اعتماد (۳۲): «بازی‌های گرسنگی»؛ آیینه‌ی کابل

در یادداشت پیشین، از سفر نهم ثور ۱۳۷۱ گفتم؛ از شبی که در سکوت بامداد از پشاور بیرون شدیم و به سوی کابل آمدیم. از جاده‌ای که در ظاهر ما را از یک شهر به شهری دیگر می‌برد؛ اما در باطن، ما را از «شهر بشارت» به «میدان آزمون» وارد می‌کرد. آن سفر، برای من، […]

Read More

روزی که خنده‌ها ناتمام ماند

روزی که مدت‌ها منتظرش بودیم، قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگی ما باشد. بعد از ماه‌ها تلاش، تمرین و درس خواندن، قرار بود برنامه فراغت زبان انگلیسی برگزار شود. دخترها با شوق از آن روز حرف می‌زدند. بعضی‌ها لباس‌های مخصوص آماده کرده بودند، بعضی‌ها از قبل برای گرفتن عکس و ثبت خاطره برنامه‌ریزی کرده […]

Read More

آیا تحمل کردن، مرهم دردهای ما خواهد بود؟

آیا ما با فکر نکردن و یا تحمل کردن، همه‌چیز را فراموش خواهیم کرد؟ نخیر! زخم‌های ما عمیق‌تر از آن چیزی است که به این سادگی فراموش شود. اگر امروز مکاتب آغوش‌ خود را به روی ما دختران بسته‌اند، ما باز هم زندگی می‌کنیم و به راه خود ادامه می‌دهیم؛ درست است که در ظاهر […]

Read More

جامعه‌ی نخبه‌کُش

مدتی‌ست با واژه‌ی «جامعه‌ی نخبه‌کش» آشنا شده‌ام؛ جامعه‌ای که نخبه‌های خود را نابود می‌کند. اول با خود فکر می‌کردم که چگونه یک جامعه می‌تواند دست به قتل نخبه‌هایش بزند و به یک جامعه‌ی نخبه‌کش تبدیل شود؟ اما بعدها فهمیدم که بخشی از این پدیده دلایل تاریخی و فرهنگی دارد و بخشی از آن نیز در […]

Read More

روایت هادی از زنده ماندن پس تیراندازی مرزبانان ایرانی

در افغانستان امروز، گاهی فاصله‌ میان خانه و مرز، فاصله‌ی میان زندگی و مرگ است. هزاران جوان بی‌کار و ناامید، هر روز میان ماندن و رفتن تصمیم می‌گیرند. تصمیمی که برای بسیاری نه از سر آرزو، بلکه از سر ناچاری گرفته می‌شود. فقر، بی‌کاری و بن‌بست اقتصادی، بسیاری از خانواده‌ها را به نقطه‌ای رسانده است […]

Read More