تجاوز در امن‌ترین پناه‌گاه

اولین بار چهارده سالم بود. درست در شروع بلوغ قرار داشتم و اندام‌های بدنم رو به برجسته شدن بود که نگاه سنگین و معنادارش را حس کردم. آن نگاه و آن لحظه را خوب به خاطر دارم؛ عصر روز جمعه و روز تعطیلی رسمی بود. او (پدرم) نیز تعطیل و در حال استراحت در خانه […]

Read More

دشواری‌های مادربودن در میان محدودیت‌ها

هرروز صبح‌ پیش از آن‌که آفتاب بر بام‌های هرات بتابد، فهیمه از خواب برمی‌خیزد. خانه را مرتب می‌کند، برای کودکانش صبحانه آماده می‌کند، به کارهای روزمره می‌رسد و در میان همین مشغله‌های معمول، تلاش می‌کند برای دو فرزندش مادری باشد که هنوز بتواند امید را زنده نگه دارد. او می‌گوید زندگی در سال‌های اخیر برای […]

Read More

اعتماد (۳۱): بازگشت به کابل؛ از شهر بشارت تا میدان آزمون

صبح روز نهم ثور ۱۳۷۱، در سکوت سنگین بامداد، با یک مینی‌بوس کوچک ساخت جرمنی، از پشاور به سوی کابل به راه افتادیم. ساعت نزدیک سه‌ونیم بود. موتر ما از کارخانو می‌گذشت و آرام‌آرام از فضای پشاور بیرون می‌شد. در ظاهر، سفری بود مثل بسیاری از سفرهای دیگر: چند مسافر جوان، از شانزده تا بیست‌ودو […]

Read More

روزهای سخت و سرنوشت نامعلوم

این روزها ثانیه ثانیه‌اش برایم مثل یک سال می‌گذرد؛ البته نه تنها برای من، بلکه درک می‌کنم تک‌تک هم‌وطنانم روزهای سختی را پشت سر می‌گذرانند. این روزها انگار همه‌ی آدم‌های این سرزمین منتظر یک معجزه‌ی خوب هستند. می‌دانم آن‌ها هم مثل من خسته و پریشان‌اند. من این را از آه و ناله‌ی مادری که جگرگوشه‌هایش […]

Read More

نگاهی دیگر به افرادی که ما را تحقیر می‌کنند

از وقتی بزرگ شدم، همگان می‌گویند اگر جایی دیدی کسی به شما می‌خندد، حتماً عیب و کمبودی داری که منجر به ایجاد خنده و تمسخر برای آن‌ها شده‌ای، حتماً چیزی در تو غیرمناسب و خنده‌دار است و یا هم شاید چهره‌ی خنده‌آور به خود گرفته‌ای. تا این‌که روزی به یکی از برنامه‌های رادیویی گوش می‌دادم. […]

Read More