سکوت رازآلود همهجا را فرا گرفته بود. تنها صدایی که سکوت را میشکست، تیکتاک ساعت و زوزهی گرگی بود که در دل تاریکی، زندهترین موجودِ شب به نظر میرسید. تنها بودم، مثل هر شب؛ اما این بار از تنهاییام لذت نمیبردم. درونم، چیزی آرامآرام فرو میریخت. احساس میکردم اتفاقی در راه است، چیزی که آرامش […]
Read More