امروز از آینده‌ی خودم و کشورم می‌ترسم

واقعاً دیگر از افغانستانی بودن خسته شده‌ام. دیگر از زندگی کردن در این‌جا خسته شده‌ام، از آدم‌هایی که هیچ منطقی سرشان نمی‌شود. وقتی داخل فضای مجازی می‌شوم، دیگر هیچ خبر امیدوارکننده‌ای نیست جز بازداشت زنان و دختران در افغانستان و کشته شدن جوانان به جرم دفاع از حق یک خواهر. دیگر زندگی کردن در این […]

Read More

معیار ما برای بزرگی چیست؟

گاهی تاریخ را نه فاتحان می‌نویسند و نه شکست‌خوردگان، بلکه فراموشی آن را می‌بلعد. در این میان آدم‌هایی هستند که نه در صف قدرت جا می‌گیرند و نه در حافظه‌ی جمعی ما؛ آدم‌هایی که تمام عمرشان را در سکوتِ آموختن و آموزاندن می‌گذرانند، بی‌آن‌که حتی سهمی از احترام نصیب‌شان شود. آیت‌الله فیاض از همین جنس […]

Read More

عروسی که به جای سالن به زندان رفت

همه در خانه نشسته بودیم و من خسته‌تر از همیشه بودم برای روزهایی که این‌چنین می‌گذشت. مگر ما در سن و سال شور، شوق، هیجان برای زندگی و رویا بافتن نبودیم؟ اما خب، مکان ما فرق داشت؛ در افغانستان و میان این مردم بودن، زنده بودن و زندگی کردن، شهامت بیشتری از شلیک کردن به […]

Read More

ترس‌هایی از جنس بی‌عدالتی

با ترکیبی از رنگ‌های سبز، سرخ، آبی و نیلی، چادر دخترکی دوازده‌ساله با چشمان ماشی را نقاشی می‌کردم. رنگ‌های چادرش امیدوارکننده و رنگین بود، همان رنگ‌هایی که سال‌ها آرزوی پوشیدنش را داشتم. اما پنج سال است که تنها چادرهای سیاه و تیره می‌پوشم، چادری که اگر بر تن نکنم، مرا کافر خطاب می‌کنند. اما اکنون […]

Read More

شانتارام؛ وقتی زندگی در محاصره است، کتاب چگونه به روح انسان پناه می‌دهد؟

پس از آن که دیوید از افغانستان – از کام جنگ برگشت، ارباب و استادش عبدالقادر و چند نفر دیگر از همراهانش در جنگ کشته شدند. او در بمبئی دوباره مصروف کار جعل گذرنامه شد و برای مدت درازی از کارلا خبری نداشت تا این که روزی همدیگر را دیدند: «دستم را روی گونه‌اش گذاشتم […]

Read More