برایم از عشق بگو

بی‌شک من یک زنم و هیچ‌کس نمی‌تواند منکر این حقیقت شود. در این دنیا هر اتفاقی که بیفتد، نه جنسیت من تغییر می‌کند و نه کسی می‌تواند وجود مرا بی‌ارزش حساب کند؛ زیرا من در هر شرایطی حضور دارم. از بدو تولد دخترِ کسی هستم، خواهرِ کسی هستم، دلسوز و غم‌خوارِ پدر و مادرم هستم […]

Read More

بایدها و شایدهای راهِ من

میان هزاران راهِ نیمه‌روشن گیر کرده‌ام؛ همان راه‌هایی که نمی‌شناسم و نمی‌دانم به کجا ختم می‌شوند. شاید پایان خوبی داشته باشند و شاید هم مرا بی‌صدا و بی‌رد در دل خود حل کنند، درست مثل قطره‌ای که در دریای بی‌انتها گم می‌شود. این «شاید»ها و «باید»ها و این قانون‌های نانوشته‌ی جامعه، پدر و مادر، دوستان […]

Read More

دنیای گم‌شده‌ی من

این‌که انسان از زند‌گی بیرون شود او را آگاه نمی‌سازد، بلکه در دل زندگی فرو رفتن است که انسان را می‌سازد. من نیز در میان موج‌های زندگی گاهی افتاده‌ام و گاهی برخاسته‌ام، و هنوز در جست‌وجوی دنیای گمشدهٔ خودم هستم. هر صبح روزم را با نام خدا آغاز می‌کنم؛ با نماز، با آیت‌های آرام‌بخش قرآن […]

Read More

جماعتی «کور» و «کر»

در گذر از شهری، با انبوهی از مردم کور و کر رو‌به‌رو شدم. همه برایم تعجب‌آور بودند؛ جمعیتی به این بزرگی چطور می‌تواند همگی‌شان ناشنوا و نابینا باشند؟ برایم سوال خلق شد که این‌ها زندگی‌شان را چگونه سپری می‌کنند و برای ادامه‌ی حیات به کدام راه‌ها متوسل می‌شوند؟ با گذشت هر لحظه و هر ثانیه […]

Read More

تلخ‌ترین و بدترین روز زندگی‌ام

روز جمعه بود. دلم شوری عجیب داشت؛ حتی خودم هم نمی‌دانم چرا این‌گونه شده بودم. خواستم خودم را مشغول کنم. کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. مدتی نگذشت که مادرم صدایم کرد و از من خواست به بازار بروم تا کمی سودا (مایحتاج خانه) بخرم. با همان نگرانیِ که داشتم، که نمی‌دانم ترس بود […]

Read More