رخصتی تابستانی

این کلمه برای من دختری در افغانستان خیلی آشنا به نظر می‌رسد. واقعاً زندگی کردن خیلی سخت و دشوار شده است؛ در جایی زندگی می‌کنی که هیچ چیز خوب نمی‌گذرد. روزها و ثانیه‌ها همه تکراری‌اند. روز می‌شود، شب می‌شود و همه چیز مثل یک امر عادی اما عجیب می‌گذرد. پنج سال پیش وقتی صنف ششم […]

Read More

از ترس طالبان در خیابان تا ترس از خانواده در خانه

برای محبوبه و معصومه، یک روز عادی برای خرید به بازار، به یکی از ترسناک‌ترین خاطره‌های زندگی‌شان تبدیل شده است؛ روزی که محبوبه و دخترخاله‌اش معصومه، در حالی که حجاب داشتند و روسری بر سر کرده بودند، از سوی نیروهای امر به معروف طالبان متوقف شدند. اتهام آنان چیزی جز نداشتن چادرنماز نبود؛ اما آن‌چه […]

Read More

آن‌که دنیایت را جهنم می‌سازد…

دنیا با همه‌ی رنگارنگی و زیبایی‌هایش گاه برای بعضی‌ها تار می‌شود؛ گویا که هیچ رنگی نداشته است و روشناییِ زندگی‌شان غروب می‌کند، اما نه مثل غروب شام‌گاهان، بلکه به یک‌باره. خانواده‌ای را می‌شناسم که هدفی جز زندگی نداشتند و نمی‌جنگیدند جز برای لقمه‌نانی حلال؛ خانواده‌ای که شش پسر داشت، در روستایی زندگی می‌کردند و به […]

Read More

ارزان‌تر از جان یک کودک…

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین اشتباه ما این است که خیال می‌کنیم هیولاها فقط در قصه‌ها زندگی می‌کنند. از کودکی برای ما گفته‌اند که هیولاها دندان‌های بزرگ و چشمانی سرخ دارند و در تاریکی کمین می‌کنند؛ اما هرچه بزرگ‌تر شدم فهمیدم بعضی هیولاها درست شبیه آدم‌های عادی‌اند؛ لباس معمولی می‌پوشند، در خیابان راه می‌روند، لبخند می‌زنند […]

Read More

آیا رویاهایم دست‌نیافتنی باقی خواهند ماند؟

می‌خواهم بار دیگر کلمات را آذین کنم و از رویاهایی بنویسم که دیگران آن را دست‌نیافتنی می‌دانند و فکر می‌کنند که این آرزوها هرگز به واقعیت مبدل نخواهند شد. هر روز بعد از مکتب در افکارم غرق می‌شدم و آن‌قدر به آینده می‌اندیشیدم که فرصت تخلیه‌ی ذهنم را از خود ربوده بودم. در یکی از […]

Read More