من، راه و یک حس سنگین

هر روز وقتی به طرف کورس می‌روم، در راه چیزهایی می‌بینم که ذهنم را مشغول می‌سازد؛ مثلاً دیدن پسرانی که همان وقت از مکتب رخصت می‌شوند و نبودِ دختران. از خود می‌پرسم مگر جرم ما دختران چیست که نمی‌توانیم درس بخوانیم؟ خوب همان سال‌هایی را به یاد دارم که دختران به مکتب می‌رفتند. زمانی که […]

Read More

دیدگاه یک زن با رهبری زنانه

داشتن رویا و یک هدف مشخص، صرفاً به معنی داشتن یک شغل خوب، پولدار بودن، به دست آوردن موقعیت اجتماعیِ بالا و این‌گونه چیزها نیست؛ بلکه رویا زمانی می‌تواند مسیر زندگی ما را تغییر دهد که واقعاً تأثیرگذار باشد. ما دختران، به حیث رهبرانِ فردا، همیشه با رویا زندگی کرده‌ایم و همین‌طور ادامه خواهیم داد. […]

Read More

دردِ پشت لبخندهای ما

بعضی وقت‌ها وقتی به چهره‌ی آدم‌ها نگاه می‌کنیم، فقط لبخندشان را می‌بینیم و فکر می‌کنیم خوشحال‌اند، آرام‌اند و هیچ مشکلی ندارند؛ اما واقعیت این است که همیشه آنچه دیده می‌شود حقیقت نیست. خیلی از لبخندها فقط یک ظاهر هستند، در حالی که پشت‌شان دنیایی از درد و ناراحتی پنهان شده است. انسان‌ها همیشه دوست ندارند […]

Read More

داستان محدودیت‌ها و رویاهای من

در میان دیوارهای محدودیت، چالش‌ها و ممنوعیت‌ها، زندگی کردن ساده نیست. رویا داشتن در چنین وضعیتی سخت است، اما هرگز غیرقابل تحقق نیست. این‌جا زندگی به معنای واقعی کلمه زندگی نیست، اما بیان واقعیتِ این زندگی شجاعت می‌خواهد. کابل، شهری که مرا در آغوش خود بزرگ کرد. این‌جا درک کردم که این دنیای وسیع چگونه […]

Read More

به دنبال جرعه‌ای آرامش…!

از روزی که یادش می‌آمد، همه‌اش جنجال بود و بس. دخترک فرزند اول بود و در یک خانواده‌ی متعصب به دنیا آمده بود. بعد از او چهار دختر دیگر به دنیا آمده بودند؛ مگر می‌شد در چنین فضایی قدمش را نحس نخوانند؟ در شش‌سالگی وارد مکتب شده بود و با تمام توان درس می‌خواند. حتی […]

Read More