صبح زود بود و من در مقابل کلکین ایستاده بودم. پنجرهی خانهام به کوچه دید داشت. در کوچه، چند سگ ولگرد را میدیدم که با تنبلی و افسردگی در صفی به دنبال یکدیگر راه میرفتند. فکر کردم که شاید آنها غذای شب خود را نیافتهاند و اکنون بیرمق و بیانرژی، تن خستهیشان را در کوچه […]
Read More