آبرو؛ طنابی دور گردن یک دختر

جامعه‌ی ما از انسان‌هایی تشکیل شده که هنوز درگیر قوم‌پرستی، زن‌ستیزی و بی‌عدالتی‌اند. در کنار تمام این زخم‌ها، یک درد دیگر هم در زندگی ما خیلی پررنگ است: فرق گذاشتن میان دختر و پسر… فرقی که نه از دین آمده است و نه از انسانیت، بلکه از ذهن‌های کهنه و باورهای پوسیده‌ای ساخته شده که […]

Read More

خانمی که با همه‌ی مشکلات هنوز ادامه می‌دهد…

در عمق‌ رنج‌ها، مشکلات و ناهمواری‌های زندگی، جرقه‌ای از امید می‌تابد که راه را به تو نشان می‌دهد. اگر قرار باشد همیشه راه صاف و هموار باشد، موفقیت‌ دیگر معنایی ندارد. همین چالش‌ها و مشکلات هستند که انسان‌ها را قدرتمندتر و قوی‌تر از قبل می‌کنند. همین راه ناهموار باعث می‌شود که تو قوی‌تر عمل کنی […]

Read More

تپش قلم در میانه‌ی سکوت

نام من ستاره است؛ هفده سال سن دارم و در شهری زندگی می‌کنم که دیوارهایش بوی تاریخ و خاک می‌دهند. هفده‌سالگی در این‌جا سن رویاپردازی‌های دور و دراز نیست، سن انتخاب میان تسلیم شدن یا ایستادن است. در جغرافیایی که من در آن قد کشیده‌ام، گاهی حس می‌شود که خورشید برای طلوع کردن باید از […]

Read More

تا آستانه‌ی مکتب؛ تا مرز حسرت

هر صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل از پشت کوه‌ها بالا بیاید، دخترک چادرش را آرام روی سرش می‌اندازد و دست کوچک خواهرش را می‌گیرد. کوچه هنوز نیمه‌خواب است؛ صدای دروازه‌ها آهسته باز و بسته می‌شود و بوی نان تازه از تنور نانوایی به هوا می‌پیچد. خواهرش با کیف رنگی و گام‌های سبک راه می‌رود؛ […]

Read More

از کابل تا پاریس؛ سفر یک عشق در مسیر چالش‌ها

من و همسرم احمد، پس از سه سال و نیم نامزدی، سرانجام زندگی مشترک خود را آغاز کردیم؛ مسیری که به سادگی طی نشد و پر از آزمون‌هایی بود که هر کدام می‌توانست ما را از هم جدا کند. اما آنچه ما را نگه داشت، انتخابی بود که آگاهانه انجام داده بودیم: ماندن در کنار […]

Read More