وقتی نامم در فضای مکتب طنین‌انداز شد

در یک روز گرم تابستانی، آفتاب چنان زیبا می‌درخشید که با نگاهش زمینیان را به وجد آورده بود. گل‌ها انگار دوباره زنده شده بودند و با نفس‌های باد با یکدیگر صحبت می‌کردند. صبح آن روز، زمانی که باد سحرگاهی بی‌محابا می‌وزید، شبنم‌های روی برگ‌ها با خوشحالی به سوی آسمان نگاه می‌کردند. صدای بانگ خروس خبر […]

Read More

شجاعت، یعنی زن بودن

چند شب پیش، کتابی را مطالعه می‌کردم که در قسمتی از آن نوشته شده بود: «شجاعت چیست؟ بزرگ‌ترین و شجاعانه‌ترین کاری که در زندگی‌تان انجام داده‌اید چه بوده است؟» وقتی درست و عمیق به این جمله فکر کردم، دریافتم که شجاعت یعنی زن بودن. آن‎هم زن بودن در جامعه‌ی مردسالاری که بر اساس جنسیت ارزشت […]

Read More

چهل روز در چنگ پشه‌های دنگی و هفت ماه دور از خانواده

پرویز و دو پسرش پس از ۴۰ روز ماندن در اردوگاه اخراج مهاجران در پاکستان، از این کشور اخراج شدند و تا کنون که بیشتر از هفت ماه می‌گذرد، او موفق نشده است که پس به پاکستان، پیش خانواده‌اش برگردد. پدر و دو پسرش در افغانستان مانده‌اند و همسر، دختر و پسر کوچک‌تر خانواده در […]

Read More

ولی ما فقط یک زندگی عادی می‌خواستیم

من هیچ وقت یلدا را فراموش نخواهم کرد. او در هر شرایطی همیشه درس می‌خواند و هیچ وقت خسته نمی‌شد. او حتی انگیزه‌ای برای من بود. یلدا دختری سرشار از زندگی و عاشق درس خواندن بود. او همیشه حتی در سخت‌ترین شرایط درس می‌خواند و به شرکت قالین‌بافی می‌رفت تا بتواند فیس کورسش را بپردازد. […]

Read More

وقتی فکرها تغییر کنند، دنیا هم تغییر می‌کند

صبح یکی از روزهای بهاری بود. زهرا مثل هر روز بَیک خود را برداشت و به طرف مکتب روان شد. هوا آرام بود و صدای پرنده‌ها از هر طرف شنیده می‌شد. در میان راه، چشمش به یک قلم افتاد که کنار سرک افتاده بود. قلم قدیمی و کمی شکسته به نظر می‌رسید. بیشتر مردم بدون […]

Read More