این روزهای سیاه هم می‌گذرد

گاه‌ناگاهی که از پیش مکتب ما می‌گذریم، درست است که خود ما از آنجا عبور می‌کنیم، اما نگاهی که به چهار طرف آن می‌اندازم و دلی که نمی‌خواهد از آنجا عبور کند، در همان‌جا باقی می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم که با دوستانم یک‌جا از دروازه‌ی مکتب بیرون می‌شدیم و یک‌جا داخل می‌شدیم، یک‌جا می‌خندیدیم، […]

Read More

یک روز بعد از مرگم…!

گاهی فکر می‌کنم مرگ آن‌قدرها هم ترسناک نیست؛ شاید ترسناک‌تر از مرگ، روزی باشد که آخرین نفر، آخرین‌بار نامت را زیر لب زمزمه کند و بعد دنیا بی‌هیچ نشانی از تو به راهش ادامه بدهد. این فکر بیشتر شب‌ها به سراغم می‌آید؛ همان شب‌هایی که برق کابل می‌رود و سکوت آرام‌آرام روی دیوارهای خانه می‌نشیند […]

Read More

نسل مبارز در حسرت یک لبخند

اگر روزی از من بپرسند تو کیستی و اهل کجایی، برایش پاسخ خواهم داد: من دختری‌ام زاده‌ی خاکی به نام افغانستان؛ کشوری که دختر بودن در آن شجاعت می‌خواهد و زن بودن قهرمانی بزرگی است. اینجا قصه و روایت زنان و دختران متفاوت‌تر از مردان و پسرت است و اصل برابری، مفهومی کاملاً ناشناخته میان […]

Read More

مکتبی که فقط یک خاطره شد

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی دوباره به گذشته برگردم، اولین جایی که دوست دارم ببینم مکتبم است؛ همان جایی که روزهای زیادی از زندگی‌ام را در آن گذراندم، جایی که خندیدم، درس خواندم، با دوستانم خاطره ساختم و برای آینده‌ام آرزوهای زیادی داشتم. من همیشه دوست داشتم در مکتب با دوستانم درس بخوانم، […]

Read More

سرنوشت آدمی را جغرافیا رقم می‌زند

با گریه می‌گفت: «کاش دختر نبودم، کاش در سرزمین دیگری به دنیا می‌آمدم.» آن موقع کودک بودم و همه‌ی گریه کردن‌ها و گفتن‌هایم برای این بود که کسی به من اجازه نمی‌داد تا در کوچه بازی کنم و پارکی هم نبود تا در آنجا برویم و تفریح، هرچند کوچک، داشته باشیم. همه‌ی سرگرمی‌ام خلاصه می‌شد […]

Read More