از خیابان‌های ایران تا کوچه‌های کابل

در طول زندگی‌ام، «وطن» برای من واژه‌ای غریب و ناآشنا به حساب می‌آمد. برای کسی مثل من که تمام دوران کودکی و خاطراتش متعلق به دیار دیگری بود. برای کسی که در کوچه‌های خاکِ دیگری بازی کرده و با فرهنگ و زبانِ دیگری بزرگ شده بود؛ جغرافیایی که با همه‌ی ویژگی‌های خوبش، هیچ‌گاه برای او […]

Read More

اعتماد (۳۴): کابل؛ میدان بازی، میدان اعتماد

در یادداشت پیشین، از پرده‌ی سینما گفتم، از آن لحظه‌ای که فیلم «بازی‌های گرسنگی» آیینه‌ای شد تا کابل دهه‌ی هفتاد را در آن ببینم. از کپیتول‌های متعددی گفتم که هر کدام از پشت صحنه نخ‌های خود را می‌کشیدند، از میدان‌هایی که پیش از ورود ما چیده شده بودند و از بازی‌هایی که پیش از آن‌که […]

Read More

هیچ‌جا وطن نمی‌شود

شنیدن نام زادگاهم کافی بود تا موجی از شادی و سرور در تمام وجودم جاری شود؛ آن‌قدر خوشحال بودم که انگار تمام فاصله‌ها میان من و آرزوهایم از بین رفته بود. به همین خاطر، وسایل سفرم را با هزاران امید و دلخوشی آماده کردم و فردای آن روز، همراه با جمعی از فامیل و اقوام […]

Read More

«صد دالر استم!»

روز سوم عید بود؛ هرچند ما به دلیل وفات مادرکلانم (خدا بیامرزدشان)، عید را جشن نگرفته بودیم. در همان روز سوم عید، در شبکه اجتماعی اینستاگرام ویدیویی را دیدم که در آن یک یوتیوبر با دختری خردسال مصاحبه می‌کرد. دخترک شعری گفت که با شنیدنش اشک در چشمانم حلقه بست و صدای شکستن قلبم برایم […]

Read More

دختر خاله‌ام می‌خواهد در صنف ششم ناکام شود!

زندگی هم عجیب است. گاهی آن‌قدر بالا هستی که فکر می‌کنی دیگر هیچ‌وقت زمین نخواهی خورد و اوج می‌گیری؛ اما به یک‌باره به زمین می‌افتی و می‌فهمی که واقعیت چیز دیگری بوده است. زندگی مانند یک چرخ‌فلک است، گاهی در پایین قرار می‌گیریم و گاهی در بالا؛ اما مهم این است که در هر مقام […]

Read More