در تاریکی به دنبال روشنایی

یک روز از نانوایی نان گرفتم و به سمت خانه حرکت کردم. در راه، بچه‌ها با یونیفورم مکتب به سمتم می‌آمدند. با دیدن آن‌ها پاهایم از کار افتاد؛ تا توانستم به آن‌ها خیره شدم. آن‌ها با تعجب به من نگاه کردند و رد شدند. از خودم پرسیدم چرا ما که کلان شده‌ایم به همین خاطر […]

Read More

دختران فراموش‌شده‌ی روستا

بعد از مدت‌ها دلم هوای روستای خود ما را کرد. به پدرم گفتم که می‌خواهم به روستا بروم و اندکی انرژی تازه بگیرم. بعد از اصرارهای زیاد، بالاخره توانستم پدرم را راضی کنم تا به روستا بروم. از همان لحظه‌ای که وارد آن‌جا شدم، با صحنه‌های عجیبی روبرو شدم. همه‌جا دختران و پسران زحمت‌کش و […]

Read More

جنسیتش اجازه نداد تا جلوتر برود…

او دختری بود که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهایش تلاش کرده بود. روزهایی که بسیاری از هم‌سن‌وسال‌هایش اوقات‌شان را با تفریح، مهمانی و خوش‌گذرانی سپری می‌کردند؛ اما او ساعت‌های طولانی پشت کتاب‌هایش می‌نشست و درس می‌خواند. شب‌های زیادی را با خستگی به صبح رساند، از بسیاری از لذت‌های دوران نوجوانی گذشت و تنها یک هدف […]

Read More

سکوت این زندگی را باید شکست

خوشبختی در این سرزمین مثل درختی است که دیر گل می‌دهد و اگر این درخت ریشه بدواند، قطع کردن آن ناممکن خواهد بود. پس بیایید ریشه‌های درختِ زندگی را آبیاری نماییم تا تبدیل به یک چوب خشک نگردد. دست به دست یکدیگر بدهیم و با یکدیگر به جلو حرکت نماییم، برای تفاوت‌ها ارزش بگذاریم و […]

Read More

یک پیاله چای و چند خاطره

چای تازه دم کشیده بود. بخار نازکش آرام‌آرام از دهانه‌ی پیاله بالا می‌رفت و در هوای سرد آشپزخانه گم می‌شد. پطنوس را روی میز گذاشتم و چهار پیاله را کنار هم چیدم؛ درست همان‌طور که سال‌ها پیش می‌چیدم. چند لحظه به آن‌ها خیره ماندم؛ دلم لرزید. دیگر سال‌ها بود که کسی از آن چهار پیاله، […]

Read More