روایت دختری که نشکست

آفتاب با وقار همیشگی‌اش ایستاده است و دخترک باز هم کنار پنجره روی صندلی چوبی جا خوش کرده است. او همچنان به تمام اتفاقاتی که در زندگی‌اش افتاده می‌اندیشد. آرام‌آرام نفس می‌کشد و خود را غرق در خاطرات گذشته‌اش می‌کند؛ خاطرات روزهایی که نه دغدغه‌ای داشت و نه ناراحتی، از ته دل شاد بود و […]

Read More

پنجاه افغانی امید

صدای آلارم گوشی‌ام مانند صدایی در دل یک خواب به گوشم می‌رسید؛ اما این بار واقعی بود. چشمانم را باز کردم و به سقف خیره شدم. چند دقیقه همان‌طور ماندم، انگار میان من و سقف اتاق ارتباطی خاموش شکل گرفته بود. با صدای برادرم به خود آمدم: «زنگ گوشی‌ات را خاموش کن.» دستم را دراز […]

Read More

پرواز پروانه‌ها

در طول روزهایی که از همه کار و درس فارغ هستم، کنار پنجره می‌نشینم و چشمانم را به تاک انگور داخل حویلی می‌دوزم. تاک بلندی نیست؛ اما من عاشق شعاع‌های آفتاب هستم که از میان برگ‌ها راهی برای نوازش صورتم پیدا می‌کنند و خود را به من می‌رسانند. مخصوصاً این روزها فرصت بیشتری برای کنار […]

Read More

در میان ناامیدی‌ها

می‌دانی، تمام چیزها در آن زمان برایش عادی بود. فقط می‌خواست دلیلی برای خوشحال کردن خود و لبخند زدن پیدا کند. نامش نیک‌بخت بود و فرزند چهارم خانواده. خانه‌ی‌شان کوچک بود؛ اما صمیمیت و رفتار گرمی در آن جریان داشت که از هیچ چیز احساس کمبودی نمی‌کرد. همیشه با خانواده سر دسترخوان کوچکی که داشتند […]

Read More

چادر، احترام و مساله‌ای که نادیده گرفته می‌شود

در میان بازارهای شلوغ قدم می‌زدم. ازدحام جمعیت، صدای فروشندگان و رفت‌وآمد مردم فضای بازار را پر کرده بود. «هدفون» در گوشم بود و به دکلمه‌ی زیبای «می‌میرم» گوش می‌دادم. در همان حال، آرام و بی‌توجه به شلوغی اطراف، مسیرم را ادامه می‌دادم. ناگهان صدایی خشن سکوت ذهنم را شکست. مردی با لحنی تند و […]

Read More