دختری که رویاهایش را دست‌فروشی می‌کرد

هوا خیلی گرم بود و به سختی می‌شد نفس کشید. مجبور بودم به بازار بروم تا کتابچه و قلم برای خود بخرم. با یک چتر از خانه بیرون شدم تا خود را از آفتاب سوزان محافظت کنم و مریض نشوم. به دکان قرطاسیه‌فروشی رسیدم؛ چیزهایی را که لازم داشتم گرفتم و از دکان بیرون شدم. […]

Read More

دردهایی که از گفتنش عاجزم…

هیچ دختری به اندازه‌ی یک دختر در افغانستان درد نکشیده است؛ از آن دردهایی که فقط با سکوت می‌توان تعریف‌شان کرد. دردی که هیچ‌کس به آن اهمیتی نمی‌دهد. این ما هستیم که حق هیچ چیزی را نداریم، حتی یک زندگی خوب و فقط مثل یک برده زندگی می‌کنیم. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که موی […]

Read More

قلبم شکست؛ اما من نشکستم

امروز نیز روزی بود که دلم خون شد. برایم عادت شده که هر چند روز بعد جگرخون شوم. گویا همه‌ی دنیا دست به دست هم داده تا دختران را زجر دهد. این تنها مشکل من که دختر هستم نیست، بلکه مشکل تمام زنان و دخترانی است که در این سرزمین زندگی می‌کنند. امروز همه دور […]

Read More

رها کردن آسان نبود

او از همان سال‌های کودکی، زمانی که هنوز دانش‌آموز صنف سوم مکتب بود، به‌جای بازی و سرگرمی، پا به کارگاه خیاطی گذاشت. پدرش که در یک مکتب کار می‌کرد، به‌تنهایی توان تأمین هزینه‌های خانواده را نداشت. به همین دلیل، دست پسر کوچکش را گرفت و او را به یک کارخانه‌ی «بَیک‌دوزی» برد تا هم حرفه‌ای […]

Read More

در آغوش کتاب

در یک روز گرم و آفتابی، در خانه‌ نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم؛ کتابی که مرا برای عشق ورزیدن و احترام گذاشتن به خودم مشتاق‌تر کرد، کتابی به نام «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست». ما دختران در افغانستان، اکثریت ما دچار افسردگی هستیم. اکثر ما این را پذیرفته‌ایم و خیلی‌های دیگر خود […]

Read More