چهار سال است بهار نیامده است

در حیاط خانه‌ی خود نشسته بودم، گوش سپرده بودم به چرچر پرندگان و چشم دوخته بودم به زیبایی درختانی که سر به فلک کشیده‌اند. همه جا، حتی تپه‌ی روبروی خانه‌ی ما سرسبز بود. همه می‌گویند بهار شده است؛ اما با وجود این سرسبزی، بیش از چهار سال است بوی بهار به مشامم نمی‌خورد. با اینکه می‌دانم مانتوی قبلی‌ام کوتاه شده، هنوز یونیفورم جدید مکتب را نخریده‌ام و دیگر شوقی برای باران‌های ناگهانی‌اش در دل ندارم. چهار سال است که به میله‌ی سیزده‌بدر نرفته‌ایم. مگر سیزده‌بدر و بهار با هم نیستند؟ لباس‌های رنگه‌ی بهاری‌مان کجاست؟ نه، حتماً بهار نشده است، چرا که در بهارِ واقعی، مکاتب شروع می‌شد، میله‌ی گل سرخ برپا می‌گردید، لباس‌های رنگه برای آفتاب‌زدگی می‌پوشیدیم و نوروز را جشن می‌گرفتیم؛ در تپه‌ها و میله‌جای‌ها همه با هم بودیم، زن و مرد، تمام فامیل کنار هم و هیچ چیزی چنین سرد، بی‌رنگ و بی‌صفا نبود..

من چهار سال است منتظر بهارم. حتی اگر مردان جامعه نوروز را نه یک‌بار، بلکه چهار بار جشن گرفته باشند، باز هم برای من و خیلی از هم‌جنسانم، نه جشنی در کار بود و نه شوقی برای لباس‌های جدید و سال نو. در هر سال یک‌بار زمستان می‌رسد و همه با جمع کردن بخاری‌ها می‌گویند بهار شده است؛ اما مگر بهار شروع مکاتب، برنامه زنگ مکتب، یونیفورم و آغاز سال تحصیلی جدید نبود؟ پس چه شد؟ حتماً جغرافیا جابه‌جا شده است. در افغانستان روز و شب دگرگون گشته و فصل‌ها به گونه‌ای تغییر کرده‌اند که نمی‌دانیم کی پس از دیگری می‌آیند. چهار سال شده است که تا اطلاع ثانویِ تحصیلی برای دختران، رسیدنِ بهار واقعی هم تعطیل شده است و ما همه منتظریم تا این اطلاع ثانوی کی وقتش تمام می‌شود. مگر اطلاع ثانوی مدتی کوتاه یا حداقل یک‌سال نبود؟ پس چرا شد چهار سال؟

تعداد زیادی از دختران چهار سال است منتظرند و از تحصیل عقب مانده‌اند؛ بعضی‌ها کم و بعضی‌ها زیاد. خود من زمانی که حکومت طالبان تازه روی کار آمد، صنف هشت بودم و چهار سال از بهترین سال‌های زندگی‌ام حیف و نابود شد. حتی اگر در کشورهای اروپایی مردم برای معاشی چون سی هزار دالر می‌جنگند و از کمیِ حقوق‌شان شکایت دارند، مردم من برای اساسی‌ترین حق انسانی‌شان سکوت کردند؛ چه مظلوم‌اند این دختران، دخترانی که همه برای دریدنِ رؤیاهای‌شان منتظر فرصت‌اند. چهار سال است منتظرم که مکتب شروع شود؛ گاهی با خود می‌گویم کاش این فقط یک خواب بود تا یک‌بار بیدار شوم و ببینم که من در طی این‌همه سال، همان دخترکِ درجا زده‌ی صنف هشت نیستم، بلکه پیشرفت کرده‌ام. همه برایم از صبر و میوه‌ی شیرینش می‌گویند؛ ولی تا کی؟

با وجود این‌که همه مرا به صبر دعوت می‌کنند، دیگر برای من از صبر نگو؛ چرا که تنها من نیستم و دختران زیادی در این جغرافیا افسرده شده، همسر گشته یا به اجبار مادر شده‌اند. آیا آن‌ها می‌توانند دوباره به آن روزها بازگردند، آن هم با چهار سال تاخیر؟ من دوستی داشتم که صنف شش بود و من صنف هشت؛ اما حالا او زنی است مادرِ یک فرزند، با یک فامیل بزرگ. او با طفلی در بغل، نگرانی‌های خانه در سر و مسئولیت سنگین یک خانواده بر دوش کوچکش، دیگر هرگز نمی‌تواند درس بخواند. من بر این باورم که هنوز بهار نیامده است؛ نه این سال و نه سال قبل، بلکه چهار سال است که بهار واقعی نیامده و فقط نامش بر تقویم نشسته است.

این فصل جدید، واقعاً فقط برای بعضی‌ها بهار بوده است؛ برای پسرانی که مکتب می‌روند، دانشگاه می‌روند، کار می‌کنند و حق زندگی دارند؛ همان‌هایی که نه تنها برای زندگی خود، بلکه تصمیماتِ زندگی ما را هم در دست گرفته‌اند. در افغانستان، از فصل بهار فقط هوای گرمش سهم ما شد، نه حال و دلش و نه صفای نابش؛ به یقین که با وجود گرم شدن هوا، بهار چهار سال است که نیامده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000