اعتماد (۳۵): کابل؛ میدانی آشفته و درهم‌ریخته

در یادداشت پیشین از میدان گفتم؛ از کابلی که با شادی، نقل و شیرینی به آن وارد شدیم و از اعتمادی که خیلی زود در همان میدان به آزمون کشیده شد. گفتم که کابل تنها یک شهر نبود؛ میدانی بود با قواعد پنهان، با بازیگران آشکار و پشت‌صحنه‌های ناپیدا. اما شناختن ساختار میدان کافی نبود. […]

Read More

کسی هست، صدای افغانستان را بشنود؟

و در میان هرج‌ومرج بزرگ دنیا، دخترکی پنج سال بزرگ‌تر شد. دخترکی پنج سال تمام شکست، دخترکی پنج سال فرو ریخت، دخترکی پنج سال لت‌وکوب شد، دخترکی پنج سال اشک ریخت، دخترکی پنج سال رویاهایش را به خاک سپرد، دخترکی پنج سال پیر‌تر شد، دخترکی پنج سال برای ۳۶۵ روز درسی‌اش گریست، دخترکی پنج سال […]

Read More

بر فراز کوه‌های کابل

دلش می‌خواست یک روزِ کامل را تنها برای خودش و به نام خودش زندگی کند. او با پای پیاده قدم در مسیری گذاشته بود که همه به وجودِ کوچکش به چشم یک دختر یا یک «ضعیفه» می‌نگریستند؛ اما او در درون خود، چیزی فراتر از این قضاوت‌ها می‌دید. او خود را لبریز از قدرت، عشق […]

Read More

آیا او انسان بود؟

افغانستان، کشوری با کوه‌های بلند، درختان سربه‌فلک‌کشیده و مناظر زیباییِ نابی که چشم هر بیننده‌ای را محصورِ خویش می‌کند؛ ولی با این وجود، برای زنان و دخترانش جز یک زندان چیز دیگری نیست. کشوری که برای دخترانش تبدیل به قفسی از آرزوها، رویاها و محدودیت‌ها شده است. سرزمینی که برای زنانش حکمِ یک زندانِ بی‌حصار […]

Read More

زندگی عادی پسران؛ رویای عمیق دخترانِ افغانستان

دلم پر است و نمی‌دانم از کجا شروع کنم؛ از چه بگویم و از دستِ چه کسی بنالم؟ زندگی می‌گذرد، خیلی عادی و ساده، اما نه برای ما، بلکه برای جنس مخالف ما یعنی «پسران». عجیب‌ترین بخش داستان این‌جاست که ما دقیقاً همان چیزهایی را آرزو می‌کنیم که برای پسران در جامعه‌ای چون افغانستان، کاملاً […]

Read More