تو هم باید جرأت تعریف کردن جوک خود را داشته باشی!

امروز بعد از مدت‌ها پادکستی گوش دادم که پس از شنیدنش لحظه‌ای مکث کردم و بی‌آنکه خودم بدانم، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شدند. واقعاً نمی‌دانم چگونه احساساتم را بیان کنم؛ اما آن لحظه، آن داستان و آن حس‌وحال را هرگز فراموش نمی‌کنم. ما گاهی آن‌قدر در زندگی ناامید می‌شویم و به جایی می‌رسیم که نفس کشیدن […]

Read More

اگر افغانستان کتاب بود…!

اگر کشورم افغانستان یک کتاب بود، بی‌تردید قطورترین و خواندنی‌ترین کتاب در هر زمینه‌ای می‌شد. اگر از تاریخ رنج‌هایش قصه کنیم، می‌شود کتابی عبرت‌انگیز و پردرد، اگر از قصه‌‌ی آرمان‌های پدران و مادران این سرزمین بگوییم، می‌شود رمانی خواندنی که صفحه‌هایش عطر حسرت می‌دهد، اگر از روایت دخترانش که هیچ‌گاه تسلیم نشدند قصه کنیم، می‌شود […]

Read More

 در قعر تاریکی؛ پدری که از آینده‌ی دخترانش می‌ترسد

برای یک پدر، آینده‌ی فرزندانش باید با مکتب، بازی، آموزش، کار، انتخاب و رویاهای کوچک و بزرگ گره خورده باشد؛ اما برای نصرالله، باشنده‌ی کابل، آینده بیشتر از آن‌که تصویر روشنی از زندگی فرزندانش باشد، یک پرسش بزرگ و نگران‌کننده است. او هر روز در دکان کوچک خود لباس زنانه می‌فروشد و هم‌زمان به آینده‌ی […]

Read More

آغوش پر از محبت مادر

موهایش سفیدتر از قبل شده است. با همان دست‌های پر از چین و چروک مرا نوازش می‌دهد و با چشمانی که درست نمی‌بینند، مرا مثل یک قهرمان می‌بیند و دوست می‌دارد. گاهی یادی از گذشته می‌کنم؛ همان گذشته‌ای که مادرم برایم قصه می‌گفت و تعریف می‌کرد چقدر زحمت کشیده تا من و خواهر و برادرانم […]

Read More