در یادداشت پیشین، از سفر نهم ثور ۱۳۷۱ گفتم؛ از شبی که در سکوت بامداد از پشاور بیرون شدیم و به سوی کابل آمدیم. از جادهای که در ظاهر ما را از یک شهر به شهری دیگر میبرد؛ اما در باطن، ما را از «شهر بشارت» به «میدان آزمون» وارد میکرد. آن سفر، برای من، تنها بازگشت به زادگاه نبود. عبور از هجرت به وطن بود؛ از انتظار به دیدار، از زبان جهاد به زبان سیاست، از اعتماد ایمانی و رفاقتی به اعتماد دشوار سیاسی و اجتماعی.
آن روز، وقتی از ماهیپر گذشتیم و از بلندیهای شرق کابل، شهر در برابر چشم ما گسترده شد، هنوز نمیدانستم که این شهر، بهزودی به میدان یکی از پیچیدهترین بازیهای قدرت، جنگ، قربانی و اعتماد بدل خواهد شد. کابل را با دل میدیدم، نه با تحلیل. کابل، برای من، خانه بود، کوچه بود، خاک کودکی بود، بوی نان و صدای همسالان بود. هنوز زبانم بیشتر زبان بازگشت بود تا زبان فهم میدان.
سالها بعد، وقتی فیلم «بازیهای گرسنگی» را دیدم، همان سفر از پشاور تا کابل دوباره در ذهنم زنده شد؛ اما اینبار، با معنایی دیگر. جادهی پشاور تا کابل، کاروان مهاجران و مجاهدان، فرماندهانی که از کوه و قریه به سوی شهر میآمدند، استقبال مردم، نقل و نبات زنکاکایم و آن شوق سادهی شهر برای پذیرفتن فرزندان برگشتهاش، همه در روشنایی نمادهای تازهای قرار گرفتند. فهمیدم که ما تنها وارد کابل نشده بودیم؛ وارد میدانی شده بودیم که بسیاری از قواعد آن، پیش از ورود ما، در جایی دیگر نوشته شده بود.
این یادداشت از همینجا آغاز میشود: از بازخوانی همان میدان، در آیینهی فیلمی که سالها بعد، ناگهان زبان تازهای برای فهم کابل، جنگ، قدرت و اعتماد به من داد.
***
سال ۲۰۱۲، پس از پایان فیلوشیپم در مؤسسهی «نید» و تکمیل پروژهی «بگذار نفس بکشم»، از امریکا به افغانستان برگشتم. شش ماه حضور در کنار همکاران و همراهان مؤسسهی «نید»، برایم فرصتی فراهم کرده بود تا در کنفرانسها و نشستهای فراوانی شرکت کنم؛ نشستهایی که همه، بهگونهای، با موضوع پروژهی کاری من پیوند داشتند: بازخوانی سیر تحول سیاسی و مدنی افغانستان در سه دههای که شاید پرشتابترین و پرآشوبترین دورهی دگرگونی در تاریخ معاصر کشور ما بود.
در همان ماهها، دهها تن از افغانهای مقیم امریکا را دیدم؛ کسانی که با کتوشلوار، زبان دیپلماتیک و واژههای آراسته، از «آیندهی افغانستان» سخن میگفتند. اتاقهای کنفرانس آرام بودند، میزها مرتب بودند، چهرهها رسمی بودند و واژهها، مثل همیشه، براق و امیدوارکننده. اما من، در پشت آن واژهها، گاهی سایهی کابل را میدیدم؛ کابلی که آیندهاش بارها در چنین اتاقهایی طرح شده بود، بیآنکه درد کوچههایش واقعاً شنیده شود.
در آخرین روزهایی که برنامههای کاریام رو به پایان بود، فیلم «بازیهای گرسنگی» در سینماهای امریکا و اروپا اکران شد و در رسانهها و محافل عمومی بازتاب گستردهای یافت. فرصت نکردم آن را در سینما ببینم. وقتی به کابل برگشتم، ویدیوی آن را خریدم؛ چهلونه دالر. هنوز یادم هست که قیمتش برایم سنگین بود، اما چیزی در توصیفهایی که از فیلم خوانده بودم، نمیگذاشت بیاعتنا از کنارش بگذرم.
شبی در کابل، خلوت کردم و تنها نشستم. صفحهی کامپیوترم را باز کردم. اتاق ساکت بود و فیلم آرامآرام آغاز شد. هنوز به نیمهی نخست نرسیده بودم که حس کردم چیزی در درونم تکان خورد؛ حسی آشنا و در عین حال غریب. مثل وقتی در کتابی به جملهای میرسی و ناگهان احساس میکنی سالها منتظر آن بودهای، بیآنکه خودت بدانی. فیلم را متوقف کردم، از جایم برخاستم، یک گیلاس آب نوشیدم و دوباره برگشتم؛ اما اینبار دیگر تماشاگر عادی نبودم.
آن شب فیلم را دو بار دیدم. بار دوم، انگشتم پیوسته روی دکمهی توقف بود. هر چند دقیقه مکث میکردم و گاهی یک صحنه را دو بار، سه بار، با دقتی تازه میدیدم. حس میکردم فیلم از چیزی سخن میگوید که من سالها آن را زیسته و شناخته بودم؛ اما هرگز با چنین روشنی، چنین قدرت و چنین تصویر تکاندهندهای در برابر خود ندیده بودم.
فیلم، در ظاهر، از آیندهی دور و سرزمینی خیالی روایت میکرد؛ اما در حقیقت، تجربههای زیستهی مرا یکییکی از برابر چشمانم عبور میداد. حس میکردم من از سفری در «کپیتول» برگشتهام و اکنون دوباره وارد میدان میشوم؛ میدانی که سالها در آن زیسته بودیم، جنگیده بودیم، قربانی داده بودیم، اما شاید هنوز همهی قاعدههایش را نمیشناختیم. آن شب، فیلم به من نشان میداد که میدان، در پشت صحنهی ظاهری خود، چه شکلی دارد.
همانجا بود که درونمایهی یادداشت قبلی، یعنی بازگشت از پشاور به کابل، در ذهنم دوباره زنده شد. ما در سال ۱۳۷۱ نیز با شوق وارد میدان شده بودیم؛ اما آن روز نمیدانستیم که میدان، فقط کابل نیست؛ میدان یعنی مجموعهای از قواعد، بازیسازان، اسپانسرها، ناحیهها، تصویرها، ترسها، روایتها و قربانیانی که هرکدام در جای خود قرار داده میشوند. ما وارد شهر شدیم؛ اما شهر، خود درون بازی بزرگتری قرار داشت.
***
در هفتههای بعد، فیلم را با خود به مکتب معرفت بردم. با دانشآموزانم در کلاسهای ویژه، آن را روی صفحهی بزرگ تلویزیون، نه یکبار، بلکه بارها تماشا کردیم. در دو سه ماه، مجموعاً سیوهفت بار این فیلم از پیش چشمم عبور کرد؛ گاهی تنها، گاهی در جمع دانشآموزان. این عدد برایم یک عدد ساده نیست. هر بار دیدن، دریچهای تازه باز میکرد. در هر صحنه، نمادی تازه آشکار میشد. هر جملهی کلیدی که بر زبان یکی از شخصیتها جاری میشد، در گوشهای از حافظهام مینشست و ناگهان دری از گذشته را میگشود.
کابل میآمد. جنگهای کابل میآمدند. بابه مزاری میآمد. صادق سیاه، نصیر سوز، شفیع، نصیر رضایی، علیاکبر قاسمی، نصرالله پیک، لطفالله کامن و بچههای کمیتهی فرهنگی، فرماندهان و رزمندگان گمنامی که در سنگرهای غرب کابل ایستاده بودند، همه، یکییکی در ذهنم ظاهر میشدند. مادرانی که فرزند به میدان سپرده بودند، کوچههایی که در آنها دویده بودم، دومنزلهای در سرک چهار سیلو که یک روز بعد از حادثهی افشار در آن زخمی شدم، درهایی که پشتشان تاریکی و هراس خوابیده بود و چهرههایی که در غبار جنگ گم شده بودند، همه میآمدند و کنار صحنههای فیلم مینشستند؛ انگار آمده باشند آرام در گوشم بگویند: دیدی؟ این داستان ماست؛ داستان میدانی که ما در آن زیستیم، جنگیدیم، قربانی دادیم و هنوز معنای کاملش را نفهمیدهایم.
این آمدنها برای من تصادفی نبود. «بازیهای گرسنگی» مجموعهای از نمادهاست که هرکدام کلیدی برای فهم لایهای از واقعیت قدرت، جنگ و جامعهاند. از آن پس، بخشی از ذهنم درگیر این شد که این نمادها را یکییکی کنار تجربهی خود بگذارم تا ببینم چه تصویری از دل آنها پدید میآید. دهها شرح و نوشته دربارهی نمادها و پیامهای فیلم نوشتم. اما هرچه بیشتر مینوشتم، بیشتر میدیدم که مقصد اصلی این نمادها، برای من، کابل است؛ همان کابلی که در یادداشت پیشین از آن گفتم، همان شهری که دروازههایش را با امید گشود و به میدان آزمون بدل شد.
***
نخستین نمادی که ذهنم را تکان داد، «کپیتول» بود؛ شهری در مرکز جهان، ثروتمند، رنگین، پرزرقوبرق و بیرحم. مردم کپیتول در تنعم زندگی میکنند و کشتن فرزندان ناحیهها را سرگرمی سالانهی خود میدانند. این فاصله از درد دیگران، ناگهان به وجود نیامده است. کسی یک روز ننشسته و تصمیم نگرفته است که اخلاق را کنار بگذارد. این فاصله آرامآرام ساخته شده است، هر نسل که میرسد، کمی دورتر از درد، کمی عادیتر با ستم، کمی بیحستر در برابر قربانی میشود.
وقتی به کپیتول فکر میکنم، تنها یک شهر خیالی در آیندهی امریکا را نمیبینم. واشنگتنی را میبینم که در آن کنفرانسهایی دربارهی «ثبات افغانستان» برگزار میشود و همزمان، در همان اتاقهای کنفرانس، کسی روی نقشه نشان میدهد که فلان کاریدور باید در دست فلان گروه باشد. اسلامآبادی را میبینم که در آن جنرالهای آیاسآی پشت میز مینشینند و تصمیم میگیرند این ماه کدام گروه چقدر اسلحه بگیرد. تهرانی را میبینم که از آن دستورالعملهای ایدئولوژیک میآید. ریاضی را میبینم که از آن پول نفت به سوی مدارس و شبکههای وهابی روان میشود.
همهی اینها، به نوعی، کپیتولهایی بودند که بر ناحیههای مختلف افغانستان سایه میانداختند. تفاوت در این بود که در فیلم، یک کپیتول وجود داشت؛ اما در واقعیت افغانستان، چندین کپیتول همزمان فعال بودند؛ گاه در کنار هم، گاه در رقابت با هم و گاه در جنگ پنهان بر سر نفوذ بیشتر. این رقابت میان کپیتولها، بار مضاعفی بر ناحیه تحمیل میکرد؛ زیرا ناحیه نه تنها باید خود را نگه میداشت، بلکه باید از میان فشارهای چندگانه نیز راهی برای بقا پیدا میکرد.
وقتی به سفر نهم ثور فکر میکنم، این نماد برایم معنای دیگری پیدا میکند. ما از پشاور به کابل میآمدیم؛ اما پشاور خود یکی از دهلیزهای کپیتولهای منطقهای و جهانی بود. آن شهر، برای ما شهر بشارت بود، اما برای بازیسازان، محل عبور پیام، پول، اسلحه، نفوذ و تصمیم نیز بود. ما در همان شهری بزرگ شدیم که هم مادر مهاجر در آن اشک میریخت، هم شاعر و معلم در آن آرمان میساخت، و هم دستگاههای استخباراتی در پشت پردهی آن، آیندهی جنگ را رقم میزدند.
نماد دوم، «ناحیهها»ست. در فیلم، هر ناحیه وظیفهای دارد، تخصصی دارد، سهمی اجباری دارد. ناحیهها از هم جدا نگه داشته میشوند. ارتباط میانشان دشوار یا ممنوع است. این جدایی تصادفی نیست؛ طراحیشده است. کپیتول میداند که اگر ناحیهها با هم ارتباط بگیرند و درد مشترک خود را ببینند، خطرناک میشوند.
وقتی به احزاب جهادی افغانستان فکر میکنم، همین تصویر پیش چشمم میآید: هفت حزب پشاورنشین، هشت حزب تهراننشین؛ هرکدام وابسته به یک یا چند حامی بیرونی، هرکدام در قلمرو خود، هرکدام با زبان، پرچم، مشروعیت و حامی خاص خود. در ظاهر، همه «مجاهدین» بودند؛ اما در عمل، ناحیههایی بودند جدا از هم، گاهی بیارتباط با هم و گاهی در برابر هم.
در یادداشت قبلی، وقتی از کاروانهایی گفتم که از مسیرهای مختلف به سوی کابل میآمدند، امروز میبینم که هر کاروان، تنها یک گروه فاتح نبود؛ گویی ناحیهای بود که به مرکز بازی نزدیک میشد. هر گروه با خاطرهی خود، زخم خود، اسپانسر خود، ترس خود، غرور خود و سهمخواهی خود وارد شهر میشد. کابل قرار بود همهی این ناحیهها را در خود جا دهد؛ اما شهری که خودش زخمی بود، چگونه میتوانست این همه زخم و بیاعتمادی را در آغوش بگیرد؟
در مکتب معرفت، وقتی این نماد را برای دانشآموزان توضیح میدادم، میدیدم که چگونه چراغی در چشمهایشان روشن میشود. آنان در خانوادههایی بزرگ شده بودند که جنگ را از نزدیک دیده بودند، اما کمتر کسی برایشان توضیح داده بود که چرا آدمهایی که در یک شهر زندگی میکردند، به جان هم افتادند. مفهوم «ناحیه» به آنان کمک میکرد بفهمند که آدمها در قلمروهای جداگانه قرار داده شده بودند و با اسپانسرهای مختلف، روایتهای مختلف و دشمنیهای ساختهشده. این فهم، تبرئهی هیچکس نبود؛ اما راهی بود برای فهمیدن اینکه چرا همدردها به هم شلیک کردند.
***
نماد سوم، «بازیسازان» یا «Game Makers» اند؛ کسانی که میدان و تمام بازی را طراحی میکنند. آنان از بالا نگاه میکنند، آتش میفرستند، خطر میسازند، منابع را اینسو و آنسو میگذارند تا رقابت شعلهور شود. شرکتکنندگان فکر میکنند که آزادانه انتخاب میکنند؛ اما در چارچوبی حرکت میکنند که دیگران ساختهاند.
این نماد مرا به آیاسآی پاکستان، سیآیای امریکا، سپاه پاسداران ایران، دفاتر اطلاعاتی عربستان و «مستشاران»ی میبرد که در پشاور، کویته، مشهد، تهران و جاهای دیگر نشسته بودند و از دور میدان را رصد میکردند. بازیسازان معمولاً در صحنه نبودند. آنان در اتاقهای امن مینشستند؛ جایی که مرمی به آن نمیرسید، گرسنگی در آن راه نداشت، فرزندشان در سنگر نمیخوابید. آنان اسلحه میفرستادند و تحلیلگرانشان مینوشتند: «نیروهای مجاهدین پیشروی کردند» یا «فلان گروه تضعیف شد.» این جملهها برای آنان فقط جمله بود؛ اما برای ما، جنازه بود.
اینجا است که سفر پشاور تا کابل نیز معنای نمادین پیدا میکند. ما فکر میکردیم جاده در اختیار ماست؛ اما جادهها همیشه فقط مسیر رفتوآمد نیستند. جادهها گاهی مسیر عبور تصمیمهاییاند که در جای دیگر گرفته شدهاند. تورخم تنها مرز میان پاکستان و افغانستان نبود؛ آستانهی ورود به میدانی بود که از پشت آن، دستهای بسیاری در کار بودند. جلالآباد فقط نخستین نفس وطن نبود؛ بخشی از دهلیز ورود به مرکز بازی بود. ماهیپر فقط تنگهی کوهستانی نبود؛ نماد گذر از تنگنایی بود که پس از آن، میدان باز میشد؛ اما میدان، به همان اندازه که وعده داشت، خطر نیز داشت. این بخش از نماد فیلم وقتی برایم تکاندهنده شد که به سرنوشت بازیسازانی مانند جنرال ضیاءالحق دقت کردم. در آخر «بازیهای گرسنگی»، بازیساز فقط به این دلیل محکوم به مرگ شد که قاعدهی بازی را نتوانست به درستی کنترل کند و در برابر بازی خردمندانهی کتنیس شکست خورد.
نماد چهارم، «اسپانسرها» هستند. در میدان بازی، شرکتکنندگان نه تنها باید بجنگند؛ باید دیده شوند، باید محبوب مخاطبان شوند، باید تصویر بسازند. هر اسپانسری که از آنان خوشش بیاید، میتواند از بیرون برایشان دارو، غذا یا ابزار بفرستد. یعنی زندهماندن تنها به مهارت جنگی بستگی ندارد؛ به توانایی جلب رضایت دیگران نیز وابسته است.
این نماد، وقتی بر تنظیمهای جهادی میافتد، یکی از دردناکترین تصویرها را میسازد. رهبران تنظیمها ناچار بودند در برابر اسپانسرهایشان نقش بازی کنند. برای عربستان باید وهابیتر به نظر میرسیدند. برای آیاسآی باید قابلکنترلتر میبودند. برای ایران باید ولاییتر جلوه میکردند. هر اسپانسر تصویری خاص میخواست. رهبری که برای گرفتن پول و اسلحه به اسپانسر وابسته بود، چارهای نداشت جز اینکه آن تصویر را عرضه کند. این نقشبازی، آرامآرام شخصیت را تغییر میدهد و وقتی شخصیت تغییر کند، اعتمادی که مردم بر اساس چهرهی پیشین داده بودند، دیگر به آسانی باقی نمیماند.
کابل، در سال ۱۳۷۱، از همینجا به میدان آزمون اعتماد بدل شد. مردم به مجاهدین اعتماد کرده بودند؛ اما مجاهدین تنها با مردم نیامده بودند. هر گروه، با گذشتهی خود، اسپانسرهای خود، وعدههای خود، وابستگیهای خود و ترسهای خود وارد شهر شده بود. مردم شهر، مثل زنکاکایم که دروازه را با نقل و شیرینی گشود، با آغوش باز استقبال کردند؛ اما نمیدانستند که پشت برخی لبخندها، پشت برخی شعارها و پشت برخی پرچمها، چه قراردادها، رقابتها و محاسبههایی پنهان است.
***
اما «بازیهای گرسنگی» فقط نمادهای تاریک ندارد. اگر تنها کپیتول، ناحیه، بازیساز و اسپانسر میبود، فیلم فقط روایت سلطه بود. آنچه فیلم را برای من به آیینهی کابل تبدیل کرد، نمادهای روشن آن بود؛ نمادهایی که نشان میدادند حتی در میدانی که برای مرگ ساخته شده، رابطه، محبت، سوگ، اعتماد و امتناع میتوانند قاعدهی بازی را بلرزانند.
کتنیس، در آغاز، قهرمان نیست. دختر فقیر و خاموشی است که صبح زود بیدار میشود و در جنگل شکار میکند تا خانوادهاش گرسنه نماند. نه حزب دارد، نه ایدئولوژی، نه برنامهی سیاسی. فقط خواهری دارد که دوستش دارد و خانوادهای که برایش زنده است. وقتی به جای خواهر کوچکش داوطلبانه وارد بازی میشود، انگار میگوید: این یک نفر برای من مهمتر از همه چیز است. این جملهی ساده، در میدانی که همه چیز را به قدرت، منفعت، ایدئولوژی و استراتژی ترجمه میکند، یک انقلاب کوچک است.
وقتی این صحنه را میدیدم، بابه مزاری در ذهنم زنده میشد؛ نه فقط مزاریِ رهبر، بلکه مزاریِ انسان. همان مزاریای که در یادداشت ۳۱، صدایش را در جملهی «ما حرف خود را در داخل میزنیم» شنیدیم. این جمله، در آن روزها، فقط اعلام موضع سیاسی نبود؛ نوعی داوطلبشدن بود برای ورود به میدان. مزاری میگفت مردم ما پشت دروازه نمیمانند، به حاشیه رانده نمیشوند و نقش قربانی خاموش را نمیپذیرند. او، مانند کتنیس، قاعدهی تحمیلی بازی را نمیپذیرفت؛ نه با شعار پرزرقوبرق، بلکه با حضور.
کتنیس با محبت، پیوند را دوباره زنده میکند. قدرت انسانها را از هم جدا میسازد؛ آنان را به عدد، رقیب، قربانی و ابزار بدل میکند. مزاری نیز در میدان کابل، پیوند را به زبان سیاست تبدیل کرد: پیوند مردم با نام خود، با حق خود، با کرامت خود، با حضور خود. برای من، کتنیسِ میدان کابل، مزاری بود؛ عجیب و پرشکوه، چنانکه گویی سالها بعد، ذهنم را به خود بخیه زد.
در بازیهای گرسنگی، تکاندهندهترین نماد، همان سخن هیمیچ به کتنیس است؛ جایی که به او میفهماند در این میدان، پرسش اصلی این نیست که چگونه پیروز شوی، پرسش این است که چگونه زنده بمانی. این جمله، در ظاهر، توصیهای ساده از یک مربی کهنهکار به دختری تازهوارد است؛ اما در عمق خود، راز فهم هر میدان نابرابر را بیان میکند. در بازی، وقتی ائتلافهای قویتر شکل میگیرند، وقتی هیجان کشتن، حذفکردن و پیشرفتن بر ذهن بازیگران مسلط میشود و وقتی ضعیفترها تنها بهعنوان طعمه دیده میشوند، زندهماندن خود به یک کنش سیاسی بدل میشود. کتنیس، از همینجا یاد میگیرد که همیشه نباید وارد منطق پیروزیای شود که کپیتول طراحی کرده است. چون در این میدان، آخر خط معلوم است که باید یکی زنده بماند و بقیه همه نابود شوند. مهم نیست که چه کسی زودتر یا دیرتر میمیرد؛ اما سرانجام تنها یکی میماند. به همین دلیل، هیمیچ این کد نجاتبخش را به گوش کتنیس میرساند که گاهی باید از مرکز میدان کنار رفت، باید پنهان شد، باید نفس را نگه داشت، باید فرصت را شناخت و باید اجازه نداد که شور هیجان دیگران تو را به دام بازیسازان بکشاند. در کابل نیز، این درس معنا داشت. در میان ائتلافهای شکننده، جنگهای ناگهانی، شعارهای تند، فرماندهان هیجانزده و گروههایی که هرکدام میخواستند با حذف دیگری پیروز شوند، گاهی مهمترین پرسش این نبود که چه کسی فاتح کابل میشود؛ پرسش این بود که مردم چگونه زنده بمانند، غرب کابل چگونه زنده بماند، اعتماد چگونه زنده بماند و کرامت انسانی چگونه در میدانی که برای بلعیدن انسان ساخته شده بود، از نفس نیفتد. مزاری، در بسیاری از لحظهها، درست در همین نقطه با آزمون سخت رهبری خود مواجه میشد: او پیروزی را تنها در فتح میدان نمیدید؛ در نگهداشتن مردم، در حفظ حضور، در زندهماندن عزتمندانه و در نیفتادن کامل به قاعدهی بازی دیگران میدید.
نماد تکاندهندهی دیگر، لحظهای است که کتنیس از سوراخ درخت، چشمش به اتاق فکر و مرکز کنترل میدان میافتد. او برای نخستینبار، نه فقط میدان را، بلکه پشت میدان را میبیند. میفهمد که خطرها همه طبیعی نیستند؛ آتش، حرکت دشمنان، گرسنگی، صداها و حتا مسیرهای فرار، میتوانند از جایی دیگر طراحی و مدیریت شوند. کتنیس در آن لحظه نگاه میکند، خیره میشود و درنگ میکند. همین نگاه و خیرهشدن، نماد آگاهی عمیق اما پنهانی است که هنوز به زبان نیامده است. او ناگهان میفهمد که مسأله فقط جنگیدن با کسانی نیست که در برابرش ایستادهاند؛ مسأله شناختن دستهایی است که میدان را میچرخانند. برای من، این صحنه یکی از روشنترین آیینههای جنگ کابل است. ما سالها در میدان بودیم؛ گلوله را میدیدیم، سنگر را میدیدیم، فرمانده را میدیدیم، ائتلاف و شکست ائتلاف را میدیدیم؛ اما همیشه اتاقهای فکر را نمیدیدیم. نمیدیدیم که در اسلامآباد، تهران، ریاض، مسکو، واشنگتن و در دفترهای پنهانتر، چگونه دربارهی گروهها، مسیرها، فشارها و سهمها فکر میشود. لحظهی نگاه کتنیس از سوراخ درخت، برای من نماد همان لحظهای است که انسان در میان جنگ، ناگهان از سطح حادثه عبور میکند و به راز ساختار میرسد؛ میفهمد که برای زندهماندن و برای ساختن اعتماد، تنها شجاعت کافی نیست، دیدن پشت صحنه نیز لازم است.
نماد «رو» نیز یکی از تأثیرگذارترین بخشهای فیلم است. رو، دختر کوچکی از ناحیهی یازده است؛ یکی از ضعیفترین شرکتکنندگان میدان. کپیتول انتظار دارد که او زود بمیرد. اما رو و کتنیس با هم دوست میشوند. این دوستی، در میدانی که برای دشمنی ساخته شده، خود نوعی شورش است. وقتی رو میمیرد، کتنیس برایش گل میچیند. این کار را نه برای دوربین میکند، نه برای اسپانسر، نه برای تاکتیک؛ از سر محبت میکند. همین سادهترین رفتار انسانی، روایت رسمی کپیتول را میشکند.
روهای کابل کم نبودند. کودکانی که کسی نامشان را ننوشته بود؛ زنان و مردانی که در میان جنگ، بیصدا قربانی شدند، رزمندگانی که نه مقام داشتند، نه عنوان، نه سهمی در آینده، خانوادههایی که از خانههایشان رانده شدند، مادرانی که تنها با چند تکه لباس و یک نام، فرزند خود را در حافظه نگه داشتند. وقتی در یادداشتهای بعدی به غرب کابل برگردم، باید از همین «رو»ها بگویم؛ از کسانی که ضعیف به نظر میرسیدند، اما مرگشان، اگر درست دیده شود، روایت رسمی جنگ را میشکند.
نماد «سه انگشت» نیز برای من زبان خاموش اعتماد است. وقتی مردم ناحیهی دوازده میخواهند احترام، سوگ و همبستگی نشان دهند، سه انگشت خود را بالا میبرند. همینقدر. نه شعار لازم است، نه پلاکارد، نه سخنرانی. در جوامع سرکوبشده، زبان رسمی معمولاً در اختیار قدرت است. قدرت میتواند کلمهها را تصرف کند: «آزادی» بگوید و سرکوب کند؛ «اسلام» بگوید و قدرت بخواهد؛ «جهاد» بگوید و غنیمت بجوید. وقتی کلمهها مصادره میشوند، مردم به نشانهها پناه میبرند.
در سالهای مقاومت، ما نیز نشانههایی شبیه سه انگشت داشتیم: نگاههایی که معنای پنهان داشت؛ سکوتهایی که از هزار سخن رساتر بود؛ ماندنهایی که خود پیام بود؛ نامهایی که وقتی بر زبان میآمدند، اعتماد را زنده میکردند. همین نشانهها، زبان خاموش جامعهای بود که نمیخواست کاملاً به میدان مرگ تسلیم شود.
«دختر آتش» شاید مهمترین تصویر فیلم باشد. کتنیس با لباس آتشین وارد صحنهی کپیتول میشود. کپیتول میخواهد از این آتش نمایش بسازد؛ اما مردم از آن نور میسازند. آتش، در فیلم، هم خشم است، هم گرما، هم خطر، هم امید. در غرب کابل، بابه مزاری برای من از همین جنس بود: آتشی که فقط نمیسوخت؛ روشن میکرد. فقط گرم نمیکرد؛ ترس را ذوب میساخت. تا وقتی او بود، میدان بهتمامی در اختیار بازیسازان نبود.
و سرانجام، صحنهی توتهای سمی: کتنیس و پیتا تنها بازماندههای میداناند. قانون بازی میگوید یکی باید دیگری را بکشد. کپیتول میخواهد حتی پیروزی از راه کشتن دیگری به دست آید. اما کتنیس گزینهی سوم میسازد: یا هر دو زنده میمانیم، یا هر دو میمیریم. این صحنه، عمیقترین درس سیاسی فیلم است: گاهی مقاومت نه با کشتن دشمن، بلکه با نپذیرفتن قاعدهی بازی آغاز میشود. در غرب کابل، لحظههایی شبیه این دیدم؛ لحظههایی که مزاری به جای انتخاب یکی از گزینههای تحمیلی، پیشنهاد سومی روی میز میگذاشت. این پیشنهاد سوم همیشه پذیرفته نمیشد؛ اما هر بار که مطرح میشد، نشان میداد که بازی از انحصار کپیتول بیرون میرود.
***
سالها از آن شبی که برای نخستین بار «بازیهای گرسنگی» را دیدم گذشته است؛ اما هنوز هر بار که به آن فکر میکنم، چیزی در من تکان میخورد. این فیلم به من آموخت که جنگ را از جای درستتری ببینم: نه فقط از میدان جنگ، بلکه از اتاقهایی که میدان را طراحی میکنند؛ نه فقط از گلولهها، بلکه از روایتهایی که گلولهها را توجیه میکنند؛ نه فقط از قربانیان، بلکه از قانون بازیای که قربانیسازی را سیستماتیک میسازد.
در یکی از آخرین جلسات درسی، شاید در سیوهفتمین باری که فیلم را میدیدیم، یکی از دانشآموزان پرسید: «اگر کتنیس در کابل میبود، چه میکرد؟» لحظهای فکر کردم و گفتم: «کتنیس در کابل بود. خیلیهایشان بودند؛ فقط نامشان را نمیدانیم.» دانشآموز ساکت شد. من هم ساکت شدم. میدانستم که این پاسخ درست است. در هر کوچهی غرب کابل، کسی بود که در لحظهی درست تصمیمی انسانی گرفت؛ نه برای آنکه رهبر بود، بلکه برای آنکه انسان بود.
اکنون، پس از یادداشت بازگشت از پشاور به کابل، این آیینه را در برابر خود میگذارم تا یادداشتهای بعدی را با چشم بازتری ببینم. کابل فقط میدان جنگ نبود؛ میدان بازی بود. مردم فقط قربانی نبودند؛ حاملان اعتماد بودند. رهبران فقط بازیگر نبودند؛ گاهی خود به کپیتولهای کوچک بدل میشدند. در میان همهی اینها، کسانی بودند که تلاش کردند انسان بمانند، رابطه را حفظ کنند، قاعدهی تحمیلی را نپذیرند و از اعتماد، زبان مقاومت بسازند.
فصل دوم «اعتماد» از همین پرسش میگذرد: چه کسانی در میدان کابل توانستند انسان بمانند؟ چه کسانی در میدان ساختهشدهی دیگران، قاعدهی بازی را شکستند؟ چه کسانی به اعتماد مردم وفادار ماندند و چه کسانی آن را فروختند؟ «بازیهای گرسنگی» آیینهای است که در آن میتوان این پرسشها را روشنتر دید؛ آیینهای که از صفحهی یک کامپیوتر در کابل آغاز شد و همهی خاطرههایم را در خود نشاند.
قصه را از همین نقطه، از همین نماد، ادامه میدهم؛ از کابل، از میدان، از غرب کابل و از امید سختی که در دل بازیهای گرسنگی زنده ماند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه