هوا خیلی گرم بود و به سختی میشد نفس کشید. مجبور بودم به بازار بروم تا کتابچه و قلم برای خود بخرم. با یک چتر از خانه بیرون شدم تا خود را از آفتاب سوزان محافظت کنم و مریض نشوم. به دکان قرطاسیهفروشی رسیدم؛ چیزهایی را که لازم داشتم گرفتم و از دکان بیرون شدم. […]
Read More