‌پزد و هر روز صبح خانه را جارو می‌زند.» از او پرسیدم: «دیگر در مورد زن چه می‌دانی؟» گفت: «زن […]

Read More

دختری در آن سوی شهر

یک روز گرم و آفتابی بود که گوشی مادرم زنگ خورد؛ عمه‌اش ما را به بهسود، به محفل عروسی دخترش دعوت کرد. پدر و برادرانم گفتند که نمی‌آیند، بنابراین من و مادرم آماده‌ی سفر شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم، فکرش را هم نمی‌کردم که او را ببینم. روز بعد، همگی برای شستن ظرف‌ها به لب […]

Read More

آیا آن‌ها درست می‌گویند؟

نمی‌دانم از کجا شروع کنم، از چه بنویسم و چطور دغدغه‌های ذهنم را در اقیانوسِ سپید کاغذ جاری کنم. گاهی دلم می‌گیرد؛ نمی‌دانم چرا، ولی حسی بد به من دست می‌دهد. بغض گلویم را فشار می‌دهد و مرا از تلاش‌هایم ناامید می‌کند. گاهی در مواجهه با برخی مشکلات، از خود می‌پرسم: «این‌قدر تلاش کردن چه […]

Read More

تو باید مرد باشی

فضل‌احمد کارمند یک شرکت خصوصی در کابل است.‌ شرکتی که او در آن کار می‌کند، در روزهای اول تسلط طالبان بر افغانستان در سال ۲۰۲۱، بیشتر کارمندانش را اخراج کرد و فضل‌احمد هم نگران بود که مبادا کارش را از دست بدهد و در روزهای دشوار افغانستان، در جمع مردمان بی‌سرنوشت و بی‌کار بپیوندد. در […]

Read More

هنر تولد دوباره در میان تاریکی

از خستگی زیاد، خواب بر چشمانم سنگینی می‌کرد. روانِ افسرده و پریشانم توانِ تمرکز را از من گرفته بود؛ زندگی آن آرامشی را که می‌خواستم نداشت. احساس می‌کردم در میان جمع، تنهاترین انسان دنیا هستم. هر روز با افکار غم‌انگیز درگیر بودم و در ذهنم دنبال راهی برای رهایی از این حال می‌گشتم. ناگهان مادرم […]

Read More