یاد آبی در حافظه‌ی سنگ

در کشور من، هیچ زنی دریا نیست. نه این‌که دریا بودن کوچک باشد، نه. بلکه انگار در زمانی دور، در جایی که هنوز نامی برای اندوه وجود نداشت، دریا روسری آبی‌اش را از سر برداشت و به دست باد سپرد. آسمان برای لحظه‌ای رنگش را گم کرد و زمین نفسش را آهسته بیرون داد. بعد، […]

Read More

هیچ چیز غیرممکن نیست، اگر تلاش کنیم

«به‌به، چه صبحی! چه بیدار شدنی! موفقیتم مبارک!» این‌ها هیجان‌انگیزترین جمله‌هایی بود که در سال‌های اخیر از زبان یک دختر شنیده بودم. وقتی این واژه‌ها را در استوری واتساپ، زیر عکسی که نمره ۱۱۸ آزمون تافل را نشان می‌داد، دیدم، واقعاً ذوق‌زده شدم. انگار جرقه‌ای در دلم روشن شد. این بهترین خبری بود که صبحم […]

Read More

از کابل تا بامیان؛ روایت بهار از یک سفر کاری به بامیان

بامیان، ولایتی‌ست که زمانی برای بسیاری از زنان افغانستان یکی از آرام‌ترین و قابل‌تحمل‌ترین جاها برای زندگی، کار و سفر به شمار می‌رفت و امروز زیر سایه‌ی محدودیت‌های شدیدتر طالبان، چهره‌ی دیگری پیدا کرده است. زنان در این ولایت نه‌تنها با فقر و بی‌کاری روبه‌رو هستند، بلکه هر روز بیش‌تر از گذشته زیر نظارت، بازجویی […]

Read More

من می‌خواهم مکتب بروم

امسال نیز عید را جشن گرفتیم؛ آغاز سالی جدید و عید سعید فطر را. ظاهراً همه‌چیز قشنگ به نظر می‌رسید، اما برای ما دختران، هیچ عیدی واقعاً زیبا نمی‌تواند باشد. روز سوم عید، صد دل را یک دل کردیم و با چند دختر تصمیم گرفتیم بیرون برویم و کمی هوای تازه بگیریم. در آغاز، همه‌چیز […]

Read More

رویایی که بر دامن چکید

در آن صبحِ بهاری، در هوایی که طنین صدای جیرجیرک‌ها و پرندگان در آن پیچیده بود، تصویر لبخند آفتاب، زیباترین هدیه خدا به نظر می‌رسید. دلش می‌خواست می‌توانست پرواز کند و روی شاخه‌های تازه شکوفه‌زده بنشیند؛ دل به دل پرندگان بدهد و در رقص بهاری‌شان شریک شود. مردمک‌هایش سقف آبی آسمان را نشانه گرفته بودند […]

Read More