«اعتماد»؛ کتاب یک نسل، روایت یک زندگی مشترک

کتاب «اعتماد»، اثر تازه‌ی استاد رویش را خواندم. هرچند یادداشت‌های نخستین آن را پیش از این در «شیشه میدیا» دنبال کرده بودم، اما خواندن آن در قالب یک مجموعه‌ی مدون و یک کتاب کامل، برایم حس، حلاوت و لذتی داشت که سال‌ها پیش، نخستین‌بار از خواندن «بگذار نفس بکشم» تجربه کرده بودم؛ کتابی که وقتی […]

Read More

مریم: ای کاش دختر نمی‌بودم!

آن روز برای آخرین‌بار کتاب‌هایش را در آغوش گرفت و با اشک‌هایی که همچون دانه‌های برف بر روی زمین فرود می‌آمدند، آخرین بازمانده‌های امید کوچک‌اش را به خاک سپرد. امیدی که از زمان تولد مونس و همراهش بود، امیدی که دوست روزهای سختش بود یا شاید همان امید کوچکی که او را در آخرین لحظات […]

Read More

یک روز پس از شایعه‌ی تظاهرات در غرب کابل

اخم‌های شرایط باز نشده بود که اوضاع بدتر از قبل شد و دور از تصور ما، با سرعتی غیرقابل‌ باور پیش رفت. پدرم دو بار به من، مادر و خواهرم یادآور شده بود که بیرون نرویم و در خانه بمانیم؛ چرا که وضعیت امنیتی اصلاً برای دختران در شهر کابل، به‌خصوص غرب کابل، مناسب نبود. […]

Read More

«یک عدد گرده فروشی است!»

از حاکمیت طالبان پنج سال می‌گذرد؛ سال‌هایی که در آن، مردان و جوانان برای به دست آوردن چند تکه نان، ناچار به کارهای شاقه روی آورده‌اند. از کوچک تا بزرگ در این جغرافیا رنج می‌کشند، چرا که جامعه‌ی امروز افغانستان به زندانی تاریک و انباشته از نادانی بدل شده است. امروز اقتصادِ بیش از ۵۰ […]

Read More

مردم دشت‌برچی نمی‌توانند در آسایش بخوابند

مادرم همیشه می‌گفت در افغانستان اگر ثروتمند باشی مشکل داری و اگر فقیر باشی باز هم مشکل داری…! صبح وقت با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. این روزها اصلاً نمی‌توانم به راحتی از خواب دل بکنم و شاید هم دلیلش این باشد که شب‌ها خیلی کوتاه شده است. به هر حال رفتم وضو گرفتم […]

Read More