در روزگاری که تاریکیِ جهل و محدودیت بر زندگی مردم سایه انداخته، بازگشت به ادبیات نه یک سرگرمی، بلکه نوعی ایستادگی است. کتابخواندن، در چنین زمانهای، کنشی است در برابر فراموشی. و در میان کتابهایی که میتوانند ما را به فکر وادارند، «بازماندهی روز» جایگاهی ویژه دارد؛ اثری از کازوو ایشیگورو که نهتنها برندهی جایزه بوکر شد، بلکه بعدها جایگاه نویسندهاش را در ادبیات جهان تثبیت کرد تا جایی که در سال ۲۰۱۷ میلادی جایزهی نوبل ادبیات را نیز به دست آورد.
این رمان، در نگاه اول، داستانی آرام و حتا ساده به نظر میرسد: زندگی یک سرپیشخدمت انگلیسی؛ اما هرچه بیشتر در آن فرو میرویم، درمییابیم که با یک اثر چندلایه روبهرو هستیم؛ بافتی پیچیده از سیاست، عشق، حافظه، وفاداری و حسرت.
مردی که زندگیاش را وقف «وظیفه» کرد
نویسندهی رمان، کازوو ایشیگورو، در سال 1954 در یک خانوادهی جاپانی در شهر ناگازاکی جاپان به دنیا آمد. در سال 1960 با خانوادهاش به انگلستان رفت و در آنجا با فرهنگ و تحصیلات انگلیسی بزرگ شد. او آثارش را به زبان انگلیسی نوشته است که «بازماندهی روز» یکی از چهار اثر ادبی اوست.
راوی داستان، استیونز، مردی است که بیش از سی سال از عمرش را در خدمت به لرد دارلینگتن گذرانده است. او نمونهی کامل یک «پیشخدمت حرفهای» است؛ کسی که تمام هویت خود را در انجام بینقص وظیفه تعریف میکند. برای او، زندگی چیزی جز خدمت نیست.
داستان از جایی آغاز میشود که استیونز، پس از سالها، فرصتی برای سفر شش روزه به غرب انگلستان پیدا میکند. اما این سفر، بیش از آنکه جغرافیایی باشد، سفری در حافظه است. او در طول این مسیر، گذشتهاش را مرور میکند؛ گذشتهای که در آن، نهتنها زندگی شخصیاش، بلکه بخشی از تاریخ سیاسی اروپا نیز جریان داشته است.
سرای دارلینگتن در بریتانیا، تنها یک خانه اشرافی نبود. آنجا محلی بود برای نشستهای سیاسی، گفتوگوهای دیپلماتیک و تصمیمگیریهایی که بر سرنوشت کشورها تأثیر میگذاشت؛ اما در دل این فضای پرهیاهو، استیونز ایستاده بود – بیصدا، منضبط و بهظاهر بیطرف.
یکی از مهمترین لایههای این رمان، سیاست است. لرد دارلینگتن، ارباب استیونز، شخصیتی است که در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم، تلاش میکند روابط نزدیکی با آلمان برقرار کند. او به نوعی درگیر جریانهایی میشود که بعدها چهرهی تاریکتری از آنها آشکار میشود.
اما نکته مهم اینجاست: استیونز، با وجود نزدیکیاش به این فضا، هرگز خود را مجاز به قضاوت نمیداند. او باور دارد که وظیفهاش تنها «خدمت» است، نه اندیشیدن.
اینجاست که رمان به یک پرسش جدی میرسد: آیا بیطرفی، همیشه بیگناهی است؟
یا گاهی، سکوت و اطاعت، خود نوعی مشارکت در خطاست؟
عشق، آنچه هرگز گفته نشد
در کنار سیاست، یکی از عمیقترین لایههای داستان، رابطه استیونز با خانم کنتن است. زنی که سالها در همان خانه کار میکند و بهتدریج رابطهای عاطفی میان آنها شکل میگیرد. در سرای دارلینگتن رتبهی خانم کنتن پایینتر از استیونز است. رتبهی کاری باعث نشد که قلب استیونز برای کنتن به تپش نیفتد و همینطور از خانم کنتن؛ اما این عشق، هرگز به زبان نمیآید.
استیونز، بهخاطر همان «تشخص»ی که برای خود تعریف کرده، از ابراز احساساتش خودداری میکند. او فاصلهای میان خود و خانم کنتن حفظ میکند؛ فاصلهای که در نهایت، به از دست رفتن یک زندگی مشترک میانجامد.
سالها بعد، وقتی دوباره با او دیدار میکند، درمییابد که همهچیز تمام شده است. خانم کنتن حالا زندگی خودش را دارد و آنچه برای استیونز باقی مانده، تنها «اگرها» است.
تشخص؛ فضیلت یا زندان؟
برای استیونز، «تشخص» مهمترین اصل زندگی است. او باور دارد که یک پیشخدمت واقعی باید احساساتش را کنترل کند، وفادار بماند و هیچگاه از چارچوب وظیفه خارج نشود؛ اما همین تشخص، بهتدریج به زندانی برای او تبدیل میشود.
او حتا در لحظهی مرگ پدرش، کارش را رها نمیکند. بعدها، با نوعی افتخار از این موضوع یاد میکند؛ اما خواننده، بهخوبی درمییابد که این افتخار، در واقع نشانهای از یک فقدان عمیق انسانی است.
یک جمله، یک جهان معنا
در میان جملههای ماندگار کتاب، این جمله بیش از همه تأملبرانگیز است: «فایدهاش چیست که اینقدر نگران باشیم که برای راهبردن زندگی خود ما چه کارهایی میتوانستیم یا نمیتوانستیم بکنیم؟ کافی است که امثال بنده و شما دست کم سعی کنیم سهمی که به سرمایهی این دنیا اضافه میکنیم، حایز حقیقت و ارزش باشد.»
در نگاه اول، این جمله نوعی آرامش به همراه دارد – دعوتی به پذیرش گذشته؛ اما اگر عمیقتر نگاه کنیم، نوعی تسلیم نیز در آن نهفته است. آیا واقعن باید از پرسش درباره گذشته دست بکشیم؟ یا این پرسشها، همان چیزی است که ما را به انسانیت و تاثیرگذاری انسانی دعوت میکند؟
ایشیگورو، پاسخ قطعی نمیدهد؛ اما خواننده را در برابر این پرسش تنها نمیگذارد.
یکی دیگر از جملههای قابل تأمل کتاب این است: «وقتی جنگ تمام شد، ادامهی تنفر از دشمن کار قشنگی نیست وقتی پشت طرف به خاک آمد، کار تمام است. دیگر لگد زدن به او معنی ندارد.»
این جمله، در ظاهر درباره جنگ است؛ اما در عمق، درباره انسانیت است. دربارهی اینکه نفرت، حتا وقتی موجه به نظر میرسد، تا چه حد میتواند ما را از انسان بودن دور کند.
در بخشهایی از داستان، موضوع شوخطبعی مطرح میشود. استیونز تلاش میکند «شوخطبع» باشد، چون ارباب جدیدش، آقای فارادی از او چنین انتظاری دارد. او حتا برای یادگیری طنز، برنامههای رادیویی گوش میدهد و تمرین میکند؛ اما طنز، چیزی نیست که بتوان آن را صرفا «اجرا» کرد.
در پایان داستان، وقتی با یک پیشخدمت بازنشسته گفتوگو میکند، درمییابد که شوخطبعی، در واقع نشانهای از رهایی و انسان بودن است. چیزی که او سالها از خود دریغ کرده است. او همیشه ساکت بود و وقتی مهمانان در سرای دارلینگتن جمع میشدند استیونز در سایه ایستاد میشد.
از دارلینگتن تا افغانستان
برای من، خواندن این رمان، تنها یک تجربه ادبی نبود. در بسیاری از لحظات، فضای سرای دارلینگتن مرا به یاد ساختار قدرت در افغانستان، بهویژه در دوران اشرف غنی میانداخت.
در آن زمان، ادارهی امور ریاستجمهوری، بهجای آنکه محلی برای شفافیت و پاسخگویی باشد، گاه به فضایی تبدیل میشد که در آن وفاداریِ بیچونوچرا بر شایستگی ترجیح داده میشد. چهرههایی مانند فضلمحمود فضلی در موقعیتهایی قرار داشتند که شباهتهایی با ساختار «خدمت» در سرای دارلینگتن داشت؛ اما با تفاوتی تلخ، در سرای دارلینگتن، استیونز آنقدر به «تشخص» وفادار بود که حتا عشقش را قربانی کرد؛ اما در واقعیت افغانستان، همان مفهوم «خدمت» گاه به پوششی برای فساد، تبعیض و سوی استفاده از قدرت تبدیل شد. جایی که «وفاداری» نه به اصول، بلکه به افراد تعریف میشد.
این مقایسه، شاید تلخ باشد؛ اما نشان میدهد که ادبیات چگونه میتواند آیینهای برای واقعیتهای ما باشد.
چرا خواندن این کتاب امروز ضروری است؟
در روزگاری که طالبان تلاش میکنند جامعه را به سمت سکوت، محدودیت و حذف آگاهی سوق دهند، خواندن چنین کتابهایی اهمیت دوچندان دارد.
«بازماندهی روز» به ما یادآوری میکند که: اطاعت بدون تفکر، خطرناک است. سرکوب احساسات، به از دسترفتن زندگی میانجامد و فرصتهای از دسترفته، بازنمیگردند.
کتابخواندن، در چنین شرایطی، تنها یک انتخاب فرهنگی نیست؛ بلکه نوعی مبارزه است. مبارزهای در برابر جهل، در برابر تحمیل و در برابر فراموشی.
آنچه از روز باقی میماند
در پایان، استیونز به این فکر میکند که چگونه باید «باقیماندهی روز» را بگذراند. این عبارت، بهزیبایی، هم به غروب یک روز اشاره دارد و هم به سالهای پایانی زندگی؛ اما برای ما، این پرسش هنوز باز است: آیا میخواهیم صبر کنیم تا تنها «بازماندهی روز» برای ما بماند؟
یا میخواهیم اکنون، در همین لحظه، زندگی کنیم، انتخاب کنیم و بیندیشیم؟
شاید پاسخ، همانجایی باشد که کتاب آغاز میشود و استیونز میخواهد سفر کند. بازماندهی روز به ما میگوید که پیش از غروب یک تصمیم کوچک – برای خواندن، برای فهمیدن و برای نپذیرفتن آنچه نباید پذیرفت خیلی اهمیت دارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه