شروع داستان من

سلام، من زهرا حیدری هستم؛ دختری ۱۴ ساله از کابلِ افغانستان. زندگی من پیش از آنکه خودم را بشناسم شروع شده بود. وارد دنیایی شده بودم که هیچ‌چیز از آن نمی‌دانستم. برای منِ کودک، دنیایم خانه، خانواده، لباس‌های نو و بازی بود. در آن روزها فقط یک کودک بودم، کودکی که نمی‌توانست اتفاق‌های اطرافش را […]

Read More

حرف‌های نگفته برای شنیدن

در حال رفتن به مکتب بودم؛ مثل هر روز دیگر با همان شوق و انگیزه که روزی موفق می‌شوم و با خواهران و برادرانم این افغانستان را آباد خواهم کرد. صبحِ وقت بود، آفتاب هنوز طلوع نکرده بود، سرک‌ها شلوغ نبودند و هوا بسیار زیبا بود. باد خوبی می‌وزید. به آن طرف سرک نگاه کردم […]

Read More

چرا آسمان برای همه یکسان است؛ اما زمین نه؟

فصل خزان بود. درختان مانند آدم‌ها کم‌کم ضعیف و پیر می‌شدند و برگ‌های خود را از دست می‌دادند. در یکی از شب‌ها برق نداشتیم. خیلی خسته بودم و خواستم در هوای آزاد باشم تا از هیاهوی جهان لحظه‌ای دور بمانم. وقتی بیرون رفتم، همه‌جا را تاریکی فرا گرفته بود. آسمان کاملاً صاف بود و هیچ […]

Read More

از کادر زندگی

بعضی روزها آدم نه دلش می‌خواهد کسی را ببیند و نه طاقت تنها ماندن دارد؛ انگار میان دوراهی گیر کرده باشد، مثل موتری که نه می‌رسد و نه برمی‌گردد. مدت‌ها فکر می‌کردم این حس را فقط من دارم، تا اینکه فهمیدم خیلی‌ها در سکوت همین جنگ را زندگی می‌کنند. من یک دختر هزاره‌ام؛ دختری که […]

Read More

عده‌ای از دانشجویان تازه‌وارد هزاره در دانشگاه هرات از خوابگاه محروم شدند

دو هفته از آغاز سال نو تحصیلی گذشته است؛ دانشجویان هزاره‌ای که از روستاهای دوردست به دانشگاه هرات آمده‌اند، می‌گویند مسوولان خوابگاه به آنان گفته‌اند: «خوشحال باشید که در دانشگاه راه یافته‌اید؛ حق خوابگاه را ندارید.» سال جدید تحصیلی در افغانستان زیر کنترل طالبان از ۱۵ اسد ۱۴۰۵ آغاز شد. همزمان با آغاز سال تحصیلی، […]

Read More