شانتارام؛ وقتی زندگی در محاصره است، کتاب چگونه به روح انسان پناه می‌دهد؟

پس از آن که دیوید از افغانستان – از کام جنگ برگشت، ارباب و استادش عبدالقادر و چند نفر دیگر از همراهانش در جنگ کشته شدند. او در بمبئی دوباره مصروف کار جعل گذرنامه شد و برای مدت درازی از کارلا خبری نداشت تا این که روزی همدیگر را دیدند: «دستم را روی گونه‌اش گذاشتم و گفتم، به هر حال کارلا گذشته‌ها گذشته … فقط می‌خواهم بدانی که من تو را می‌بخشم. می‌بخشمت چون عاشقت هستم و همیشه هم عاشقت می‌مانم. لب‌های ما یکدیگر را جستند؛ درست شبیه امواج متلاطم و خروشانی که در میان دریای توفانی درهم ادغام بشوند. احساس می‌کردم دارم سقوط می‌کنم؛ احساس می‌کردم نیلوفر عشق کارلا در دلم جوانه زده و مرا در دلش حبس کرده بود، گلبرگ‌هایش را از هم گشود و من از درون آن به بیرون پرت شدم، در خلأ سقوط کردم و رستم. هر دو رستیم و با هم از آبشار موهای بلند و سیاهش سقوط کردیم و روی گرمای مایه‌هایی که در دل گرمای قایق مدفون در ساحل گسترده بود معلق ماندیم.» شانتارام، ص۱۶۳۹

من همیشه به دوستانم می‌گویم که در روزگار بد هم باید کتاب بخوانیم. کتاب وضعیت را قابل تحمل می‌کند و انسان‌ها می‌توانند با خواندن کتاب با زندگی و روزگار سخت کنار بیایند و اگر کنار هم نیایند، دست‌کم می‌توانند وضعیت را بهتر درک کنند. کتاب به ما کمک می‌کند دشواری‌ها را آگاهانه‌تر تحلیل و تفسیر کنیم. کم‌ازکم برای خودم چنین بوده است. من وقتی کتاب می‌خوانم، حتا در بدترین وضعیت، نسبت به بسیاری از آدم‌هایی که در طول روز می‌بینم آرام‌تر هستم و کمتر رنج می‌برم.

البته برخی کتاب‌ها خود سرشار از اندوه‌اند. بعضی روایت‌ها چنان دردناک‌اند که تا مغز استخوان نفوذ می‌کنند؛ اما شگفت‌انگیز آن است ‌که همان درد نهفته در درون کتاب می‌تواند مرهم دردهای ما شود. کتاب گاهی دست انسان را می‌گیرد و از تاریک‌ترین راهروهای زندگی عبور می‌دهد. در روزگاری که میلیون‌ها انسان با اضطراب، اندوه و بی‌خوابی زندگی می‌کنند، کتاب می‌تواند همدم خاموشی باشد که بار سنگین رنج را اندکی سبک‌تر می‌کند.

ما افغانستانی‌ها در همین روزها یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ معاصر خود را تجربه می‌کنیم. زندگی از هر جهت بر مردم دشوار شده است. کمتر کسی را می‌توان یافت که از وضعیت موجود متأثر نشده باشد. اما دشواری تنها در خود رنج نیست؛ دشواری بزرگ‌تر از آن است که انسان در میان این همه فشار، راهی برای فهمیدن و تحمل‌کردن آن پیدا نکند. این‌جاست که کتاب اهمیت پیدا می‌کند.

ممکن است در تبعید باشی و هر روز بار نگرانی مادر، خواهر یا برادر خود در افغانستان را با خود حمل کنی. ممکن است در افغانستان باشی و از شدت خفقان و سرکوب، روزها را در چهاردیواری خانه سپری کنی و از بام تا شام با رنج و نگرانی همدم باشی؛ اما در هر دو حالت، هنوز چیزی وجود دارد که می‌تواند آزاد بماند: ذهن و روح انسان. کتاب یکی از معدود ابزارهایی است که این آزادی را حفظ می‌کند.

پیش از ادامه باید بگویم که «شانتارام» کتابی نیست که بتوان در یک یادداشت کوتاه حق مطلب آن را ادا کرد. آن‌چه در این نوشته می‌آید نه نقد ادبی کتاب است و نه معرفی کامل آن؛ بلکه روایت تأثیر عمیقی است که خواندن این اثر در روزگار دشوار بر ذهن و روان من گذاشته است. به همین دلیل این یادداشت را می‌نویسم.

کتاب «شانتارام» اثر دیوید گریگوری رابرتز، نویسنده‌ی آسترالیایی، بر من تأثیر عمیقی گذاشته است. من این کتاب را فقط دو روز پیش از نوشتن این یادداشت به پایان رساندم و هنوز تأثیر آن بر ذهن و روانم تازه است. این کتاب برای من چیزی فراتر از یک رمان بود. در روزهایی که از شدت ناراحتی و افسردگی ناشی از وضعیت رنج می‌برم و شامگاهان گلویم از بغض سنگین می‌شود، بخشی از دشواری‌ها را با خواندن شانتارام پشت سر کرده‌ام. این کتاب برای من به پناه‌گاهی تبدیل شد که می‌توانستم در هر شبانه‌روز چند ساعت در آن زندگی کنم. به بمبئی بروم و در «کافه‌ی لیو پولد» نوشیدنی بنوشم و با دوستانم همانند نویسنده‌ی کتاب در مورد دشواری‌های روزگار و زندگی در تبعید گفت‌وگو کنم. می‌توانستم عاشق شوم یا به سرنوشتم فکر کنم.

در ماه‌ها و هفته‌های گذشته که به شدت در معرض فشار سنگین روانی قرار داشتم، گاهی آرزو می‌کردم کسی مرا نبیند و حالم را نپرسد؛ اما همین کتاب در آن روزها به شکلی عجیب از پس دردهای من برآمد. همان‌گونه که سلماز بهگام، مترجم کتاب می‌گوید، شانتارام رمانی است نیمی واقعیت و نیمی خیال که بر پایه‌ی زندگی واقعی و تبعید خودخواسته‌ی «دیوید گریگوری رابرتز» در هندوستان نوشته شده است. برای من نیز این کتاب به آغوش امنی تبدیل شد که هنگام فرار از اندوه به آن پناه می‌بردم.

شانتارام مرا از اتاق کوچک خودم به خیابان‌های بمبئی می‌برد. از بمبئی به کراچی و از آن‌جا به افغانستان دوران جنگ با شوروی. این همان قدرت کتاب است؛ جسم تو در یک نقطه ثابت می‌ماند؛ اما روحت هزاران کیلومتر سفر می‌کند.

داستان شانتارام از فرار یک زندانی از زندان فوق امنیتی آسترالیا آغاز می‌شود؛ مردی که پس از فروپاشی زندگی شخصی‌اش به اعتیاد و جرم کشیده شد، زندانی شد و سپس از زندان گریخت و به هندوستان پناه برد؛ اما شانتارام فقط داستان یک فراری نیست. این کتاب درباره‌ی سقوط و برخاستن انسان است. درباره‌ی اشتباه، رنج، عشق، جنگ، مهاجرت، دوستی، خیانت، ایمان و جست‌وجوی معنا است.

دیوید در بخشی از کتاب می‌نویسد: «باید اعتراف کنم که یک عمر طول کشید تا به درک درستی از مفهوم واقعی عشق، سرنوشت و تاثیر انتخاب‌هایی که در زندگی داریم برسم. اوج این درک درست در لحظه‌ای بود که مرا به دیوار سلول زندان زنجیر کرده بودند و شکنجه می‌کردند. جایی در میان عربده‌های درونی ذهنم دریافتم که حتا در آن غل و زنجیر و درماندگی خون‌آلود که گرفتارش بودم هم‌چنان آزادم؛ آزادم تا از کسانی که شکنجه‌ام می‌کنند متنفر باشم یا آن‌ها را ببخشم. داستان زندگی من، داستان طولانی و پرهیاهو خواهد بود. من انقلابی جوانی بودم که  ایده‌آل‌هایش را با هرویین باخته و فیلوسوفی که صداقتش را به جرم و جنایت فروخته و شاعری که روحش را در زندان بسیار سفت و سخت گم کرده بود. وقتی از زندان فرار کردم و از دیوار بلند میان دو برج نگهبانی آن تشکیلات بالا رفتم و خودم را آزاد کردم، تبدیل شدم به خطرناک‌ترین مرد تحت تعقیب کشورم.»

برجستگی و اهمیت عشق در شانتارام

اگر بخواهم برجسته‌ترین مضمون شانتارام را نام ببرم، با وجود آن‌که کتاب سرشار از روایت‌های جنگ، جنایت، جعل، فقر، زندان، خشونت و تبعید است، باز هم در میان این همه فراز و فرود و در گردونه‌های تاریک زندگی نویسنده در تبعید به «عشق» می‌رسیم. عشق است که حتا در زمان «وبا» و در آن روزهایی که محله‌ی فقیرنشین بمبیی «محله‌ی زاغه‌نشینان» دچار یک مرض سخت و واگیر شده بود و هر دم از انسان‌ها در درون «آلونک‌‌های چوبی و پلاستیکی» جان می‌گرفت؛ اما نویسنده که در آن‌حا به حیث پزشک – پرستار فعالیت می‌کرد، با کمک زنی که عاشقش بود از پا نیافتاد و از مبارزه دست نکشید و سرانجام مریضی پایان یافت و مردم پس از هفته‌ها تحمل درد و تب، از آلونک‌های کوچک خود بیرون آمدند و با امدادگران عاشق به رقص و پایکوبی پرداختند.

عشق در این کتاب فقط رابطه میان دو انسان نیست؛ نوعی نیروی پیش‌برنده است که شخصیت‌های داستان را از میان ویرانی‌ها عبور می‌دهد و به زندگی معنا می‌بخشد.

عشق دیوید به کارلا سارانن از همان نخستین روز ورودش به بمبئی آغاز می‌شود. نویسنده در همان بخش‌های آغازین کتاب می‌نویسد:

«اما داستان زندگی من با آن آدم‌ها یا مافیا در هند شروع نمی‌شود. داستان زندگی من از اولین روز ورودم به بمبئی شروع شد. دست روزگار مرا در وسط گود انداخت، ورق‌های بازی زندگی‌ام را پخش کرد و مرا مقابل کارلا سارانن گذاشت. من هم ورق‌ها را برداشتم و با اولین نگاهی که به چشمان سبزش انداختم بازی را در دستم گرفتم. با این حساب می‌توانید حدس بزنید که داستان زندگی من هم مثل خیلی از قصه‌ها با یک زن شروع می‌شود و شهر جدید و کمی بخت و اقبال.» شانتارام، ص۱۸

در ظاهر، این فقط آغاز یک داستان عاشقانه است؛ اما در لایه‌های عمیق‌تر، نشان می‌دهد که چگونه انسان در میان تاریکی نیز به دنبال چیزی می‌گردد که او را به زندگی پیوند دهد. شاید به همین دلیل است که عشق در شانتارام، برخلاف بسیاری از رمان‌ها یا نظیر برخی از رمان‌ها یک موضوع فرعی نیست؛ بلکه یکی از ستون‌های اصلی روایت است.

البته شانتارام تنها از عشق سخن نمی‌گوید. این کتاب در عین حال حامل یکی از گسترده‌ترین روایت‌هایی است که من درباره‌ی تبعید و مهاجرت خوانده‌ام. دیوید گریگوری رابرتز در این اثر فقط داستان فرار خود از زندان و زندگی در بمبئی را تعریف نمی‌کند؛ بلکه تصویر بزرگ‌تری از یک انسان آواره ارایه می‌دهد؛ انسانی که از وطن خود دور افتاده، نامش را تغییر داده، گذشته‌اش را پشت سر گذاشته و در جست‌وجوی هویت تازه‌ای سرگردان است.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از مهاجران و تبعیدیان در کشورهای مختلف جهان با این کتاب ارتباط عمیقی برقرار کرده‌اند. هر کسی که روزی ناچار شده باشد خانه، شهر یا کشورش را ترک کند، بخشی از خودش را در درون شانتارام پیدا می‌کند.

برای ما افغانستانی‌ها نیز این تجربه بیگانه نیست. میلیون‌ها نفر در بیشتر از نیم‌قرن گذشته مهاجرت، جنگ، آوارگی و دوری را تجربه کرده‌اند. بسیاری از ما یا خود در تبعید زندگی می‌کنیم یا عزیزانی داریم که در گوشه‌ی دیگری از جهان روزگار می‌گذرانند. از این منظر، شانتارام فقط داستان زندگی یک آسترالیایی نیست؛ بلکه روایت مشترک انسان‌هایی است که ناگزیر شده‌اند چندین بار زندگی خود را از نو آغاز کنند.

افغانستان در شانتارام

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب برای من حضور افغانستان در روایت دیوید است. در جلد سوم، او همراه با عبدالقادرخان افغان و افرادش از هند و پاکستان به افغانستان می‌آید و در جنگ در برابر ارتش شوروی شرکت می‌کند. هرچند این روایت متعلق به دهه‌های گذشته است؛ اما برای خواننده‌ی افغانستانی اهمیت ویژه‌ای دارد. افغانستان در این کتاب نه یک حاشیه‌ی دورافتاده، بلکه بخشی از مسیر اصلی داستان است. عبدالقادرخان که مثل نویسنده‌ی کتاب از پاکستان به هند فرار کرده بود، در آن‌جا با آن که زندگی دور از خانواده و قبیله‌اش را سپری می‌کرد، از خودش یک شخصیت اندیشور بار آورد که در مورد زندگی، خدا و مسیر معنوی انسان‌ها صاحب دیدگاه بود. او باور داشت که «انجام کار غلط با نیت درست، کار خیر است.» او با همین دیدگاه و باور یک انجمن مافیایی – زیرزمینی در بمبئی تشکیل داده بود که با انجام کارهای غلط و زورگویی، به زعم خودش برای کارهای نیک اقدام می‌کرد. از همین رو تلاش کرد که با جمع‌کردن پول‌های فراوان و قاچاق اسلحه از طریق مرز هند و پاکستان، در افغانستان به مجاهدان افغان که در برابر شوروی می‌جنگیدند کمک کند. او و همراهانش از جمله نویسنده‌ی کتاب در جنگ هم اشتراک کردند و سرانجام در مسیر روستای زادگاهش در زابل در یک حمله‌ی غافلگیرکننده‌ی نیروهای شوروی کشته شد.

و می‌شود چنین نوشت که عبدالقادرخان در کتاب تنها یک فرمانده‌ یا رهبر یک انجمن مافیایی نیست. او در بسیاری از فصل‌ها نقش فیلسوف و آموزگاری را دارد که درباره‌ی خدا، عشق، زندگی، سرنوشت و اخلاق سخن می‌گوید. بسیاری از گفت‌وگوهای عمیق فلسفی کتاب میان دیوید و عبدالقادر شکل می‌گیرد؛ گفت‌وگوهایی که گاهی از خود ماجرای داستان نیز جذاب‌تر می‌شوند.

در ادامه‌ی پردازش به جنگ افغان‌ها با شوروی، نویسنده از اداره‌ی «خاد» یاد می‌کند که داکتر نجیب الله مسوولیت آن را به عهده داشت. نویسنده می‌گوید که این اداره کارش فقط شکنجه، بازداشت و کشتن هزاران نفری بود که بیشتر شان بی‌هیچ گناهی هدف قرار می‌گرفتند و نجیب‌الله به حیث فرد اول در انجام آن همه جنایت مسوولیت داشت.

تاثیرگذاری و اندیشیدن

یکی از ویژگی‌های مهم شانتارام همین است که در کنار تمام صحنه‌های پرهیجان، فرصت اندیشیدن را نیز از خواننده نمی‌گیرد. شخصیت‌ها مدام درباره‌ی معنای زندگی بحث می‌کنند. درباره‌ی این‌که انسان چرا رنج می‌کشد، چرا اشتباه می‌کند، چرا عاشق می‌شود و چگونه می‌تواند خود را نجات دهد.

این همان چیزی است که من در بسیاری از شب‌ و روزها و هنگام خواندن این کتاب، به آن فکر می‌کردم. در روزگار ما نیز پرسش‌های مشابهی وجود دارد. چرا این همه رنج؟ چرا این همه محرومیت؟ چرا این همه تبعید و آوارگی؟ کتاب شاید پاسخ قطعی به این پرسش‌ها ندهد؛ اما دست‌کم به انسان کمک می‌کند آن‌ها را عمیق‌تر و آگاهانه‌تر بفهمد.

شانتارام، در نهایت داستان رستگاری است. داستان مردی که سقوط کرد، اشتباه کرد، جرم مرتکب شد، فرار کرد، جنگید، عاشق شد، دوستانش را از دست داد و بارها شکست خورد؛ اما در پایان راه دیگری انتخاب کرد. او پس از سال‌ها زندگی در هند به کشورش بازگشت، خود را به قانون سپرد، دوران زندان را گذراند و سپس زندگی تازه‌ای آغاز کرد.

دیوید گریگوری رابرتز پس از آزادی از زندان، سال‌ها در زمینه‌ی آموزش، خودشناسی و بازپروری فعالیت کرد و تجربه‌های تلخ زندگی‌اش را در اختیار دیگران «معتادان»، «خلافکاران» و کسانی که به هر روشی قربانی بودند، گذاشت. شاید همین نکته یکی از مهم‌ترین پیام‌های شانتارام باشد: این‌که گذشته هر قدر تاریک باشد، آینده محکوم به تکرار آن نیست و فرد باید به طور انسانی و مسالمت‌آمیز زندگی کند.

برای من، شانتارام فقط داستان بمبئی، مافیا یا یک زندانی فراری نیست. این کتاب یادآوری این حقیقت است که انسان می‌تواند بارها از نو آغاز کند. می‌تواند در دل ویرانی نیز معنایی برای زندگی پیدا کند. می‌تواند در اوج شکست نیز چیزی برای دوست داشتن داشته باشد.

به همین دلیل است که فکر می‌کنم کتاب‌خوانی در افغانستان امروز یک ضرورت است، نه یک تجمل. در جامعه‌ای که میلیون‌ها نفر زیر فشار فقر، مهاجرت، بیکاری، محرومیت و ناامیدی زندگی می‌کنند، کتاب می‌تواند پنجره‌ای رو به جهان بهتر و انسانی‌ترباشد. کتاب می‌تواند ذهن را از زندان روزمرگی نجات دهد. می‌تواند به انسان یادآوری کند که جهان بزرگ‌تر از آن چیزی است که از پشت پنجره‌ی خانه یا از میان خبرهای روزانه دیده می‌شود.

شاید نتوانیم بسیاری از واقعیت‌های تلخ زندگی خود را فوری تغییر دهیم؛ اما می‌توانیم شیوه‌ی مواجهه با آن‌ها را تغییر دهیم. کتاب در این مسیر یکی از نیرومندترین ابزارهایی است که در اختیار داریم.

من نمی‌گویم شانتارام همه را به اندازه‌ی من تحت تأثیر قرار خواهد داد. هر خواننده‌ای کتاب خودش را پیدا می‌کند؛ کتابی که در زمان مناسب به سراغش می‌آید و دستش را می‌گیرد. اما برای من، شانتارام در روزگاری که زندگی در محاصره‌ی اندوه، نگرانی و بی‌ثباتی قرار داشته است، چنین کتابی بوده است. هم دلچسب و جذاب و هم روشنی‌انداز در شب و روزهای تاریک زندگی.

به همین دلیل است که پس از بستن آخرین صفحه‌ی آن، بیش از هر چیز دیگری به این باور رسیدم که کتاب هنوز هم می‌تواند انسان را نجات دهد؛ نه با تغییر جهان بیرون، بلکه با حفظ جهان درون و در روزگاری که همه‌چیز در معرض فروپاشی است، گاهی همین نجات جهان درون، بزرگ‌ترین پیروزی ممکن است.

و شاید یکی از مهم‌ترین دلیل‌هایی که این کتاب برای من اهمیت دارد، وضعیت امروز افغانستان باشد. بسیاری از ما آزادی‌های بیرونی خود را از دست داده‌ایم یا مثل نویسنده زندکی در تبعید را تجربه می‌کنیم؛ اما هنوز می‌توانیم برای حفظ آزادی درونی خود بجنگیم. کتاب یکی از ابزارها برای این مبارزه‌ی انسانی است. مبارزه‌ای که در فرجامش هر کسی بیشتر آگاه باشد و هر جامعه‌ای که بیشتر در تلاش تغییر از مسیر آگاهی و کتاب باشد، پیروز میدان خواهد بود.

در جامعه‌ای که دختران از مکتب محروم شده‌، روزنامه‌نگاران خاموش شده، نویسندگان مهاجر شده‌اند و بسیاری از جوانان امید خود را از دست داده‌اند، کتاب فقط یک سرگرمی فرهنگی نیست؛ نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر فراموشی، در برابر ناامیدی و در برابر تسلیم‌شدن.

شانتارام برای من یادآوری همین حقیقت بود. این کتاب نشان داد که انسان حتا در تبعید، زندان، فقر و جنگ نیز می‌تواند معنایی برای ادامه‌دادن پیدا کند. باور دارم که افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به کتاب نیاز دارد.

یادآوری؛ «لین» و «شانتارام» نام‌های هندی نویسنده در بمبئی

در هند کسی «دیوید گریگوری رابرتز» را نمی‌شناخت. او از همان اولین روزی که با گذرنامه‌ی جعلی وارد بمبئی شد، توسط کسی به نام پراباکر از ایستگاه به یک رستوران رهنمایی شد و همان رهنما نام «لین» را بر او گذاشت و تا در هند زندگی می‌کرد، همه او را به نام «لین» و «لین بابا» می‌شناختند. در کتاب هم نام نویسنده «لین» است.

نام کتاب هم به این دلیل «شانتارام» است که این نام را مادر پراباکر رهنما و سپس دوست لین بر او گذاشت. پس از آن که او در بمبئی مسکن‌گزین شد، به دعوت پراباکر که با هم دوست شده بودند از بمبئی به روستای زادگاه او رفت و در آن‌جا مدت شش ماه زندگی کرد. در آن روستا مردم به زبان «مراتی» حرف می‌زنند و لین به زودی مراتی یاد گرفت و با مردم روستا ادغام شد. در آن‌جا با مردم و خانواده‌ی پراباکر آشنا شد و در یک برنامه‌ی سنتی، مادر پراباکر «روکمابای» گفت که بر او نام «شانتارام» می‌کذارد و معنای آن در زبان هندی – مراتی صلح و آرامش است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000