سفر خاکستری؛ روایت یک مهاجر بی‌صدا

همه چیز از روزی شروع شد که وطنم دیگر بویی از امیدواری و رسیدن به آرزوها را نداشت. دیگر دلگرمی‌ای برای بیرون رفتن و خوش‌گذرانی با دوستانم نبود و آن خیال‌پردازی‌هایی که چطور در دانشگاه با هم‌صنفی‌های جدید آشنا شوم، به کلی از بین رفت. پدرم بیکار شد. فقر و بیکاری روز به روز زیادتر […]

Read More

برای من، زندگی فقط تمرین درد بود

بعضی شب‌ها فکر می‌کنم زندگی من هیچ شباهتی به زندگی ندارد. بیشتر شبیه فیلمی است که کارگردانش از همان آغاز تصمیم گرفته پایان خوشی برایش نسازد. فیلمی طولانی، تاریک و خاموش که در هر فصلش چیزی از من کم می‌شود. یک آرزو، یک امید، یک لبخند یا حتی بخشی از روحم. گاهی حس می‌کنم دست […]

Read More

آیا دوباره همان آدم‌های قبلی می‌شویم؟

روزی اگر افغانستان دوباره آزاد شود، باز هم نمی‌دانم که روح زخمیِ ما آزاد می‌شود یا نه، چرا که گاهی فکر می‌کنم آزاد ساختن جغرافیا و خاک، بسیار آسان‌تر از آزاد کردن روح‌های مچاله‌شده‌ی ماست. وطن شاید در آینده دوباره پرچم، سرود و مکتب داشته باشد؛ اما برای ما دختران نوجوان که سال‌های طلاییِ عمرمان […]

Read More

او تکه‌ای از من را ربوده است

او تکه‌ای از من را ربوده است. بخشی از وجودم را با خود برده که هیچ‌چیز و هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند جای خالیِ آن را پر کند. هنوز هم وقتی به گذشته فکر می‌کنم، تمام صحنه‌ها با وضوحی عجیب و آینه‌وار در ذهنم زنده می‌شوند. لحظه‌هایی که سختی‌ها و مرارت‌ها از هر طرف بر من هجوم […]

Read More

از دلِ اضطراب تا خودآگاهی

هوایِ نگرانی و اضطراب، آغشته با صدای غرشِ رعدوبرق و لرزش برگ‌ها به مشامم می‌رسد. باران به صدا درمی‌آید و بارشِ اشک‌هایم شدت می‌گیرد؛ انگار امشب آسمان هم دلش گرفته است، مجالی برای آرامش ندارد و مدام اشک می‌ریزد. من کنار پنجره نشسته‌ام، نگاهم را به بیرون قفل کرده‌ام و با شنیدن صدایِ باران به […]

Read More