میان کوره‌های آتش و خاطره‌های مکتب؛ روایت الیاس از جست‌وجوی نان، از بامیان تا ایران

الیاس ۲۸ ساله، بخش مهم و ارزشمند زندگی خود را در دو سوی مرز افغانستان و ایران سپری کرده است. زندگی‌ای که در آن رویای رسیدن به پارلمان، ساختن مکتب و مرکز آموزشی و خدمت به جامعه، آرام‌آرام جای خود را به مهاجرت، کارگری و تلاش برای زنده‌ماندن داده است. او اکنون برای دومین بار […]

Read More

ریور احمد؛ جرقه‌ای در درونم!

امروز هنگام گشت‌وگذار در شبکه‌های اجتماعی، متوجه داستان زندگی دخترِ قهرمانی از دیار جاغوری شدم که توانسته بود قله‌های بلند را فتح کند. وقتی وارد جزئیات زندگی‌اش شدم، فهمیدم که این دختر مبارز، در همین افغانستانِ پر از محدودیت زندگی کرده و مثل من، روزگار را در سایه‌ی قیدوبندها سپری نموده است. داستان زندگی او […]

Read More

روزی که پای برهنه از مکتب برگشتم!

من راهی را طی کرده‌ام که مسیرش لبریز از چالش بود. از فراز و نشیب‌های بسیاری عبور کردم؛ اما هنوز هم در دل همین طوفان‌ها، برای رسیدن به آینده‌ی روشن تقلا می‌کنم. من می‌خواهم از آن روزی بگویم که زیبایی‌های مکتب را برایم به یک کابوسِ همیشگی بدل کرد. با این‌که ما در صنف روی […]

Read More

اشکِ مکتب

در ماه مبارک رمضان، آن‌گاه که دعاها به سوی آسمان بالا می‌رفت، فریادها زمین را می‌لرزاند. بزرگان روزه‌دار بودند با دل‌هایی پاک و لب‌هایی خاموش از شدت تشنگی؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست که قرار است امسال، سرخیِ خون جای افطاری را بگیرد. هیچ‌کس حتی فکرش را هم نمی‌کرد که چند لحظه بعد آسمان به حال آن‌ها […]

Read More