یک روز از نانوایی نان گرفتم و به سمت خانه حرکت کردم. در راه، بچهها با یونیفورم مکتب به سمتم میآمدند. با دیدن آنها پاهایم از کار افتاد؛ تا توانستم به آنها خیره شدم. آنها با تعجب به من نگاه کردند و رد شدند. از خودم پرسیدم چرا ما که کلان شدهایم به همین خاطر […]
Read More