اگر یک در بسته شود…!

گاهی تنها چند دقیقه کافی است تا زندگی یک انسان برای همیشه تغییر کند. من هم روزی را به یاد دارم که احساس کردم تمام آرزوهایم در برابر چشمانم از بین رفت. روزی که درهای مکتب به روی دختران بسته شد، انگار درِ امید هم در قلبم بسته شد. تا قبل از آن، هر روز […]

Read More

«شیشه‌ای» که زندگی او را خاکستر کرد

صدای مادرم به گوشم می‌آمد: «چای بیار!» فهمیدم که مهمان آمده است، اما نمی‌دانستم چه کسی است. چای را آماده کردم و به اتاق بردم. متعجب شدم؛ کاکایم و مادرکلانم را دیدم. نمی‌دانستم چه وقت از ایران آمده‌اند. سلامی کردم و به پیاله‌های‌شان چای ریختم. متوجه کاکایم شدم، دیوانگی می‌کرد. چند وقت پیش، او به […]

Read More

روایت لبخندهای پنهان

زندگی خوب یا بد می‌گذرد؛ سخت‌تر از قبل، اما استوارتر از همیشه. در صنف نشسته بودم و منتظر دوستانم می‌ماندم. از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم؛ برگ‌های سبز درختان بزرگ شده بود و میوه‌ها آماده‌ی خوردن بودند. صدای جیک‌جیک پرندگان دل‌انگیز بود. کمی نشستم و بعد دوستانم آمدند. آن‌ها قلم و کتاب به دست گرفته […]

Read More

در میان همه‌ی محدودیت‌ها

پدرش چیزی نمی‌گفت؛ اما دختر با تمام وجودش می‌فهمید که کسی در خانه برای او و تمام رویاهایش اهمیت قایل است. شب‌ها وقتی خسته از کار برمی‌گشت، با تمام خستگی به تک‌تک کلمات و صحبت‌های دخترش با دقتِ تمام گوش می‌داد. از آن روزی که حکومت دستِ طالبان افتاد و دیگر هیچ راهی برای ادامه […]

Read More

عبور از ممنوعیت‌ها هرگز آسان نبود

قلمم به اجبار روی کاغذ حرکت می‌کرد. احساس کردم ساعت‌ها است مشغول خواندن و نوشتن هستم. فرمول‌ها و اعداد جلوی چشمانم به حرکت درآمده بودند و تمرکزم را از دست داده بودم. برای چند دقیقه‌ای چشمان خسته‌ام را بستم و سرم را روی کتابچه‌ام گذاشتم. صداها به تدریج رنگ باختند؛ گویا گوش‌هایم را با کف […]

Read More