ساعت 11:30 شب است و من طبق عادت همیشگی روی پشتبام نشستهام و به ستارهها خیره شدهام. دوباره تلاش میکنم مثبتاندیش باشم؛ اما این شب، درد عمیقی وجودم را در برگرفته است. بر خلاف دردهای دیگر که سوزنک میزنند، این درد آرامآرام همهی وجودم را نوازش میکند. چقدر آشناست این درد شیرین، گویی برای همیشه […]
Read More