گاهی پدرها و مادرها اشتباه می‌کنند…!

در زمان‌های گذشته در افغانستان، وقتی پدرم مادرم را گرفت، به دلیل خواست خودش نبود، او به خاطر فشار فامیل مادرم را گرفت؛ اما در واقع مادر ناتنی‌ام را دوست داشت. وقتی مادرم با پدرم ازدواج کرد و ما به دنیا آمدیم، پدرم یک روز هم مثل فرزندش به ما نگاه نکرد. همیشه برادرم را […]

Read More

شوق رسیدن به آرزوهایم، از خستگی‌هایم می‌کاهد

روزهای خیلی خوبی بود؛ همان روزهایی که آسمان لبخند می‌زد، آفتاب با لطافت بیشتری می‌درخشید، ماه در آسمان تاریک شب می‌تابید و همه‌ی طبیعت شاد بود. در همان روزها دخترانی کوچک و بزرگ به امید درس خواندن و ادامه دادن از خواب بیدار می‌شدند؛ دخترانی که تنها شوق و امیدشان مکتب رفتن بود. خیلی خوشحال […]

Read More

دختر است دیگر…!

خورشید آخرین پرتوهایش را بر زمین می‌پاشید و آسمان جامه‌ای از رنگ‌های نارنجی و سرخ به تن کرده بود. پرنده‌ها به لانه‌های‌شان برمی‌گشتند و شهر آرام‌آرام خود را برای شب آماده می‌کرد. در میان آن‌همه زیبایی، من با دلی پر از حرف‌های ناگفته، تنها به افق خیره مانده بودم. دلم می‌خواست هرچه زودتر شب همه‌جا […]

Read More

خاطره‌ی فرار؛ از بیابان‌های مرگبار هلمند تا مکتب‌های امیدبخش در آلمان

مبین و خانواده‌اش فعلا در آلمان زندگی می‌کنند. او و همسرش هفت فرزند دارند. آن‌ها از زندگی در آلمان راضی هستند و از این که فرزندان‌شان در آن‌جا به تمام امکان‌های زندگی دسترسی دارند و در چهار سال گذشته زبان آلمانی را یاد گرفته و در مکتب نیز خوب می‌درخشند، بسیار خوشحال‌اند. اما رسیدن این […]

Read More

به جهان خیلی خوب فکر می‌کنم

صبح زود وقتی پنجره‌ی اتاقم را باز کردم، نور درخشان خورشید بر رویم لبخند زد. درخشش خورشید دست نوازشش را بر سر همه چیز کشیده بود: سبزه‌زارها، درختان، خانه‌های بزرگ و خانه‌های کوچک. تا چشم کار می‌کرد همه جا روشن شده بود. من در این میان با خود می‌گفتم ما هم باید مثل خورشید مهربان […]

Read More