وقتی کودکی، نان‌آور خانه می‌شود…

صبح هنوز چشم‌هایش را کامل باز نکرده بود که مادر آرام صدایش زد: «بلند شو پسرم… شاید امروز کار گیرت بیاید.» پسرک چشم‌های خواب‌آلودش را مالید. هوای صبح بارانی و سرد بود و پتوی نازکش دیگر گرمایی نداشت. دلش می‌خواست چند دقیقه‌ی دیگر بخوابد؛ درست مثل کودکانی که صبح‌ها مادرشان بیدارشان می‌کند تا برای رفتن […]

Read More

کسی که باورم داشت…

گاهی در زندگی، انسان به چیزی بیشتر از توانایی‌های خودش نیاز دارد؛ به کسی که وقتی خسته می‌شود دستش را بگیرد و بگوید: «تو می‌توانی، ادامه بده!» شاید این یک جمله‌ی ساده باشد، اما همین جمله می‌تواند در سخت‌ترین لحظه‌ها امید را دوباره در دل انسان زنده کند. هر انسانی در مسیر زندگی خود روزهایی […]

Read More

کافی است صورت‌شان را دور بدهند…

از کوچه‌ها و سرک‌ها رد می‌شدم و در راه مردانی را می‌دیدم که نشسته‌اند، صورت‌شان را به طرف دیوار کرده‌اند و رفع حاجت می‌کنند؛ سپس شلوارشان را رو به همگان می‌بندند، گویی هیچی نشده است. همه‌ی‌شان همین‌گونه‌اند، چه دولتی و چه مردم عادی. این کار دیگر عادی شده است، نه نامحرمی، نه شرعی و نه […]

Read More

روایت دختری که آرزوهایش را فروخت

نازیه دختری بیست‌ساله بود که تنها یک آرزو داشت؛ می‌خواست درسش را تمام کند، معلم شود و آینده‌ای روشن برای خود و خانواده‌اش بسازد. او با پدر، مادر و برادر کوچکش زندگی آرام و ساده‌ای داشت؛ اما نازیه پدرش را بر اثر یک حادثه‌ی ترافیکی از دست داد و وقتی پدر رفت، دنیا برای نازیه […]

Read More

پرورش امید؛ روایت دختری در میان محدودیت‌ها

دختران موجوداتی هستند که با ناز نوشته می‌شوند؛ ولی در افغانستان با درد خوانده می‌شوند. کسانی که خود را مانند خورشید تابان و روشنایی آفتاب، در دل تاریکی و سکوت، آفریننده و خالق می‌بینند، دختران اند. واقعاً دختر بودن یعنی همین؟ اینکه بعد از طلوع آفتاب از خانه بیرون شوی و با همان قدم‌های استوار؛ […]

Read More