تاریکی شب، فروزنده‌ی نور بر افکارم

ثانیه‌های گرد ساعت، که بر دیوار می‌چرخند، برای من به تسبیحی تبدیل شده‌اند. هر حرکت آن، مهره‌ای است که با هزار ذکر پشت سر می‌گذرانم. چندین بار شمرده‌ام که چند مهره باید بگذرد تا از «روزهای شب‌مانند» به «شب‌های روزمانند» برسم. از روزها فرار می‌کنم و به شب پناه می‌برم. به نویسندگانی که از شب […]

Read More

شب خداحافظی با رویاهایم…

امشب دلتنگ تمام رویاهایم هستم. دلتنگ آن‌که دیگر نمی‌توانم به رویایی که می‌خواستم، برسم؛ رویایی که حالا فقط یک خاطره‌ی دور است. شاید امشب، شب خداحافظی با رویاهایم باشد. اما تصور این‌که باید امشب با همه‌ی آن آرزوها و امیدها خداحافظی کنم، برایم سخت و سنگین است. گرچه می‌دانم تمام تلاشم را برای رسیدن به […]

Read More

سیدالشهدا و موعود؛ تیغی بران بر خاطره‌های دانش‌آموزی‌ام

آن روز از شدت هیجان در پوست خود نمی‌گنجیدم. هرچه به عید نزدیک‌تر می‌شدیم، لحظه‌شماری‌هایم نیز بیشتر می‌شد. احساس غرور می‌کردم، زیرا امسال برای خودم خانمی شده بودم. این اولین سالی بود که توانسته بودم مانند یک دختر بالغ روزه بگیرم. به همین دلیل، برای عید برنامه‌ریزی‌های ویژه‌ای داشتم. لباسی که دوست داشتم، کفش‌های مورد […]

Read More

سیاه و سفید؛ زندگی، رقصی بر کلیدهای پیانو

پیانو، این آلت موسیقی جادویی، در نگاه اول تنها ترکیبی از کلیدهای سیاه و سفید به نظر می‌رسد. اما زمانی که انگشتان هنرمند به حرکت درمی‌آیند، دنیایی تازه خلق می‌شود. صدای خوشایند پیانو مانند نسیم لطیف، روح را نوازش می‌کند و آرامش را جاری می‌سازد. انگار هر کلید، یک قصه دارد؛ قصه‌ای که از ترکیب […]

Read More

سواد، آگاهی، آزادی

روزها به سوی زمستان پیش می‌رفتند و هوا کم‌کم سردتر می‌شد. ده ماه از آغاز تدریس کلاس‌های سوادآموزی با اعضای گروه مهر گذشته بود. روزی همراه با سایر معلمان در دفتر مکتب نشسته بودیم و درباره‌ی پیشرفت دانش‌آموزان صحبت می‌کردیم. یاد روزهای اول افتادم؛ زمانی که دانش‌آموزان حتی نمی‌دانستند چگونه «الف» را بنویسند. اما حالا، […]

Read More